صفحه اصلی اول › انجمن ها › خرد جمعی › روابط › ارتباط گرفتن
- این موضوع 1 پاسخ، 2 کاربر را دارد و آخرین بار در 2 هفته، 6 روز پیش بدست
Monakahvand بهروزرسانی شده است.
-
نویسندهنوشتهها
-
08/بهمن/1404 در 00:42 #53227
Tara
مشارکت کنندهسلام وقتتون بخیر ما حدود ۵ ماهه که کافه زدیم و خب کارای سالن و صندوق دست منه کلا،و اینم بگم که خب کافه ما طبقه دومه و کلش شیشه هست و رو به روی کافه ما دقیقا یه کافست که قشنگ بخاطر پنجره ها همه چیزش مشخصه،اوایل یه پسری با دوست دخترش اومد کافمون و خب متوجه شدم ایشون مشتری پاتوق کافه رو به رو هستن ولی بعد از مدتی کلا دیدم بیشتر داره میاد کافه ی ما با دوستاش و دوست دخترش، بعد یه مدت حتی با یه دختر دیگه اومد و اینا اصلا فازی نبود و خب توی این چند وقت از طرف پسر ها و مردها پیشنهاد زیاد بوده اما من خب قبول نکردم و اینجوری نبوده که بخوام از لحاظ احساسی درگیر بشم اما بعد از یه مدت دیدم این پسر که تقریبا هرشب یا یک شب درمیون کافهی ما بود دیگه با دوست دخترش داره میره کافه ی رو به رو و خودش با دوستاش میاد کافه ی ما،جای سوال داشت برام اینکار که بعد مدتی دیدم ایشون اصلا رفتارش تغییر کرده و هرشب داره دیگه میاد کافه ما و کلا دیگه خبری از دختر دیگه ای نبود و فهمیدم که این از من خوشش میاد،درواقع دوستاش بیشتر فهموندن با حرفاشون و خودشم البته توجهش زیاد شده بود به من و مهربون شده بود،اوایل جدی نگرفتم اما این هرروز اومدن باعث شد منم درگیر بشم از لحاظ احساسی طوری که تبدیل شده بود به نگرانی برام که اگر نیاد چی ،چرا نیومد و اینا و خب میدونستم طبق قوانین اگر بخوام حال خوب و کلا همه چیزو بسنده کنم به این شخص و حس نیاز کنم به وجودش این شرایط ازم گرفته میشه،اما آنقدر درگیر شده بودم که واقعا یه شب نمیومد یا یکم رفتارش تغییر میکرد واقعا حالم بد میشد تا حدی که منی که زیاد اهل گریه کردن نیستم شدید گریم میگرفت چون اولین کسی بود که حس میکردم واقعا خوشم اومده ازش و از لحاظ حسیم انگار درگیر شده بودم ولی خب همچین چیزیو توی رفتار اصلا به طرف مقابل نشون ندادم.دیگه انقدر درگیر شده بودم که همه چیزو فراموش کرده بودم و چند شب اخیر همه شب و روزم شده بود استرس و گریه اصلا یه حال عجیبی،در صورتی که میدیدم رفتارای طرف بهتر شده و حتی روز به روز بیشتر متوجه میشدم که این ادم خوشش میاد و داره سعی میکنه که حسشو غیر مستقیم به من بفهمونه اما خب نمیدونم چرا من از درون اینجوری شده بودم تا چند روز پیش که دیدم واقعا دیگه خسته شدم و سعی کردم رها کنم و شروع کردم دارم دوباره از اول فایلهای رایگانوگوش میدم،دائم هم حرفای دنیا جون رو دارم با خودم تکرار میکنم و واقعا دارم آروم شدن قلبمو حس میکنم و توجهمو گذاشتم روی اتفاقات مثبت کافه اما الان مثلا امشب میشه سومین شب که کلا نیومده کافه،انقدر دلتنگ شده بودم کهگریم گرفته بود (اینم بگم که این چند وقته این شخص هرشب هرطور شده بود میومد حتی شده نیم ساعت بیاد بره سریع جز ۱ هفته ای که نبود و اومد گفت مسافرت بودم)من واقعا از این شخص خوشم اومده و اولین باره که اینجوری دلتنگ میشم و این حسارو دارم و میدونم اونم خوشش میومد اما الان هم این انرژی و فرکانسهای خودم بوده که یکم دور شده الان،نمیدوتم باید چیکار کنم،واقعا سردرگم شدم،دوست دارم دوباره مثل قبل برگرده و به جایی برسه که بتونم باهاش ارتباط بگیرم،چون تایپم بود واقعا از همه لحاظ اما خب الان شرایط اینجوری شده
08/بهمن/1404 در 00:52 #53235Monakahvand
مدیرعزیزم اول از همه اینکه احساساتی که تجربه کردین خیلی عادی و طبیعی هست و خیلی هم عالیه که حواست هست حس و حالت رو خوب نگه داری، خیلی موارد رو خودت خیلی خوب اشاره کردی بهش، ولی در کل باید روی احساس ارزشمندی درونی خودت کار کنی نه از توجه بیرونی و وابستگی احساسی (اینکه حال خوبت به حضور یک نفر باشه ). در کل در یک رابطه دو نفره هر چقدر تمرکز روی خودت و کار کردن روی احساس ارزشمندی مستقل نظر دیگری نسبت به خودت باشه ، جهان هم آینه فرکانس شماست و این خود دوست داشتنه ، توجه بقیه به سمت شما رو نشون میده.شما کامل و کافی هستی حتی بدون توجه کسی و انتخاب شدن توسط کسی.
-
نویسندهنوشتهها
- شما برای پاسخ به این موضوع باید وارد شوید.