سلام به دنیای عزیزم و تموم عزیزانی که سوالم رو میخونن.❤️
من بیست و چهار سالمه و اصلا از لحاظ فکری امادگی ازدواج کردن رو ندارم و کلا ترجیح میدم رابطه پارتنرشیپ داشته باشم اونم نه الان(چون اصلا اولویتم نیست). و در واقع از ازدواج و مراسم خواستگاری و هرچیز مربوط بهش تنفر عمیقی دارم خصوصا اگه به شکل سنتی یا حتی نیمه سنتی باشه و حتی فکر کردن بهش اعصابم رو بدحوری خرد میکنه و اصلا رشد خودم رو توی این مسئله نمیبینم.
و تاحالا هزاران بار هم به خوشی و هم با ترشرویی به مادرم گفتم اینقدر این موضوع رو به من نگه چون من امکان نداره «ازدواج» کنم.ولی توی پنج روز گذشته، سه روزش به شکل خیلی جدی از سمت مادر و پدر و مادربزرگ و دایی و زنبرادر و خلاصه هرکس که فکرش رو بکنید اینو شنیدم که اره تهش که باید ازدواج کنی، ما هم از این حرفا میزدیم و تهش همه مون ازدواج کردیم و اصلا چه معنی میده دختر تنها بگرده و از همین حرفایی که باعث میشه من بالا بیارم فقط.
شما قبلا گفتید دیگران رفلکس باورهای درونی ما هستن و حتما ما از درون یه باور و فرکانسی داریم که از بیرون هم اونو از افراد و اتفاقات دریافت میکنیم. من نمیدونم دقیقا چه فرکانسی دارم میفرستم که با وجود اینکه قاطعانه مطمئنم اینو نمیخوام، اما هی و هی دارم از بیرون میشنومش. آیا فرکانسِ «من نمیتونم تنهایی از پس خودم بربیام» هستش؟ یا چیز دیگه؟
ممنون از راهنمایی های بی نظیرتون ❤️?