جهان هستی ماموریت دارد تا انسان ها را خوشبخت کند. زندگی پر است از زیبایی. پر است از عشق. اما به یک شرط…ابتدا خود را بپذیرید! آنچه هستید را بپذیرید، با تمام نقص ها و کمبود ها. با همه ضعف ها و ترس ها. با هرچه اشتباه کرده اید و هرجا کج رفته اید! خودتان را دوست بدارید مانند عشقی تب دار. بند بند وجودتان را محترم شمارید که کائنات شما را به عشق بند کرده است.
آنگاه که خود را از درون و برون پذیرفتید، آماده اید تا بذر عشق را در جهان بپراکنید.
و اساسا انسان ها به زمین آمدند تا آنچنان از عشق لبریز شوند که دنیا را سیراب کنند و گسترش دهند. خودتان را دوست بدارید، هرروز کمی بیشتر از دیروز. این منِ دوست داشتنی را به آغوش بکشید چراکه شما در همین لحظه شاهکار پروردگارید!
سفر چهارم، تمرکزی است بر دوست داشتن ناجی درون آینه.
دیماه ۱۳۹۷، دنیا گرایلی
چند بیت از دفتر دوم مثنوی معنوی مولانا
….
گردآورنده: افروز صغیر
جان ۴/۱۶
انجیل متا
تفسیر از منظر قوانین کیهانی :
خدا کیست ؟
بارها لحظه هایی هست که در ذهن این سوال ایجاد می شود که براستی خدا کیست؟ خدا چیست؟
چقدر خداوند را باور دارید؟
ما موجوداتی الهی آفریده شده ایم و به منبعی تمام نشدنی از عشق متصل هستیم، هر گاه از این منبع دور میشویم مشکلات بیشتر، غم و ناراحتی و رنج فزاینده بر ما غلبه می کند و هر زمان این فاصله کمتر میشود احساس عشق، شادی و ارزشمندی بیشتری در ما ایجاد میشود.
چقدر پروردگارتان را میشناسید؟ آیا وقتی احساس تنهایی میکنید و در اوج گرفتاری به سر میبرید احساس میکنید که کسی هست که هر لحظه کنار شماست و به شما قدرت و امید می بخشد، آیا وقتی در زندگی احساس میکنید به کمک کسی نیاز دارید با تمام وجود به این منبع سخاوت و عشق توکل می کنید و خود را بخشی از وجودِ خدا میدانید ؟
او همان پروردگاریست که به بندگانش وعده داده است که هر کسی به من ایمان داشته باشد به سعادت و خوشبختی میرسد و ایمان واقعی خودش را در شرایط سخت نشان میدهد، ایمان واقعی یعنی آرام و رهایی، یعنی اعتماد داری که خداوند فراموشت نمیکند و میشنود و میبیند و بی انتها می بخشد، ایمان واقعی یعنی من باور دارم که خدا هست پس شاد و رها زندگی میکنم، اگر بتوانیم اینگونه خداوند را بشناسیم به هر آنچه بخواهیم می رسیم چراکه ایمان یعنی همه چیز.
زمانیکه هر روز بابت بودنت سپاسگزاری میکنی ، آن روز زیبا خداست.
زمانیکه نفس میکشی و هر دم و بازدم را فرو می نشانی آن لحظه حیات خداست.
آن زمان که از نگاه کردن به آسمان ، از تابیدن نور خورشید بر چشمانت، از چهچهه پرندگان ، از چشمکهای عاشقانه ستارگان شب هنگام، دیدن قرص زیبای ماه در پس تاریکیها ، حرکت ابرها، از گذاشتن قدمهایت بر زمین احساس غرور اشرف مخلوق بودن میکنی ، از بودن در طبیعت ، صدای آب روان احساس آرامش ولذت میکنی، این حسهای زیبا خداست.
لحظه ای که مهرت در مهری گره می خورد و پیوند و وصال سر میگیرد ، آن لحظه سرشار از عشق خداست .
خونهایی که در رگهای زیبایت با عشق جاریست و به تک تک سلولهای بدنت تغذیه میدهد ، آن خون ، خداست.
هنگامیکه از ته دل می خندی، حال و احوالت عالیست ، ان خنده ها و شادیها، خداست.
آن هنگام که در مسیر رشد و تعالیت قدم بر می داری ، رشد میکنی، به عظمت وجود خود پی می بری، و ثروتهای عظیم زیبایی کسب میکنی، با دستهای مهربانت در دستهای پیر و رنجور سالخورده ای مهر را هدیه میدهی و لبخندی محبت آمیز بر کودکان در گوشه لبانت می نشانی ، این مسیر خداست.
و زمانیکه پر از فراوانیها وثروتهای بی کران میشوی ، همه این پر بودنها خداست.
هر لحظه که با تمامِ وجودت احساس خوبِ عشق میکنی، سرشار میشوی از حسِ رها بودن آن لحظه واقعیتِ وجودی توست و تو در خدا هستی.
آری خدا لحظه هاست، جاری بودن است، لحظه حال، لحظه اکنون، مهربانی، شادمانی و عشق است.
نویسنده:ترلان صادقی
درست به خاطر دارم که سوم دبیرستان بودم، در مدرسه ای که به رتبه های خوب مشهور بود. الان را نمی دانم ولی آن زمان مد بود که کنکور های آزمایشی می دادیم. دفترچه آزمون تجربی و هنر مشترک بود و من که همیشه به هنر علاقه داشتم، یک روز وسوسه شدم تا سوالات هنر را نگاهی بیندازم و آنقدر این سوالات برایم شیرین و ساده بودند که یک شبه تصمیمی گرفتم.
من با مادری کتابدار و پدری فیلمنامه نویس، در میان کتاب ها بزرگ شده بودم و راستش را بخواهید، نیمچه استعدادی هم در نوشتن داشتم که با افسردگی نوجوانیم درهم آمیخته بود و گاه تبدیل به شعری یا متنی ادبی می شد. این نوشته ها را دور از چشم پدر و مادرم و بخصوص شیطنت های برادرم، در یک پوشه زرد رنگ زیر تختم مدفون کرده بودم. تازه وبلاگ نویسی روی بورس آمده بود و من هم وبلاگی داشتم و خوانندگانی!
خلاصه فردای آن روز که سوالات هنر را دیدم، تصمیم گرفتم “نمایشنامه نویسی” بخوانم. با خودم گفته بودم هم فال است و هم تماشا. یعنی هم سوالات برایم ساده است و رتبه خوبی می آورم و هم می نویسم و کیف می کنم. مراتب به اطلاع حضرات رسید و جنگی در خانه به پا شد.
یادم است مادرم روی یک مبل تک نفره نشسته بود و اشک می ریخت، پدرم کنار شومینه سیگار می کشید و من اصرار داشتم دیگر تجربی نمی خوانم. نصیحت ها شروع شد و سرتان را درد نیاورم من گریان با این توجیه که هنر را همواره در کنار هر رشته ای می شود ادامه داد به اتاقم رفتم. سال ها گذشت و در تمام این سال ها من با وبلاگ نویسی، علاقه ام به نوشتن را ارضا کردم و به کل فراموشم شد که روزی آرزوی نویسندگی کرده بودم! خب آن زمان درباره قوانین هیچ چیز نمی دانستم! امروز می توانم تک تک اتفافات آن روزها را توضیح بدهم.
من عاشق هنر نبودم، نوشتن برایم یک تفریح بود و انتخاب نمایشنامه نویسی صرفا یک راه فرار! اما یک روزی یکجایی من آرزوی نویسندگی کرده بودم و کائنات، این کائنات بی نظیر، تا من را به خواسته ام نمی رساند، آرام نمی گرفت!
سال ها گذشته است و بله من یک داروسازم اما هنرم را ریخته ام در ساختن محصولاتم و روزی به خودم آمدم و دیدم هرماه صفحه ای دارم تا برای شما بنویسم! انگار تازه آن لحظه بود که به خاطر آوردم روزی آرزوی نویسنده شدن کرده بودم.
این ها را نوشتم که بگویم، مراقب آرزوهایتان باشید! شما بی شک اجابت می شوید! کِی؟ به خودتان بستگی دارد! بخواهید تا اجابت شوید…
يادمان نرود هر تمرين و تکراری بايد با حس خوب باشد
همچون درختان استوار و صبورم ، هر چیز در زمان مناسبش رخ میدهد.
رشته های نامرئی من را به جفت الهی ام متصل میکند، در جهان هیچ چیز قادر به قطع این رشته ها نیست!
از هیچ چیز نمیترسم زیرا پروردگار جهان با من است و من از جنس اویم.
ثروت و برکت در زندگی ام جریان دارد…. ذهن من آماده پذیرش رقم های بزرگ مالی است!
من خودم را با تک تک نفس های وجودم پذیرفته ام و عاشق همین من کنونی خویشم.
آقای صادق خوبرو
فرمانده گردان پس از مقدمه کوتاه چنین آغاز کرد :
با توجه به اینکه دانشکده خلبانی از سال گذشته برای اولین بار پس از جنگ شروع به تربیت خلبان کرده و بسیاری از خلبانان شجاع هوانیروز در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدهاند، لذا این دانشکده با تجهیز امکانات بر آن شده که تعداد دانشجویان خلبانی را افزایش دهد. از سویی دیگر بسیاری از دانشجویان خلبانی در معاینه پزشکی مردود گردیده اند، لذا دانشگاه از دانشجویان رشته مهندسی که مایل به شرکت در معاینه پزشکی هستند. معاینه بعمل می آورد. و از همین امروز شما می توانید با در دست داشتن مدارک به بیمارستان بروید.
از خوشحالی سر از پا نمیشناختم. نجوایی در گوشم می گفت که تو جزو پذیرفته شدهها هستی.
در طی دو سه روز همه معاینات را پشت سر گذاشتم و در کمال ناباوری از بین سیصد و پنجاه نفر چهارده نفر پذیرفته شدند و من یکی از آنها بودم.
در طی دو سال دروس رشته خلبانی را با موفقیت به پایان رساندم و عازم اصفهان شدم و به مدت دو سال هم دروس پروازی را پشت سر گذاشتم و دویست ساعت پرواز کردم، و در پایگاه هوانیروز اصفهان به پرواز با سمت کمک خلبان هلیکوپتر شنوک مشغول شدم. بعد از گذشت پانصد ساعت پرواز موفق به اخذ مدرک خلبان یکُمی و پس از هفتصد ساعت پرواز مدرک خلبان آزمایش شنوک را دریافت کردم.
اما در بیمارستان بعد از گذشت دوازده روز از جراحی من, دکتر سرانجام مجوز داد که مقداری آب و عسل به من بدهند و من با ولع غیر قابل وصفی آب و عسل نوشیدم. سرانجام در روز چهاردهم دکتر مرا از بیمارستان ترخیص کرد.
چند روز بعد جواب پاتولوژی بیمارستان را به همراه همسرم پیش پزشک معالج بردیم و ایشان من را به پزشک فوق تخصص خون معرفی کردند. پزشک با دیدن برگه پاتولوژی فوراً دستور شیمی درمانی را صادر کرد و اینجا بود که پی بردم بیماری من از نوع سرطان بدخیم گزارش شده و شروع به شیمی درمانی کردم.
جلسه اول بسیار حالت تهوع داشتم و مدام احساس ضعف می کردم. سرمی که به من وصل بود باید در مدت بیست و چهار ساعت تخلیه می شد و این برای من بسیار عذاب آور بود و خواب را از چشمانم می ربود.
در این میان با دکتری آشنا شدم که گیاه خوار بود و عامل همه بیماری ها را پخته خواری میدانست، بعد از گفتوگوهای بسیار سرانجام متقاعد شدم که پخته خواری را رها کنم و دست از شیمی درمانی بردارم.
بعد از جلسه پنجم، شیمی درمانی را رها کرده و به گیاه خواری و میوه خواری روی آوردم. امّا دکتر خون هنوز اصرار می کرد که شیمی درمانی را رها نکنم. گیاه خواری وضعیت من را به سرعت بهبود بخشید و از من در جلسات متعدد گیاه خواری دعوت می شد و برای بیماران مثل خودم پیام آور عشق و امید شدم و خداوند از درون این بیماری راهی برای من گشود تا به خواسته های خود برسم.
بعد از گذشت دو سال سرانجام از ارتش بازنشست شدم، و در همین دوران بود که با دنیا آشنا شدم و ورکشاپ ها را تهیه کردم و خون تازه ای در رگهایم جوشیدن گرفت. دنیا من را با زبان ساده با قوانین آشنا کرد و من شروع به تجسم مثبت کردم و پی گیرانه مسیر را دنبال نمودم و بیماری را معجزه ای از طرف خداوند دیدم و هنوز از ارتش جدا نشده بودم که معجزات یکی پس از دیگری به وقوع پیوست و از طرف شرکتهای خصوصی دعوت به کار شدم با حقوقی چند برابر ارتش و پرواز بر روی جزایر زیبای ایران
جایی که همیشه در رویا می دیدم و تجسم می کردم.
حالا از محیط خشک و بی روحی جدا شده و در محیطی پر از فراوانی و ثروت پای گذاشته بودم.از شدت خوشحالی سر از پای نمی شناختم و خیره به گذشته و افکار خود بودم که چگونه خداوند راه پیشرفت و ترقی من را از درون رنج و بیماری تغییر داد و به رویای خود دست یافتم. اکنون مدت دو سال است که گیاه خوارم و بسیار با انرژی و نشاط هستم و بیماری بطور کامل از وجودم رخت بسته و هر روز به دنبال نشانه ها هستم و پول و ثروت و فراوانی را دنبال می کنم و به هیچ وجه اخبار را دنبال نمی کنم و مدام در فرکانس ثروت و نعمت هستم و جهان را منبع بی پایانی از پول و ثروت می دانم،که فقط باید درخواست کرد…
قبل از آشنایی با دنیا افکارم بر روی کمبود متمرکز بود، همسرم به مدت چندین سال در آرایشگاه کوچکی کار می کرد اما اکنون با توجه به پیام دنیا و تجسم مثبت بعد از گذشت شش ماه معجزه هایی رخ داد که همسرم صاحب آرایشگاه بزرگی شد با ده پرسنل و بسیار حرفه ای، از هر سو نشانه ای ما را هدایت و راهنمایی می کرد.
انسانهایی در مسیر ما سبز می شدند که در فرکانس پول و ثروت بودند و راه را برای پیشرفت ما به شکل باور نکردنی هموار کردند.
این بود داستان قوانین کائنات که دنیا به زبان ساده ای به من آموخت….
بخشی از سخنرانی دانداپانی
اگر بدانید که ضمیر ناخودآگاه چگونه کار میکند و چگونه با استفاده از جملات تاکیدی میتوانید آن را برنامهریزی کنید! با انتخابِ جملات تاکیدی مناسب، تصویر سازی واضح و احساس متقابل، میتوانید به هدفتان برسید.
احساسات مهمترین جزء است، چون انرژیِ واقعی است و باعث جذب میشود، اگر به احساساتتان توجه کنید میتوانید هر چیزی را میخواهید به زندگیتان جذب کنید.
این کار را انجام دهید تا به هر چیزی که میخواهید برسید.
گزارشگر : آیا شما جملات تاکیدی خاصی دارید که از آنها استفاده کنید ؟
آیا هر روز صبح آنها را انجام میدهید ؟
دانداپانی : بله دارم، من هر روز و شب آنها را انجام میدهم.
من یک جمله تاکیدی برای زندگی شخصی خود دارم، یکی برای زندگی خانوادگیم و یکی هم برای کسب و کارم.
گزارشگر : فقط یکی یا لیستی از آنها ؟
دانداپانی : فقط یکی ! چون شما میخواهید ذهن را تمرین دهید و برنامهریزی کنید. درسته ؟ پس اگر مثلا یک صفحه کامل جمله تاکیدی داشته باشید، بسیار سخت است که به آن شکل دهید ! پس لازم است که مختصر و مثبت باشد و سپس آن چیزهای مختصر را به هر شکلی که میخواهید رخ دهند در ذهنتان تصویر سازی کنید.
معلم معنوی من سخنی زیبا دارد که میگوید : جایی که توجه به آن معطوف شود، انرژی نیز به همانجا جریان پیدا میکند، پس اگر توجهتان را روی چیزی بگذارید انرژیتان به همانجا جریان پیدا میکند، و این همان چیزی است که در زندگیتان شروع به پیدا شدن میکند، اما این موضوع نیاز دارد که همراه با اقدام باشد، من همیشه به مردم میگویم که دیدگاهتان به انرژی، این باشد :
همانطور که به آب نگاه میکنید به انرژی هم نگاه کنید، اگر یک آبپاش بردارم و با آن باغچه را آب دهم چه چیزی رشد میکند ؟ علفهای هرز یا گلها ؟
هر دو رشد میکنند، درسته ؟
آب نمیداند که چطور بین علفهای هرز و گلها تفاوت قائل شود. انرژی نیز همینطور است، اگر در چیزی انرژی بگذارید چه مثبت و چه منفی رشد میکند ! و نتیجهی انرژی گذاشتن روی چیزی این است که توجهتان را روی آن بگذارید. پس هر جا که توجه برود، انرژی نیز به همانجا جریان پیدا میکند، شما توجهتان را روی چیزی میگذارید و انرژی به همان سمت جریان پیدا میکند، و اگر انرژیتان به آنجا جریان پیدا کند، شروع به نمایان شدن در زندگیتان میکند، بدون توجه به اینکه مثبت باشد یا منفی !
تمام کاری که باید بکنید این است که انرژیتان را در همانجا نگه دارید !!
نویسنده:سمیه جمشیدی
بر اساس قانون فراوانی، به هر چیزی که توجه کنیم به آن ارتعاشی میدهیم. انگار که با زبان بیزبانی به آن میگوییم “وارد زندگی من شو”!
اگر به آن گوش میدهیم، اگر دربارهاش صحبت میکنیم، اگر با چشمانمان به آن دقت میکنیم، درهرصورت در حال توجه کردن هستیم! حتی لمس کردن نیز، نوعی توجه کردن است. و قانون میگوید که به هر چیزی و با هر روشی توجه کنیم درواقع آنها را به زندگیمان دعوت مینماییم.پس چقدر زیباست که به خواستههایمان توجه کنیم و عکسالعمل نشان دهیم.
اگر یک رابطه عاشقانه عالی میخواهیم، فیلمهای عاشقانه ببینیم. موسیقی شاد عاشقانه گوش دهیم و به افرادی توجه کنیم که روابط عاشقانه زیبا دارند.
اگر پول و ثروت میخواهیم پولدارها را دوست داشته باشیم، تحسینشان کنیم و به آنها احترام بگذاریم. به پول و ثروت عشق بورزیم. و در مورد پول و فراوانی جهان صحبت کنیم. خداوند با زبان کائنات با ما صحبت میکند و میگوید بنده من، هر آن چیزی را که از من درخواست کنی و بدان توجه کنی من نیز همان را به تو میبخشم. چه قانونی زیباتر از این؟! ولی گاه ذهن ما انسانها ناخودآگاه به سمت چیزهایی میرود که نمیخواهیم و درواقع به ناخواستهها بیشتر توجه میکنیم. بهعنوانمثال، میخواهیم به بیرون برویم. از فرزندمان میخواهیم که درب ورودی را آرام ببندد. اما بهجای آنکه بگوییم درب را آرام ببند، میگوییم درب را محکم نبند! و درنهایت درب محکم بسته میشود. یا فرزندمان که تازه از حمام بیرون آمده است بجای اینکه تمرکزمان را روی سلامتی بگذاریم و بگوییم درصورتیکه سرت را خشککنی سلامت میمانی؛ میگوییم اگر سرت را خشک نکنی سرما میخوری! درواقع روی بیماری تمرکز کردهایم.
ذهن ما طوری تربیتشده است که فقط بر روی چیزهایی که نمیخواهیم تمرکز میکند و به همین دلیل ناخواستههای بیشتری وارد زندگیمان میشود.
اگر ذهنمان را بر روی چیزهایی که میخواهیم متمرکز کنیم و زبانمان را عادت دهیم تا مثبت بگوید، کائنات اتفاقات مثبت بیشتری را وارد زندگیمان میکند. منتظر تاکسی هستیم، چه خوب است بهجای اینکه بگوییم خدا کند یک تاکسی درب و داغون گیرم نیاید بگوییم چه خوب که یک تاکسی با صندلیهای راحت و خنک گیرمان میآید و اینگونه چیزهایی را که میخواهیم به زندگیمان دعوت کنیم. همه ما پول و ثروت میخواهیم اما از فقر و نداری صحبت میکنیم. رابطه عاشقانه میخواهیم ولی در روزنامه جنگودعوای همسران را میخوانیم تا مایه عبرتمان شود!
پس باید بدانیم که چگونه ذهن خود را تعلیم دهیم و با جریان انرژی مثبت خداوند هماهنگ کنیم.