سلام یاسمین جون.روزتون خوش.
من یه دختری هستم که از بچگی کینه ای بودم.مثلا وقتی شیطنت میکردم و پدرم دعوام میکرد از پدرم کینه به دل گرفتم و تا الان که 19 سالمه از پدرم دورم.البته پدرم موقع عصبانیت خیلی بددهن میشن.
مورد دیگه اینکه یبار وقاتی خیلی بچه بودم با مادرم شهربازی بودیم و اونجا داشتم بیسکوییت میخوردم.یه پدر مادری با دخترشون اومدن و مامانش خیلی مهربون ازم خواست یه بیسکوییت به دخترش بدم.من اونجا ته دلم نمیخواستم بدم و میگفتم دختره به درک ,برن واسش بخرن.ولی بخاطر اینکه پدر مادرش نگن چه بچه ی بدیه,یه بیسکوییت به دخترشون دادم.مادرم هم بهم گفت یدونه بده به دوستت.و با شناختی که از مادرم دارم ایشون قلبش صافه و از رو در وایسی مطمعنم نگف بیسکوییت بده,بلکه قلبا دوست داشت به دوستم بیسکوییت بدم.
یا مثلا کلاس اول دوست صمیمیم که بغل دستیم بود خیلی قشنگ نقاشی می کشید و یبار که نبود نقاشیشو تو کیفش مچاله کردم و وقتی اومد و دید گریه کرد
یا یبار زنگ تفریح پاک کنی که خیلی دوست داشتو پرت کردم از حیاط مدرسه بیرون!
من مادرم از بچگی خیلی اروم و صبور بود و نمیگم از این بیش از حد مهربونای مظلومه ولی قلبش صافه و دیدش در اولین برخورد ب ادما مثبته,پدرم هم دلسوزه ولی عصبانی میشه فوش میده و بعد پشیمون میشه.
پس من چرا این همه بدجنس بودم و هنوزم فقط ب فکر خودمم؟
حالم از اینجوری بودن بهم میخوره
من خودم ذاتا بد هستم؟چون پدر مادرم ک همه میگن خیلی خوبن
ممنونم