سلام دنیا جانم
عزیزم مادرو پدرم باهم سالهاست که مشکل دارند و به نوعی بینشون طلاق عاطفی رخ داده و الان کار بجایی رسیده که مامانم به گفته خودش کارد به استخونش رسیده و البته من خودم نزدیک یکساله که با پدرم قطع رابطه کردم ولی اذیتهاش انقدر زیاد شده که من به مامانم گفتم دیگه این دندون لقو بکن و نذار عفونت کل بدنتو بگیره که مامانم دادخواست طلاق داده ولی خب خیلی دردسر داره الانم تصمیم گرفتن از هم جدا زندگی کنن که پدرم بخاطر اینکه جا و مکانی نداره و درآمدی هم نداره چندشب توی ماشینش خوابید و الان دیگه به مامانم فشار آورده و اونم پاشده اومده خونه من.الان من میدونم که این تضادیه که حالا که دارم خودم رو میکوبم تا بسازم سر راهم قرار گرفته و فقط باید نظاره گرش باشم ولی سوالم اینه که با مامانم چجوری برخورد کنم و اینکه آیا در برون رفتش از این مشکل دخالتی بکنم یا نه مثلا به ذهنم رسید که بخاطر شرایط پدرم از نظر رفتارو بیماری ب برادرم پیشنهاد بدم که ببردش خانه سالمندان البته از دهنم پرید به مامانم گفتم که بعدش پشیمون شدم چون من الان فقط دلم میخواد به خودم و تمرینات ورکشاپم بپردازم و نمیدونم چجوری باید رفتار کنم اینم بگم که پدرم تازه ۶۰سالشه ولی نزدیک به ۱۵ساله که کار نمیکنه و فقط میخوره و میخوابه