گاهی یک جمله یا حتی یک کلمه، می تونه بذر امید رو در وجودمون بکاره. گاهی یک حرف ساده اثرش بیشتر از هزار هزار جلسه مشاوره و سمیناره...گاهی گفتن از نتایجی که خودمون گرفتیم، آنچنان قلب بقیه رو گرم می کنه که از قعر ناامیدی به نور می رسند! برامون بنویسید از معجزات قوانین و همراهی با دنیا در زندگی‌تون و اینطوری دل گرم مون کنید.


دوشنبه ۹۹/۰۷/۲۸

BaharBahar: سلام عزیزانم عزیزان عزیزتر از جان که ندیده و نشناخته دوستون دارم منم حالم خوبه عالیم من داغون ناامیدی که کاری جز غصه خوردن و گریه کردن نداشتم منی که تمام لذتهای این دنیا رو به خودم حروم کرده بودن از بچگی وابسته این و اون شدم و فقط ناکامیهارو به سمتم کشوندم الان خوبم عالیم من تازه فهمیدم و یاد گرفتم که باید برای خودم زندگی کنم بدون وابستگی انگار چشم دلم باز شده تازه دورو برمو میبینم هر صبح بخاطر اینکه زنده ام و سالم و اینکه یک روز دیگه بیدار شدم خدارو شکر میکنم خدارو هزاران بار شکر میکنم که نادان از این دنیا نرفتم ممنونم دنیای عزیزم ممنونم که منو با خودم روبرو کردی ممنون از اینکه بهم یاد دادی خودمو دوست داشته باشم تو اینه به خودم میگم عزیزم قشنگم دیگه ناراحتت نمیکنم دیگه نمیزارم اشک بریزی دیگه باید بخندی و شاد باشی ممنونم که هستین

چهارشنبه ۹۹/۰۷/۲۳

AziAzi: دنیای عزیزم سلام تلاشهای من همچنان ادامه داره. ذهن و من با هم درحال مذاکره ایم گاهی باهم به چالش بر میخوریم ولی من فقط بهش میگم تو حرف نمیزنی تو فقط انجام میدی چیزی که من میگم،خلاصه عزیزم تغییرات جزئی دیده شده شادی و خنده بیشتر شده،توجهم به اطراف کمتر شده،به جای دیدن کلیپهای اینستاگرام فرصتهام برای شنیدن فایلها سپری میشه،گاهی تو ساختن تصویرهای ذهنی اونقدر عمیق میشم که خوابم میبره،نوشتن حتی در حد یک جمله برام عادت شده،اکثرا جلوی آیینه دارم به زیبایی ظاهری ام می‌بالم،در جواب آدمها از فاز بیچارگی خارج شدم و خیلی با قاطعیت جواب میدم حتی اگر باعث رفتن اونها بشه،به خودم میگم من دوست داشتنی کسی که باید کنارم می مونه. پس دست وپا نمیزنم که کسی بمونه.البته هنوز در کنار تمام تغییرات عادتهای قبلی گاهی خودش و نمود میکنه ولی سریع مچ خودم ومیگیرم مرسی که هستی و مرسی که به زندگیم اومدی.

دوشنبه ۹۹/۰۷/۱۴

marymary: مینویسم برای کسی که خدا هدایتش خواهد کرد به این نوشته تا شاید گره ای باز شود. مینویسم در سایتی که اعضایش در تکامل من نقش داشته اند... امروز من دوباره متولد شده ام. امروز زندگی من به دو قسمت تقسیم شد، همه روز های قبل از ۳۴ سالگی و همه روز هایی که خواهند امد. امروز پی بردم که هر شکل بدنی که دارم با شکم پرچربی و دست و پایی لاغر، با هورمون های به هم ریخته که کیست تخمدان را به وجود اورده بود، با موهای زائدم که هر سال بیشتر و بیشتر میشد و امان من را بریده بود و هر ناخواسته که الان دارم را خود به وجود آورده ام و خودم مسئولم. امروز دریافتم که طی سالیان دراز ناخواسته های من نتیجه هزاران فکر منفی بوده که از کودکی از زمانی که باور هایم شکل گرفت از زمانی که احساسم شکل گرفت، در من به وجود آمده بود و بدن من همه نا خواسته ها را به دوش کشید. اما چگونه؟ ""وقتی حسی مثل ترس، اضطراب، دلهره و خشم و یا هر چیزی حس کنیم، فورا در کسری از ثانیه ماده شیمیایی از پایانه ی هر عصب ترشح میشود تا بر مغز و قلب و همه اعضای بدن اثر گذارد. برای همین است وقتی از یک چیز ناگهانی میترسید باعث میشود مکانیسم های دفاعی بدن فعال شود و توانایی فرار داشته باشید یا وقتی استرس دارید ضربان قلب تند میشود. منظورم این است که هر حس یا فکر در بدن انسان منجر به ترشح هورمونی میشود که بر همه اعضای بدن اثر میگذارد تا انسان بقا داشته باشد. همچنین حس خوب که هورمون هایی ترشح میشود که حس سرخوشی و ارامش کنی" از وقتی یادم میاید در خانه‌ی پدری، مریضی و سرطان پدرم، پرخاشگری شدید برادرم، ضعیف شدن مادرم و دعوای‌های خانوادگی بوده است، و من از حدود ۱۰ سالگی با هر حس منفی تجربه کردم بدنم هورمون هایی ترشح کرد .... با هر حس بد، با نگرانی، دلهره، خشم، نفرت، غم، ترس و خیلی احساس های منفی را تجربه کرده ام که همه ی اینها باعث ترشح هورمون هایی در بدنم شد که نباید ترشح میشد و بر فیزیولوژی بدن من اثر گذاشت، بدنم از تناسب در آمد، چربی ذخیره کرد، دست و پایم لاغر شد تا به من بفهماند مشکلی در روانت داری خودت را رها کن. ولی من به جای رهایی به بدنم حمله کردم که چرا بد ریخت هستی؟ چرا چربی ذخیره میکنی؟ چرا رنگت پریده و کدر است؟ چرا اینقدر زشتی؟ من با بدنم چه کرده ام که امروز شرمنده اش هستم. شرمنده شکمم که سال ها چربی را در خود ذخیره کرد تا من در مقابل افکار منفی از پا در نیایم. پوستم تیره شد تا به اعضای حیاتی بدنم حجمه ای وارد نشود، دستانم و پاهایم لاغر شد تا مرا در مقابل هورمونهایی که به زور و فشار من ترشح میشد در امان بدارد و من در عوض اینکه متشکرشان باشم، هر روز و هر ساعت و هر ثانیه قضاوتشان کردم، قضاوت کردم که چرا چه مرگت است من که رژیم دارم من که همه نوع رژیم را امتحان کردم تا توی بدریخت از بین بروی. منکه سخت ورزش میکنم چرا طبیعی نیستی؟ چرا رهایم نمیکنی؟ ازت متنفرم تو مایه خجالت من هستی، ناسزا گفتم و هی چرخه را تکرار کردم. با هر فکری که در مورد بدنم میکردم هورمونی ترشح میشد به روز و فشار من، و بدنم چربی بیشتر ذخیره میکرد تا من زنده بمانم. اما من هر ثانیه با خودم حرف زدم و در لحظه زندگی نکردم. از بودن با همسرم لذت نبردم تا به فکر چربی های شکمم باشم که من را بد ریخت کرده، از دستبندهاییم لذت نبرده ام تا به فکر دستان لاغر و سیاه و پرمویم باشم، از کار در خانه ام لذت نبرده ام تا فکر به بدختی هاییم باشم، از درس خواندن لذت نبرده ام تا فکر کنم به اینکه الان دیگری در مورد من چه فکر کرد؟ وقتی امروز فقط برای ۵ دقیقه که در حال درس خواندن بودم و هر فکر که از ذهنم عبور کرد را نوشتم و فقط برای ۵ دقیقه ۳۰ فکر نوشتم که همه اش منفی بود، (مثلا نگاهم به دستم افتاد که چقدر نحیف است، چقدر لاغرم، الان برم خانه غذا بخورم یا شکمم چاقتر میشود ...... و زمزمه پشت زمزمه)، وقتی سر غذا خوردن ده ها فکر از ذهنم عبور کرد (که نخور چاق نشوی شکمت را نگاه کن! حالم ازت به هم میخورد، تو به اندازه کافی خوب نیستی تو ارزشمند نیستی، همسرت برای چه با تو مانده است؟ حیف غذایی که میخوری هر کسی میخورد الان متناسب بود و ...)، از بدنم چه انتظاری دارم که سالها مورد خطاب و بدهنی قرار دادمش سالها ناسزا گفتم و سالها بد نگاهش کردم. وقتی نتیجه این همه افکار منفی و حس بد را با فکر و هوشم، در عدم تمرکز و عجله و کارهای ناقصم میدیدم خودم را لایق هیچ چیز نمیدانستم و از زندگی بیزار بودم. خدایا کاش مرا زودتر به این نتیجه می رساندی، خوب شد قبل از مرگ فهمیدم و گرنه چگونه قادر به پاسخ در مقابل این همه بد رفتاری با بدم خودم را داشتم؟ ولی من امروز که اگاه شدم، دوباره متولد شدم امروز از لقمه لقمه غذایی که میخوردم لذت بردم امروز از هر قدمی که برداشتم اگاه بودم تا لذت ببرم امروز هر ثانیه ای که گذشت به این فکر کردم که دیگر تکرار نمیشود و گذشت و اگر زندگی نکنم باخته ام اگر به اینده و گذشته فکر کنم بازنده ام و در این ثانیه که من این متن را مینویسم و شما میخوانی در جوانترین سن خودمان هستیم که دیگر تکرار نمیشود پس اگر ظرف میشورم اگر درس میخوانم اگر میخورم در لحظه باشم که زندگی غیر از این نیست. من همه افکاری که هر لحظه دارد ذهنم میگذرد را مینویسم تا فراموش نکنم با خودم چه کرده ام و چه میکنم... خدایا تو امروز خواسته ای بزرگی از من را اجابت کرده ای که چند وقت پیش در لیست انجام برای تو قرار داده بودم به لذت بخش ترین راه ممکن توسط دستانت در زمین به من عطا کردی از تو سپاسگذارم که من را لایق دانستی که بدانم و که درک کنم اما من همچنان از تو آگاهی بیشتر میطلبم دوستت دارم ای احاطه کننده من امروز از نوک پا گرفته تا فرق سر از پوست و مو چشم و ابرو انگشتانم معذرت خواهی کردم، به خاطر این همه بد رفتاری من در این سالها، به خاطر این همه سازگاری انها با من و به خاطر اینکه برای محافظت از من همراهم بودند. ۳۴ سال هر جا رفتم با من همراه بودند هر فشاری که اوردم تحمل کردند تا من بمانم. امروز دست و پاهایم، شانه هایم را بوسیدم و معذرت خواستم، امروز به انها قول دادم که هوایشان را خواهم داشت و دوستشان خواهم داشت و من امروز رها شدم از همه بندهایی که من را به منجلاب نا اگاهی وصل کرده بود، من امروز متولد شدم..

دوشنبه ۹۹/۰۷/۱۴

baranbaran: سلام به همگی :) من حالم خوبه با وجود اینکه امروز یه دل سیر گریه کردم با وجود اینکه همه بهم میگن نمیتونی موفق شی با وجود اینکه منابع درسیم وبا نسیه گرفتم و بخاطر خریدشون کلی فحش خوردم کنکور ۱۴۰۰ میترکونم و قبول میشم صد در صد دوس دارم حرفامو به یکی بگم کسی از جنس دنیا گرایلی که حس میکنم مثل مامانم دوسش دارم حرفای تو فقط تو دنیا جون انگیزه ی این روزامه

یکشنبه ۹۹/۰۷/۱۳

somisomi: سلام وسیصدتا سلام خوشحالم وارد سه ماهه خوشبختی و ارامشم شدم سالهااا فقط در جا زدم سالها بخاطر نبود یه عزیز نوشتم و اشک ریختم زندگی رو فراموش کردم و شدم کسی که هیچ چیز در اطرافش نمی دید برای شکر گذاری یا خوشحال بودن یا اصلا زندگی کردن اما اما سه ماهه خوشبخت ترینم سه ماهه چندتا دفتر نوشتم اما اشک نریختم ذوق زدم با لبخند مینویسم بخاطر خرید یه جوراب قلبی شکرگزارم بخاطر عدس پلو بخاطر خنده بخاطر وجود گربه ی حیاط بخاطر خوابیدن و استراحت شکرگزارم وخیلی چیزهای کوچیک و بزرگ برام باارزش شدن لبخند به لبانم میارن دیگه ناراحت نداشتن فرزند نیستم خوشحالم که درزمان درست توی بغلم میگیرمش ماه هاست حسابمون خالی نشده ماه هاست همسرم هم موقع حرف زدن به کلماتش دقت میکنه دیگه ضعف ندارم دیگه درد ندارم دیگه پریودیهام وحشتناک نیست صورتم زیبا شده که همه به زبون میاااارن خوشحاالم از ارامشی که دارم ارامشی که اوایل باورش نداشتم و یه حسه عجیب داشتم چون مزه ارامش رو نچیده بودم فکر میکردم ارامش یه چیز عجیب و غریبه که برای من نیست و نمیتونه باااشه خوشحالم خیلی باورهامو درست کردم خوشحالم خوسحالی وصف ناشدنی....

جمعه ۹۹/۰۷/۱۱

NiluNilu: سلام به همه منم اومدم از حال خوبم بنویسم این روزا خواسته هام داره یکی یکی براورده میشه و من خوشحال ترینم از وزن دلخواهم که با همت و اراده خودم و خدا بهش رسیدم۳۰کیلو وزن کم کردم و سبک و بااعتماد بنفسم کار پیدا کردم با حقوقی بیشتر از اون چیزی که تو ذهنم بود و محیط کارم صمیمی و کلی تجربه های خوب بدست اوردم ملکی که مدتها بود درحال تعمیر بودیم فروش رفت و یجای بهتر و بزرگتر خریدم حتی مبل و لوستری هم که میخواستم‌بفروشم براحتی فروش رفت خدایاشکرت همه تو این وضعیت مینالند و ناراضی اند اما من پول پارو میکنم و بهشون قرضم میدم!وارد یک رابطه ی بسیارقشنگ و عاشقانه شدم و دریک کلام عاشقتونم دوستای عزیزم و دنیاجون و حالم خییییلی خوبه

یکشنبه ۹۹/۰۶/۳۰

zahrazahra: سلام به دنیای عزیز .من یکماه هست که شما رو شناختم .مدتی بود که ذهنم در گیرو دار وقایق واتفاقات روزگارمون بود و خیلی اندوهگین ،مرتب به زمینو زمان چرتو پرت میگفتم .ی اتفاق باعث شد حالم بدتر بشه دیگه نمدونستم گریه کنم .یا بخندم اصلا باورم نمیشد چرا باید اینجوری میشد هنوزم باورم نمیشه .دخترم امد گفت مامان دوستم این پیج معرفی کرده برو توش گوش بده ببین .گفتم باشه وگذاشتم زمان مناسب پیش بیاد .اما وقتی شما رو دیدم دنیای عزیز و میگم حرفاشو گوش دادم یکی دوشب بعدش ی لایو داشت با خانم افروز وقتی صحبتهای این دوستمونو شنیدم باورم نمیشد خیلی به این پیج علاقه مند شدم کم کم فایلهای رایگانو گوش دادم حالا صبح زود قبل از اذان صبح بیدار میشم کلی دعا و نیایش میکنم یحالت عجیبی بهم دست میده انگار تو خلخصه رفته باشم از چشمام اشگ جاری میشه برای همه دعا میکنم دنیا جون برای شما هم دعا میکنم بعد از نماز میرم صبحانه اماده میکنم ویرو تو حیاط با هندز فری فایلاتون گوش میدم نمیدونید چه غو غای در درونم بپا کردید انگار رو ابرا راه میرم خودم هم تعجب میکنم .هی با خدای خودم حرف میزنم که منو ببخشه که بهش شک کردم الا که اینو مینویسم دیگه خیلی ازد ورها هستم منی که هر دقیقه از نداشتهام حسرتهام حرص میخوردم فکر میکنم همه چی دارم همسرم از حالم تعجب میکنه .از شما دنیای عزیز ممنونم وخدارو شاکرم که اینجوری برام مهجزه کرد تو مثل ی اتشنشان امدی و شعلهاز خشم ونفرت و در درون من خاموش کردی وامید دارم به تمام حقی که ازم گرفته شده میرسم .منتظر باشید که در اینده ای نچندان دور خبرشو بهتون میدن [امیدوارن دنیا جون زمینو زمان برات خوبی وسلامتی بیاره دوست دارم [ 🙏❤

شنبه ۹۹/۰۶/۲۹

zibaizibai: باسلام یکی از کارهایی که می تونیم برای حال خوب انجام داد این است که خویشتن حقیقی خودمان رادوست داشته باشیم درهرشرایطی

یکشنبه ۹۹/۰۶/۲۳

somisomi: سلام و سیصدتا سلاااام به همه عزیزانم خوشحالم از بودن درکنارتون و داشتن تک تک شما که به من انرژی بودن و ایستادن میدین حاله خوووب من امروز با گوش دادن به صدای دنیای نازنین مثل روحی که از تن جدا بشه از تن و جسمم رها شدم و رفتم بالا و از بالا به خودم به خووود سمیه نگاه کردم خداااای من چقدر تغییر چقدر زیبااااا چقدر رهاااا شاید مدت کوتاهیست که با این مسیر و شما همنوردهام اشنا شدم اما اما سمیه به حدی تغییر کرده که به چشم تک تک دوست و اشنا میاد سمیه دیگه خواب نیست بیداربیداره سمیه خیلی باورهای غلطشو فهمیده سمیه خیلی کارهای بدشو که ناخواسته انجام میداد دیگه انجام نمیده سمیه ی عصبی وپرتنش تبدیل شده به سمیه اروم متین به جای اخم میخنده به جای دعوا کردن بچه هاااا خودش بچه میشه بچگی میکنه بجای خوابیدن شبانه روز میدوئه همبازی سگ و گربه و پرنده خیابون شده از وجود و دیدن ماه و خورشید ستاره و پرنده دیوارگلی سنگ رود بوته بیابون گل کاکتوس درخت انار لذت میبره و بابت دیدن تک تکشون تو دفتری که جزیی ازمن شده شکرگذاری میکنه خدایاااا شکرت دیگه با مامان گلی سر حرف بیخود بحث نمیکنم با بوسه ای برپیشانی مامان گلی تمومش میکنم دیگه استرس نداره دیگه مریضی نداره دیگه شبهاااا در خواب اشک نمیریزه دیگه صدای بابای مرده ام رو گوش نمیدم دیگه اون رو مقصر نمیدونم صدای دنیااااا شده اهنگ و موسیقی زندگیه من و همسر جااانی موسیقی که با تک تک نت های اون درس من درس زندگی میگیرم به جای خوردن ١٢ مدل قرص و خوابیدن شبانه روز از لخظه ای که موسیقی دنیاااا پخش میشه دنیاااای من هم عوض میشه پراز رنگ و لذت و دنبال این هستم که از تک تک چیزهای اطرافم لذت ببرم و حالم رو خوب نگه دااارم عزیزان دلم حاااله دلتون خوووب سعی کنید فقط لذت ببرید لذت از حال لذت از لحظه لخظه زندگیتون من خوشحاااالم حال من خوووبه ❤️❤️❤️

جمعه ۹۹/۰۶/۲۱

somisomi: سلام به همه عزیزانم به دنیاااای زیباااا و مهربونه خودم حال من خوووبه این روزهاااا از بس حالم خوبه حس میکنم روی ابرهام پاهام به زمین نمیخوووره حس و حال ادمی رو دارم که روح از تنش جدااااشده نمیتونه به بقیه احساساتش رو بگه ومیدونم اگرهم توضیح بدم کسی درک نمیکنه چون همه در چاه عمیقی فرو رفتن و من از همون چاه عمیق با دستان دنیاااای نازنین نجات پیدا کردم وقتی گرمای دستان دنیااا به دستهای سرد و بی جون من خورد تمام بدنم اون گرما رو حس کرد چون سالهااادرون اونچاه روی خاک سرد ونمور زندگی کرده بودم و دنیای دیگه ایرو باااور نداشتم چون فکر میکردم دنیاااا همینه زندگی همینه تاریکی مطلق سرمای سوز دار اما اما دنیاااا جون دنیای خودش رو به من نشون داد مرسی از بخشندگیش مرسی از بودنش مرسیاز این همه حس و حال قشنگ ،حاااله من خوووبه حاله من خوووبه سپاس گذار تک تک ای لحظات زیبا هستم خدایاااا شکرت

شما هم از حال خوبتان بنویسید

لطفا قبل از ثبت نتیجه وارد سایت شوید