somi:

سلامی دوباره سلام به دنیای بزرگ وموابی خووودم دنیایی که دنیای تاریک منو مثل خودش رنگی کرد زیبا کرد من از روزی که در اوج درماندگی و درجا زدن با دنیا جون اشنا شدم حالم خوووبه شاید من مثل سمیه عزیزی که امروز صداشونو در گروه تلگرام گوش دادم سختی نکشیدم اما سمیه ای بووودم که همیشه دوست داشتم از غم از دست دادن بابام بگم و همه دردها و اتفاقات زندگیمو به گردن اون حادثه تلخ بندازم و١۵ سال از زندگیمو در اون غم بگذرونم وخنده هام فقط نمایشی برای دیگران و گریه هام برای همسر عزیزم باااشه من بخاااطر تمام اون افکار غلط ١۵ سال خودم اتفاقات رقم زدم وغم و تاریکی رو ناخواسته وارد زندگیمون کردم وباعث شد فرزندی نداشته باشم تا امروز (اما بزودی خبر خوب به همه شما عزیزانم میدمبه کمک دنیا جون و شما همراهانم)باعث خیلی اتفاقات دیگه که تصمیم گرفتم دیگه تکرارشون نکنم ومن ذهنم رو پراز عشق شادی نعمت حال خوب و….خواهم کرد من عضو تازه گروه بزرگ شما هستم از روزی که شروع کردم خیلی اتفاقات بامزه و جالب و بعضی اوقات تعجب اور و گاهی گریه اور اما نه گریه از سر ناراحتی از سر شادی از سر اینکه چقدر ساده میشه لذت برد چقدر ساده میشه با دنیاااایی که برای ما با غم واینکه اینجا مهمونیم خوش گذروند و درسته مهمونیم اما مهمونیه تولد هرروزه ماست من همه چی داشتم به اندازه یه ماشین یه خونه و یه حقوق نسبتا خوووب اماااا تنها جیزی که نداشتم حال خوووش بود هیچ چیز خوشحالم نمیکرد نه که نکنه لخطه ای کوتاه ودوباره تو غمم فرو میرفتم یه زندگیه تردمیل وار فقط پا میزدم حتی اخریا پا هم نمیزدم میخوابیدم روی نوار می افتادم و همسرم منو بلند میکرد و روی نوار ترد دوباره به خواب میرفتم اما از ثانیه اول شنیدن صدای دنیاااا سمیه ای که هیچ تلاشی واسه تغییر هم نداشت تغییر کردتغییری که همسرش باور نمیکرد سمیه روی ترد ایستاده با اینکه اوایل گیج بودم مطالب متوجه نمیشدم با دنیای من اشنا نبود انگار یکی المانی صحبت میکرد که ورکشاپ شروع شد و من چون فایلها رو متوجه نمیشدم و فقط گوش میدام وگوش میدادم به ورکشاپ اومدم که دنیا جون رو کنار خودم حس کنم شاید متوجه زبان المانی دنیا جون بشم از روز دوم نتیجه های بامزه که قبلا همینحا گفتم شروع شد من ادامه دادم تمرینها و مشقهامو مینویسم وحال من خیلی عوض شده شاید الان هنوز کمی گیج هستم و بعضی روزهای سوالای عجیبی از دنیا جون میپرسم و بعد دوباره میگم این جه سوال خنده داریه صبر کن بالاخره تو ویسهای بعدی جوابتو میکیری و بعد هم حواب میاد توی این یکماه شاید بعضی روزها تنبلی کردم تعهد زیر پا گذاشتم اما باز ادامه دادم و خواهم داد میخوام هر روز شادتر از روز قبلم باشم میخوام از هر چیز لذت ببرم میخوام دختر نازمو یا پسر نازمو بغل بگیرم میخوام به همه ثابت کنم سمیه ۶٠ سال نداره سمیه تازه ٣۶ سالشه سمیه دیگه نمیخواد نمایش بازی کنه سمیه میخواد ازاد و رها به هر چه که دوست داره برسه سمیه نازا نیست سمیه وهمسرش بچه دار میشن بزودی سمیه دیگه به غار غم و غصه برنمیگرده سمیه حااال خوبشو ادامه میده به کمک دنیاجون عزیز و همه شما سمیه ها حمیده هااا یاسمین هاااا افروزهاااا زهرا ها فاطمه هااا وهمه و همه و همه هم قبیله ایها که با تک تک حرفها ویسها ولایوهاتون اشک ریختم و لذت بردم از این همه تغییر این همه زیبایی این همه بزرگی خیلی دوستتون دارم ببخشید طولانی شد امشب یهووو دلم خواست براتون از حال خوب این روزهام بگم

1 نظر نظر خود را بنویسید

  1. یاسمین یاسمین گفت:

    سمیهء عزیز چقدر با احساس نوشتى🥰 آیندهء روشن و قشنگى در انتظارته…. موفق باشى🌺🌺

    ۰

دیدگاهتان را بنویسید