صفحه اصلی اول › انجمن ها › خرد جمعی › روابط › رفتار تکرار شونده
- این موضوع 9 پاسخ، 3 کاربر را دارد و آخرین بار در 4 سال، 3 ماه پیش بدست
مریم زارعی بهروزرسانی شده است.
-
نویسندهنوشتهها
-
02/شهریور/1400 در 19:35 #41793
مریم زارعی
مشارکت کنندهسلام دوستای عزیزم پیشاپیش ازتون بابت وقتی ک میزارید و جواب میدید ممنونم .
من الان هفت ساله کازدواجکردم وازدواجدومم هست و همسرم ازدواج دومش هست و الان ی پسر ۵ساله دارم من زندگیمو دوست دارم و اینکه شوهرم واقعا اخلاق های خوب زیادی داره و همین اخلاق های همین اخلاق های خویش بوده ک باعث شده من با وجود وضع مالی بدی کداره باهاش بمونم اما ی اتفاق هستک بعد ی مدت همش تکرار ر میشه و الان چند روزه باعث شده زندگیم به هم بریزه و ناراحتی پیش بیاد اونم مشکل کار همسرم هست همسر مدام مشکل کار داره این باعث شده ک وضع مالی. خوبی نداشته باشیم و اینکه پدر همسرم مدام ب من میگن ک تو باید کاری کنی ک عظیم فکر بیافته و زندگیتون بهتر بشه منم بهش میگم اما تو باید بیشتر بهش فشار بیاری و مدام بعد ی مدت بهم میگه ک عظیم دروغ گو هست و داره گولت میزنه و خودش بی مسولیت هست ک دایم مشکل برا کارش پیش میاد حرفاشو باور نکن عظیم ب فکر آینده شماها نیست و همش دنبال کارای آسون میگرده و بیکارست و حتی خانوادمم بخصوص مامانم میگهکتو خیلی ساده آیی و حواست نیست دورو برت چی میگذره و عظیم بهت دروغ میگه منم نمیدونم واقعا چیکار کنم مدام این حرفا تکرار میشه….و ی اتفاق دیگه که چند ماه پیش افتاد بین شوهر خواهر من و شوهر خودم گفتن انگشتر پسر خواهرم که خونه مامانم گم شد و عظیم برداشته و اون دزده اون موقع من تازه بچه دار شده بودم و مامانم سر بسته بهم گفت اما من پی شو نگرفتم…و دقیقا چند روز بعدش پیدا شد ومام اونجا بودیم این باعث شد ک اونا فکر کنم کار شوهر من هست ….. بعدش شوهر خواهرم بهمون بی محلی میکردبخصوص با شوهرم خیلی بد رفتار میکرد و شده بود باعث ناراحتی و من کنجکاو شدم ک چی شده گفتن اینجوری شده وعظیم دزدی کرده بعد کمن گفتم چرا همون موقع نگفتید بهونه زندگیمو کردن کاز ترس این که زندگی من خراب بشه نگفتن ک اینم شد ی تضاد بزرگک باعث شده من اصلا نتونم خواهرمو ببینم ککلی دردسر کشیدم…..من جلوشون وایسادم اما ته دلم آشوب بود نمیدونستم باور کنم یا نه …..ببخشید طولانی شد ….. مدام میشنوم از پدر شوهرم کمیگه عظیم بیکارست تنبله .بی مسولیتهتوباید ازش بخواییی تهدیدش کن ب جدایی و از طرف مامانم تا ی مراسم میشه خواهرم اینا هستن و من نمیتونم برم بحث پیش میاد کعظیم دزده ،تو باید تهشو در بیاری اینجوری نمیشه باید معلوم بشه ……و ی چیز دیگه این که اون طرفی ک این وسط میتونه بگه کشوهر من این کارو نکرده با شوهرم قهره و میگه من بیام همرو شم دست رو قرآن میزارم میگم آره عظیم این کارو کرده ………..مامانم میگه تو بدبخت شدی و منم این وسط گیر کردم زندگیمو دوست دارم و میخوام ک زندگی کنم ….و از ی طرف این حرفا خیلی حس بدی بهم میده و حس بدبخت بودن و قربانی شدن بهم دست میده .میشه راهنماییم کنید ممنونم02/شهریور/1400 در 19:39 #45395ياسمين
مدیرمريم جان خودت مسئول اين اتفاقات هستى… بايد عميقا روى اعتمادبنفس و عزت نفست كار كنى ….. روى باورهاى غلط مالى و روابط و … كار كنى … شكرگزار داشته هات باشى .. انقدر به نداشته هات توجه نكن روى خودت و نعمتهاى زندگى ت و سلامتى ت تمركز كن…. هى به فكر اينكه مادرم چى گفت پدرشوهرم چى گفت نباش………. براى خودت وقت بذار…. فقط وقتى درونت رو آروم كنى بيرونت اروم مى شه ! به هيچكس فكر نكن و از همين حالا تلاش كن باورهاى اشتباه خودتو بشناسى..
03/شهریور/1400 در 01:37 #45396مریم زارعی
مشارکت کننده….درست میگید من خیلی باورهای غلط دارم و از امروز تصمیم گرفتم ک خیلی عمیق رو خودم کار کنم و تمرکزمو بزارم روی خصوصیات خوب شوهرم تا پر رنگ تر بشن واسم به تک تک حرفاتون گوش میکنم و انجامش میدم .مرررسی یاسمین عزیزم یک دنیا ممنون خیلی آروم تر شدم خدارو شکر که ی همچین جایی هست که با خیال راحت میشه سوال پرسید ….دنیا جووونم از شمام ممنونم ک هستید ،،??
03/شهریور/1400 در 01:40 #45397ياسمين
مدیرخواهش مى كنم. موفق باشى?
03/شهریور/1400 در 09:00 #45398Fatemeh6761
مشارکت کنندهسلام .تمام این حرفایی که گفتی همه باورها وافکاری هست که توی ذهن خودت میچرخه که از دهن دیگران میشنوی ینی تو در ذهنت شکاکی ومدام منتظری ببینی دیگران چی میگن .اگه زندگیتو دوست داری اول اینکه همه ی این حرفارو بریز دور وحرف هیچکس ذره ای برات اهمیت نداشته باشه واز طرفی اگه میتونی رابطت رو با کسایی که در زندگیت دخالت میکنن کمتر کن وفقط تمرکز وتوجهت روبذار روی زندگی خودت وخصوصیات خوب شوهرت.تو از درون عوض بشی همه چیز درست میشه.فقط افسار زندگیت رو خودت به دست بگیر خودت رو قوی بدون واجازه نده که دیگران برای زندگیت تصمیم بگیرن .هرچی که گفتن با لبخند بگو شما درست میگی خدا بزرگه درست میشه اما در ذهنت وزندگیت کاری رو بکن که دوست داری حرفی رو باور کن که دوست داری وفقط روی حس ارزشمندیت کار کن.تو هرجوری که زندگی کنی تا زمانیکه به حرفهاشون اهمیت بدی از زندگیت مدام ایراد میگیرن پس تو در ذهنت از خودت شوهرت وزندگیت ایراد نگیر اونا هم ساکت میشن.تنها راهش تمرین وبالا بردن اعتماد به نفست ومحدود کردن ارتباطت با اونها وتوجهت روی زیباییهای زندگیت وشاد بودن خودت وشوهرت وبچت وحفظ حال خوبت در هر لحظه هست.مهم فقط خودت وحال خوب خودته نه حرف ونظر دیگران چه مادر باشه چه خواهر .تمام حرفایی که الان زدی رو بنویس توی کاغذ وبنداز سطل آشغال به جاش کتاب بخون فایل گوش بده آهنگ بذار برقص ورزش کن واز زندگیت لذت ببر.به هرچیز که بیشتر فکر کنی وتوجه کنی همونو توی زندگیت بیشتر میکنی پس به چیزای قشنگ وبا ارزش فکر کن.
03/شهریور/1400 در 09:37 #45399مریم زارعی
مشارکت کنندهمرررسی فاطمه عزیزم واسه وقتی که گذاشتید
03/شهریور/1400 در 10:04 #45400Fatemeh6761
مشارکت کنندهخواهش میکنم دوست عزیز??
03/شهریور/1400 در 14:38 #45401مریم زارعی
مشارکت کنندهسلام من امروز از صبح زود بلند شدم شروع کردم ب نوشتن فکرهای منفی که تو ذهنم بود و همشو پاره کردم و چیزای مثبت نوشتم در مورد همسرم در مورد خودم و زندگیم و حالمو خوب نگه داشتم که اولین نشونه بعد از اینکه من تصمیم گرفتم که خودمو واقعا تغییر بدم و شروع کردم اتفاق افتاد ،شوهرم واسه کار کشتی رانی ثبت نام کرده بود اما چند ماه بود ک خبری نبود تا اینکه امروز زنگ زدن و گفتن کلاسی انلاینشون از شنبه شروع میشه و ان شاالله تا سه ماه دیگه میرن سر کار،☺️ …واقعا خدارو شکر این ی نشونه خیلی بزرگ برای من هست و الان خیلی خوشحالم .,?…و مدیون شمام و دنیا جووونم ???
03/شهریور/1400 در 14:39 #45402ياسمين
مدیرخب خداروشكر …. وقتى به مشكلات گير نمى دى و تمركزت رو مى ذارى روى چيزاى خوب و تغيير خودت ، گشايش اتفاق مى افته….
03/شهریور/1400 در 18:01 #45403مریم زارعی
مشارکت کنندهآره واقعا خدا راه رو باز میکنه اگر خودت بخوابی ،?
-
نویسندهنوشتهها
- شما برای پاسخ به این موضوع باید وارد شوید.