Mom& 2 boy: سلام من یسری اتفاقات در گذشته داشتم که پشت سر گذاشتم وزمان زیادی از آنها واز آن انسانها گذشته ولی هر وقت در مورد آنها صحبت می شود ومیربینم در شرایط مشابه ای که برای من بوده انها جور دیگه ای برخورد می کنند تمام روح وروانم بهم می ریزد همش با خودم میگم اونها حالا یاد گرفتن چطور برخورد کنند خدا رو شکر ولی باز ته دلم آرام نمی شود لطفا کمکم کنید وبگویید چه کنم؟ سپاس

4 نظر نظر خود را بنویسید

  1. fatima fatima گفت:

    وایی یاسمین جان خیلی خیلی موشکافانه توضیح میدی گلم…خدادلت رو شاد کنه همیشه.سپاس

    ۱+
  2. یاسمین یاسمین گفت:

    سلام. من متوجه نشدم اتفاقاى بد براى تو افتاده ؟ اونها رو مقصر مى دونى ؟ یا براى اونها هم انفاقات بد افتاده؟!

    ۰
    • Mom& 2 boy Mom& 2 boy گفت:

      ی دوره ای رو با فراز ونشیب بسیاررمن وهمسرم گذراندیم خودم رو پای خودم وایسادیم و زندگیمون رو ساختم با تمام اتفاقات که گذشت بعد از ما نوبت فرزندان دیگه خانواده شد مخصوصا خانواده همسرم اونها از هیچ کمی دریغ نکردن حتی در حرف زدنشون هم به یاری اونخا می رفتن پیش خودم گفتم ما اولین بچه ها بودیم اونخا بلد نبودن چیکار کنند باهاشون بد نیستم ولی ته دلم راضی نمی شه همینکه میان ومیگن آره فلانی اینجا گیر‌کرده می خوایم کمکش کنیم یاد گذشته خودمون می افتم که اگر می تونی الان کمک کنی چرا وقتی که ما نیاز داشتیم حتی یاد ماهم نبودی الان وظیفه می دونی وخودتو پدر ومادر می دونی که کمکشون کنی پس چرا زمان ما حتی احساس نکردی ما هستیم این آزارم می ده ؟؟؟

      ۰
    • یاسمین یاسمین گفت:

      این صحبتهاى تو ریشه در باور کمبود داره نه فراوانى.

      بجاى اینکه فکر کنى چرا به اونا کمک کردن ولى به ما نه ، به این فکر کن که شماها چقدر قوى و مستقل بودید که با تمام سختیها تونستید مشکلاتتون رو حل کنید و روى پاى خودتون وایسید!! ! از دل هر تضادى هم میشه نکات مثبت بیرون کشید ! اونا رو پیدا و واسهء خودت بزرگ کن.

      وقتى به خودباورى و اعتمادبنفس برسى دیگه از هیچ کسى توقع و انتظارى ندارى. پس روى این مسئله هم کار کن

      با حسادت و حرص خوردن حال لحظه ت رو خراب مى کنى. و وقتى احساس بدت تداوم پیدا کنه اتفاقات خوبى نمى افته. پس تمرکزت رو بذار روى قشنگیاى زندگیت و بابتشون قدردان باش….

      ۴+

پاسخی بگذارید