سلام به همگی من حدودا ۲ سال بعد دانشگاه دوره طرح علوم پزشکیمو تو شهر پدریم تو شمال گذروندم و خانوادم تو بندرعباس هستند در اصل بخاطر دوست پسر سابقم موندم اما جدا شدیم ولی بار چون منو تو محیط کار اینجا بیشتر میشناختند تصمیم گرفتم هرچند سخت تر همینجا کار پیدا کنم ولی این روزا تو کارای اداری و آشنا هایی که میلبنم که قراره برام کار درست کنند خیلی قضاوت میشم ازینکه این دختره تنهاست و پدر و مادرش با اینک همبن ی دونه دختر رودارند و باباش سالای اخر کاراشه نمیان اینو یکی از دوستای بابام قبل اینکه تلفنو قطع کنه داشت با زنش میگفت و کلا دارن حرف میزنن و حس خیلی بدی میدن انگار رها شده ام از طرفی هم پشیمونم بابت تصمیماتم و همش غصه میخورم و اینکه الان پارتنری هم تو زندگیم نیست و بیکارم و بی پولی میکشم و هیچ نقطه قشنگی تو زمدگیم وجود نداره