Mojdeh:

سلام دوستان
من یه جاری دارم که بیماری لوپوس داره و از اونجایی که من اصلا اهل دلسوزی و نگرانی نیستم خیلی باهاشون در ارتباط نیستم.(حالا ربطشو میفهمین)ولی دورادور از مادر همسرم حالشو میپرسیدم فقط میفهمیدم که بیمارستان بستریه و حالش اصلا خوب نیس.یه مدت پیش خیلی اتفاقی مقاله ای در مورد بیماریش خوندم که نوشته بود یه بیماریه که خیلی راحت کنترل میشه ولی درمان قطعی نداره.پبش خودم گفتم پس چرا این اینقدر حالش بده که تقریبا سالی ۸ ماه بستریه.(۴۶ سالشونه و همسن منه)دو روز قبل تماس گرفتم با مادر همسرم و فهمیدم بیمارستانه و دنبال یه نفرن که چندساعتی به خاطر داروهاش پیشش باشه.من رفتم.از زمانی که رفتم در مورد بیماریش صحبت کرد و جالب اینجا بود که با لذت و شعف تعریف میکرد.انگار یه جورایی حال دلش با بیماریش خوبه.طبق چیزیی که یاد گرفتم فهمیدم ایشون خودش نمیخواد خوب بشه.وقتی داروهاشو دورخودش جمع میکنه و لذت میبره که در موردشون خیلی اطلاعات داره و یه جورایی واسش افتخاره که همه پرسنل میشناسنش و واسش دل میسوزونن چرا باید خوب بشه؟!!کائنات به خوب و بد احساس ما کاری نداره.میگه تو هرچی میخوای بگو من در خدمتم.خوشحال نیستم که ایشون حال جسمیش خوب نیست ولی خوشحالم که فرق بین قضاوت و آگاه بودن به احساس و افکارم رو به خوبی میفهمم☺☺☺☺

پاسخی بگذارید