صفحه اصلی اول › انجمن ها › خرد جمعی › رشد فردی › ترس
- این موضوع 6 پاسخ، 4 کاربر را دارد و آخرین بار در 4 سال، 9 ماه پیش بدست
ياسمين بهروزرسانی شده است.
-
نویسندهنوشتهها
-
14/آبان/1400 در 15:16 #41986
Golshan
مشارکت کنندهسلام، من تو شرایط روحی و مالی وحشتناکی بودم که از خدا دیگه واقعا راه نجات خواستم و تو اینستا با دنیای جان ، آشنا شدم.. الان چند ماهیه،
اول بهتون بگم چطوری بودم… افسردگی و یاس و نا امیدی شدید، مثلا وقتی میخواستم علاقمو دنبال کنم، میرفتم جلو آینه میگفتم پیر شدم دیگه، حالا سره پیری برم کلاس موسیقی؟؟ یا از هممممممه چیز میترسیدم، همش شبها فکر میکردم جن تو خونمونه، یا ترکهای سقف نگاه میکردم میگفتم سقفمون میریزه حتما، یا بچه هام تا صبح میچسبوندم به خودم، میگفتم اگر کمد بیفته رو سرمون یا خونه خراب بشه، بذار سه تامون باهم بمیریم!!!!
الان هم از نظر مالی، هم از نظر روحی ۸۰درصد بهتر از اونموقع شدم، همش شادم، خدارو شکر میکنم، مدااااام سپاسگذارم…..
اما هنوز یه سری ترسهام مونده که واقعا بعضی وقتها باعث خنده اطرافیان میشه، حالا مهم نیست اطرافیان چی میگن ولی میخوام برای آرامشم ترسهام کنار بذارم…
راهنماییم کنید چکار کنم؟؟؟
مثلا به شدت از رانندگی میترسم، از زودپز هم میترسم اگر بریم خونه کسی زودپز رو گاز باشه میمیرم، همه هم بهم میخندن…. یا اگر بریم کوه ماشین رو بیاریم بالا تو شیب باشه همش میترسم، تفریح به جونم زهرمار میشه14/آبان/1400 در 15:16 #45966Golshan
مشارکت کنندهراستی اینم خواستم بگم که علاقه و استعدادم رو دارم دنبال میکنم، واقعا روحیه ام رو بهتر کرده..
14/آبان/1400 در 16:16 #45968ياسمين
مدیراين ترسها از باورهاى زمان بچگى يا تجربياتى كه داشتى مياد. مثلا فيلمهاى زيادى ديدى كه اكشن بودن يا صحنه هاى تصادف داشتن يا دراين مورد تعريف و اتفاقايى كه براى اطرافيانت افتاده توجهت رو جلب كرده..بهترين راه از بين بردن اونها روبرو شدن باهاشونه. بايد كم كم باهاشون مواجهه بشى. مثلا به زودپزى كه روى گازه اول كمى نزديك بشى و ببينى اتفاقى نمى افته..
14/آبان/1400 در 19:27 #45969Fatemeh6761
مشارکت کنندهسلام.فایل ترسهای ما روشنگر راه ما هستن وفایل با وجود ترسهایت حرکت کن رو بارها گوش بده کمکت میکنه.
14/آبان/1400 در 23:02 #45972Golshan
مشارکت کنندهممنونم از شما خانم یاسمین و فاطمه
16/آبان/1400 در 08:10 #4598476275689
مشارکت کنندهسلام
واقعیتش نمیدونم از کجا و چجوری باید درمورد این مسئله بنویسم
اما مدته طولانی تقریبا ۲ سالی هست که حس میکنم دارم تیکه تیکه منجمد میشم انگار که خواستن چیزی و داشتن رویایی برام غیر ممکن شده حس میکنم که زندگی بی معنی دارم که توش قرار نیست خوشحال باشم و همه چیز خلاف من در حال جریان هست و ترسم از اینکه این حس های بد روزی به زندگیم پایان بده و من دیگه تحمل زندگیو نداشته باشم
از ظاهر شدن و دیده شدن میترسم و ترسم به مرور حس میکنم بیشتر بیشتر میشه
میدونم که این مشکل برمیگرده به کمبوده اعتماد به نفس اما نمیتونم راحلی براش پیدا کنم و بهش باور داشته باشم
از اینکه تمهایی کاریو انجام بدم خیلی میترسم حس میکنم که با تنها انجاک دادنش محکومه به شکستم
از اینکه نتونم شرایطو تغییر بدم خیلی میترسم
مدتی هست که ویس های دنیا جونو گوش میدم اما این حس ها همیشه همراه منه16/آبان/1400 در 08:11 #45985ياسمين
مدیرسلام. اگر ويسها رو گوش دادى حتما يه وقت كوچينگ بگير
-
نویسندهنوشتهها
- شما برای پاسخ به این موضوع باید وارد شوید.