صفحه اصلی اول انجمن ها خرد جمعی سلامت ترس واضطراب پاسخ به: ترس واضطراب

#46056
Nafas B
مشارکت کننده

وقتی دکتر گفت دیر اومدی  ترسیدم گریه کردم پیاده روی کردم با خودم حرف زدم با خدا حرف زدم .. یادم اومد خودم این بلا رو سر جسمم اوردم  یادم اومد خودم نتونستم احساساتمو کنترل کنم  وقتی میرنجیدم ارزوی مرگ میکردم  یادم اومد  میترسیدم از درد از بیماری از اتاق عمل … یادم اومد خودم این ترسها و رنجها رو بزرگترش کردم .
با خودم روبرو شدم با ترسهام  به خودم گفتم دیگه کافیه  من خودمو رها میکنم تو آغوش خدا ؛ مطمئنم خدا منو تو بهترین مسیر قرار میده  و درد و رنجو ازم میگیره 
گفتم دیگه نمیترسم  میرم اتاق عمل وقتی برگردم سلامتیمو بدست میارم وقتی برگردم با ترسهام روبرو شدم  وقتی برگردم ب همه هدفهام میرسم وقتی برگردم ارومتر از قبل میشم .
ازمایش گفت کیستت سرطانی شده 
اما من دیگه نمیترسیدم چون ب خدا اعتماد کردم
رفتم بیمارستان اروم و قوی  اما اونجا قبل عمل خیلی درد کشیدم بخاطر داروهای قبل عمل
رفتم اتاق عمل  خداروشکر سرطانی نبود  چسبندگی بود  اما یه طرف تخمدان و لوله ازبین رفت بخاطر چسبندگی زیاد
بعد از عمل هم درد زیادی تحمل کردم  ولی هی به خودم گفتم دردی که تورو نکشه قویترت میکنه ! تحمل کردم و همه اون روزها گذشت   .
حالا دو هفته ای از عمل میگذره و درست زمانیکه انتظار داری حالت بهتر بشه  یه درد جدید میاد سراغت  درد پهلو و کمر !
هیچ دارویی آرومت نمیکنه  بهت میگن اگه اروم نشی  یعنی خونریزی داخلی کردی !!
حالا تو درونت دعوا میشه
دو نفر تو افکارت با هم بحث میکنن
یکی میگه قوی باش و بسپار ب خدا ؛ خدا درد و رنجو ازت میگیره
اون یکی میگه واقع بین باش خدا اگه میخواست کمکت کنه تا حالا میکرد !
و تو میخوای مثل اولی فکر کنی چون میدونی جز خدا هیچکسو نداری  اما درد نمیزاره ب دومی فکر نکنی
?
من باید چجوری خودمو اروم کنم ؟
چرا منو با درد به چالش میکشی خدا ?
نه تو میخوای درد بکشم نه من پس چرا …..؟