سفر پنجم:

 سخن سردبیر

زمانی که خداوند انسانها را آفرید بین انسانها و حیوانات و فرشتگان تفاوتی قائل شد، به انسانها هم شعور داد و هم شهوت زیرا می‌دانست که انسان‌ها به عنوان مخلوقات برتر تنها موجوداتی هستند که می‌توانند بین این دو تعادل برقرار کنند.
به واسطه‌ی شعوری که به انسان داده شد، خداوند قو‌ه‌ی تفکر و تعقل هم در جهت ساخت زندگی بهتر به او داد، به گفته‌ی حضرت مولانا :
ای برادر تو همه اندیشه‌ای
مابقی خود استخوان و ریشه‌ای
ما انسانها صاحب اختیار آفریده شده‌ایم، می‌توانیم به چیزهای مثبت فکر کنیم و اتفاقات خوب، زیبایی‌ها و شادی‌ها را برای خود رقم بزنیم، می‌توانیم به چیزهای منفی فکر کنیم و اتفاقات ناخواستنی و پر از غم را بسازیم.
در این سفر با این آگاهی در صدد تغییر خود برآییم و سعی کنیم که مشاهده‌گر جهان اطرافمان باشیم…

بهمن ماه۱۳۹۷، دنیا گرایلی

شعر و شعور

شاعر: مهدی مختارزاده

باران که شدى مپرس ، اين خانه کيست
سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست
….
باران که شدى، پياله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست
….
باران! تو که از پيش خدا مى آیی !
توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست
….
بر درگه او چونکه بيفتند به خاک
شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست
….
با سوره ى دل، اگر خدا را خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست
….
از قدرت حق، هر چه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست
….
گر درک کنى، خودت خدا را بينى
درکش نکنى، کعبه و بتخانه یکیست.

….

نگاه فرکانسی به آیات قرآن

گردآورنده: افروز صغیر

آیه ۲۱ سوره مریم

قالَ كَذلِكِ قالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنَّاسِ وَ رَحْمَةً مِنَّا وَ كانَ أَمْراً مَقْضِيًّا
(فرشته‌ى الهى) گفت: مطلب همين است. پروردگارت فرمود: اين كار بر من آسان است (كه پسرى بدون پدر به تو عطا كنم) و تا او را براى مردم نشانه و رحمتى از خود قرار دهيم و اين كارى است شدنى و قطعى.
تفسیر از منظر قوانین کیهانی :
همانطور که در آیه بالا مشاهده می‌کنید، خداوند کاری که از نظر مردم کاملا نشدنی است (تولد فرزندی بدون پدر) را برای خود شدنی و ممکن می‌داند، در بسیاری از جاهای قرآن می‌بینید که اشاره‌ای کوچک به گوشه‌ای از قدرت خداوند، بیان کننده‌ی قدرتی عظیم از سمت خداوند بر روی زمین است و نوید بزرگی برای انسانها محسوب می‌شود.
آسان بودن کارها برای خداوند نشان‌دهنده‌ی این است که هیچ غیر ممکنی برای خداوند وجود ندارد و هر چه سختی است، برای قدرت محدود ما انسانها است.

چرا ما کارها را برای خود دشوار و محال می‌پنداریم ؟
چون خود را خدا می‌دانیم و حاضر به سپارش مسائل‌مان به پروردگار جهانیان نیستیم، چون ایمان نداریم که می‌توانیم از سنگینی باری که به دوش میکشیم کم کنیم و اصلا نمی‌دانیم که این ما نیستیم که باید مسائل را حل کنیم بلکه خداوندی که ما را آفریده به ما وعده داده که کارهایی که نزد شما مشکل است، نزد من بسیار آسان است.
پس به قدرتش اعتماد کن
بر او توکل کن
بی‌شک او تو را به سر منزل مقصودت خواهد رساند.

یک فنجان تجسم و باور

نویسنده:ترلان صادقی

یاد گرفته ام تضاد در زندگی همه هست. قبل تر ها هر از چندی با همسرم از کاهی کوه می ساختیم و بحث بالا می گرفت. سکوت همسرم در هنگام عصبانیت من، مثل نمک بود بر زخمم و من را خشمگین تر می کرد. تبدیل می شدم به کودکی پنج ساله! پرخاش می کردم، خودم را می زدم، تهدید می کردم، گریه می کردم و خلاصه هرکاری می کردم تا توجه همسر را بخرم و نمی شد. او تمام سعیش را می کرد تا سکوت کند. هر از چند گاهی همین سیکل معیوب ادامه داشت تا جایی که حقیقتا فهمیدم اشکال در من است. اینکه می گویند اگر تضادی بارها در زندگی تان تکرار می شود، حامل پیامی برای شماست حقیقت دارد! منشا کمبود عزت نفسم را در کودکیم یافتم و خودم مرهم گذاشتم بر زخم های کودکی. کنار خردسالیم نشستم، نوازشش کردم و برایش توضیح دادم که چقدر باارزش است. آنقدر تمرین کردم تا دیگر آن سیکل معیوب برای همیشه ناپدید شد. دو شب پیش، از همسرم رنجیدم، و اینبار من با دانستن قوانین، آگاهانه سکوت کردم. نه که دلخوریم را ابراز نکرده باشم اما بعد از گفتن سکوت کردم. مهمان داشتیم و با آنکه ناراحت بودم، می دانستم باید حالم را بهتر کنم پس با جمع هماهنگ شدم، بازی کردیم و خندیدیم…فردا صبحش داشتم فکر می کردم که همسرم هنگام برگشت از کارش با گل بیاید تا آشتی کنیم. یک فکر گذرا بود چون همسرم اهل گل خریدن نبود! خواب بودم که به درب ورودی خانه تقه هایی زده شد، باز کردم…همسرم بود با دو گلدان شمعدانی پرگل! ذهن تک تک ما توانمند و خالق است..بسیار بیشتر از آنچه فکرش را می کنید…حتی رویای گذرای خرید گل نیز عینی می شود. تمام چیز های ساده، منفی و مثبت درون ذهنتان به زودی در واقعیت عینیت می یابند! ورودی خانه ذهنتان را به روی چه کسانی باز می کنید؟ افکار شیاد و موذی منفی را بیرون کنید. بگذارید هرچه هست رویای شادی و ثروت و عشق باشد. حتی یک خیال مقطعی. حتی گذرا.

جملات تاکیدی

يادمان نرود هر تمرين و تکراری بايد با حس خوب باشد

سلامتی و نشاط در رگ های من جاری و حاضر است. هیچ آلودگی و بیماری ای توان نفوذ به وجودم را نخواهد داشت.


دستانم از جیب جادویی جهان است ، پول در زندگیم زایش می‌کند و زیاد می‌شود!
سکان زندگانیم در دستات من است. من نیز همانند پروردگارم توانا هستم .


من بخشی از پروردگارم ، با تمام نواقصم خواستنی و دوست داشتنی هستم!
هر شب در دستان پروردگارم به خواب میروم و هر صبح در نور طلایی الهی بر می خیزم. من سرشار ار دم الهی ام!


من سرشار از اعتماد به خویشم!
احدی بهتر از من از پس تضادهایم بر نخواهد آمد.

سخنرانان برتر

یک داستان زیبای هندی

یک داستان زیبای هندی درباره مُشک آهو وجود دارد که درس خوبی به ما می‌دهد، احتمالاً قبلاً راجع به مُشک شنیده‌اید ! چون داخل عطرها، افترشیوها و دئودورانت‌های ما از آن استفاده می‌شود، به عنوان بو این رایحه یکی از گران‌ترین محصولات در تمام دنیاست و سه برابر طلا قیمت دارد…
وقتی بوی مُشک به مشام آهو می‌رسد، او به طور کامل فریب می‌خورد و سرگردان می‌شود، او تمام جنگل را شبانه‌روز به دنبال منبع این رایحه می‌گردد و توسط این بوی خوش کاملاً مست می‌شود، او تمام مکان‌ها و تمام گوشه، کنارها را می‌گردد تا بفهمد این بو از کجا می‌آید. او خودش را کاملاً خسته می‌کند که بفهمد منشا این عطر کجاست ؟
طنز تلخی است… ولی او نمی‌فهمد که این بوی خوش از بدن او بیرون می‌آید. مشک توسط غده‌ای در بدن آهو تولید می‌شود و آهو تمام زندگی‌اش، همه‌جا را به دنبال آن می‌گردد و هیچ‌وقت نمی‌فهمد آنچه به دنبالش هست در درون اوست.
من وقتی راهبه بودم این مثال را شنیدم که شرایط زندگی انسانها را توصیف می‌کرد، که چطور تمام زندگی خارج از خودمان به دنبال خوشحالی و رضایت می‌گردیم، ولی در حقیقت چیزی که به دنبالش می‌گردیم را فقط در درون خودمان می‌توانیم پیدا کنیم.

ما در نتیجه‌ها و چیزهای دیگر دنبال خوشحالی و رضایت خارجی می‌گردیم، ولی خوشحالی واقعی در معنا، رابطه‌ها و ارتباط ما با خودمان است. ما همه می‌دانیم که وقتی کسی را نمی‌شناسیم، نمی‌توانیم عاشقش باشیم، پس اگر خودمان را نشناسیم چطور می‌خواهیم عاشق خودمان باشیم ؟ درست مثل داستان مُشک آهو، ما هم داستان و تجربه‌ای مشابه با او داریم.
چند بار شده از خانه بیرون بیایید و احساس کنید یکی از چیزها را جا گذاشته‌اید، کلیدها، کیف پول یا موبایل، به سرعت برمی‌گردید، همه جا را می‌گردید، همه جا را به‌هم می‌ریزید و همه گوشه ، کنارها را می‌گردید، ولی بعد متوجه می‌شوید که کلیدها، کیف یا موبایل در جیب پشتی خودتان است.
در این فرآیند که ما به‌دنبال خوشبختی در خارج از خودمان هستیم، تمام زندگی و ذهن خودمان را به‌هم می‌ریزیم، گاهی حتی زندگی دیگران را به‌هم می‌ریزیم و نمی‌فهمیم آنچه به دنبالش هستیم، همیشه همراه با خودمان است.
این روزها خیلی راجع به عشق به خود و مراقبت از خود می‌شنویم، ولی هیچ یک از اینها بدون خود آگاهی امکان‌پذیر نیست !
به یاد داشته باشید که اگر خودمان را نشناسیم نمی‌توانیم عاشق خودمان باشیم…

تغییر آسان نیست اما لذت‌بخش است

نویسنده: سمانه شعبانی

ما آدم‌ها وقتی به دنبال چیزی می‌رویم که به آن خیلی نیاز داشته باشیم و به‌ محض اینکه اسم نیاز و احتیاج می‌آید، اولین چیزی که به ذهنمان می‌رسد نیاز به پول، خونه، ماشین، پارتنر مناسب و …. است.

ولی در اینجا می‌خواهیم یک موضوع متفاوت که ذهن ما کمتر به سمت آن می‌رود را مطرح کنیم ؛ نیاز به تغییر. می‌توانیم بگوییم که نیاز به تغییر نسبت به بقیه نیازها در اولویت قرار دارد، این را وقتی متوجه می‌شوید که نسبت به کسب نیازهای اولیه به عجز رسیده باشید و احساس کنید دنیا به آخر رسیده است و خدا به شما توجه نمی‌کند و شما را به حال خود رها کرده است.

به‌طور مثال، موردی که در حال حاضر بیشتر مورد توجه قرارگرفته است : داشتن اندام ایده ال یا پرانرژی بودن و سلامت جسمانی است. خوب !! برای به دست آوردن این موارد باید چکار کرد ؟ مطمئناً کسی که از نیاز به تغییر بی‌اطلاع باشد یا اطلاع داشته باشد و عملی کردن تغییر را در زندگی‌اش مدام به تعویق بیندازد مطمئناً به هیچ‌کدام از چیزهایی که تابه‌حال می‌خواسته نه‌تنها نرسیده بلکه حسرت آن آرزوهای تحقق‌نیافته را همیشه با خود به همراه دارد و در آخر ناامید می‌شود و مطابق گذشته به زندگی‌اش ادامه می‌دهد.

حال تغییر به چه صورت شروع می‌شود ؟ یا چطور شروع کنیم به تغییر کردن ؟ از تغییرات کوچک شروع کنید.
مثل‌اینکه صبح زود بیدار شوید و یک سلام به خورشید خانم هدیه بدهید و یک‌نفس عمیق در نسیم صبحگاهی بکشید و خداراشکر کنید بابت این روز قشنگ و تمام داشته‌هایتان و نیم ساعت برای پیاده‌روی وقت بگذارید و درنهایت دوش بگیرید و صبحانه‌ای که دوست دارید را میل کنید…خوب !!! تا به الآن سه تغییر کوچک اتفاق افتاده اول اینکه صبح زود بیدار شده‌اید یعنی یک ساعت از روزهای قبل زودتر، کم‌کم عادت می‌کنید و ساعت زود بیدار شدنتان هم‌تغییر می‌کند مثلاً از نه به هشت،دوم اینکه یک سلام گرم به کائنات داشته‌اید و سپاسگزاری خود را اعلام کرده‌اید و سوم این‌که خودتان را دوست داشته‌اید و برای سلامتی‌تان ورزش کرده‌اید و بعد مهم‌ترین وعده غذایی را با دنیایی از انرژی میل کرده‌اید.
تغییرات کوچک ولی مداوم باعث تغییرات بزرگ در طول زندگی‌تان می‌شود.

ببینید چه می‌خواهید ؟ چه چیزی دوست دارید ؟ و به این فکر کنید که کدام تغییر در خودتان و زندگی‌تان شمارا برای رسیدن به آن هدف نزدیک‌تر می‌کند ،همه تغییرات از خواستن و فکر به تغییر ، شروع می‌شود اینکه دوست داشته باشید خودتان و بهترین‌ها را برای خودتان بخواهید ایمان داشته باشید، به فراوانی کائنات و دائم سعی کنید خوشحال باشید و حالتان را خوب نگه‌دارید. شاد، پیروز و ثروتمند باشید.

هنر مشاهده

نویسنده: افروز صغیر

آیا تا به حال به تماشای دریا نشسته‌اید ؟ اگر آری حتماً متوجه شده‌اید که تمام آشفتگی‌ها، برخوردها و امواج فقط در سطح است. در عمیق‌ترین بخش‌های دریا هم آشفتگی وجود ندارد، حتی موجی کوچک‌‌. وقتی در دریای وجودتان عمیق فرو روید و آرامش را به دست آورید، به نقطه‌ای می‌رسید که آشفتگی و ناآرامی هرگز در آن راه نداشته است. همان‌جا بایستید، هر تغییر و دگرگونی از آنجا میسر می‌شود، در آنجا خود استاد خویشتن هستید، اکنون هر آنچه غیر ضروری است، می‌تواند بدون هیچ درگیری و نزاع دور انداخته شود، و اینجاست که با کمال تعجب می‌بینید که تغییر کرده‌اید.
در زمان مراقبه ذهن به یک حالت آلفای ذهنی می‌رود، حالت آلفای ذهنی همان عمق دریاست که حتی موجی کوچک هم در آن وجود ندارد، بخشی که از ناآرامی‌ها به دور است، در این زمان اگر در محیط اطراف اتفاقی رخ دهد ذهن دوست ندارد از این حالت خارج شود، با اینکه صدا‌ها را می‌شنویم، آگاه و هوشیار هستیم اما سعی می‌کنیم واکنشی نشان ندهیم یا در واقع مشاهده‌گرِ دنیای اطرافمان باشیم. یک مشاهده‌گرِ بی قضاوت…
همان‌طور که قبلا گفته شد مراقبه هنرِ مشاهده‌کردنِ دم و بازدمِ طبیعی‌ است، ما اگر یاد نگیریم دم‌ها و بازدم‌های طبیعیمان را بدون قضاوت در مورد اینکه چگونه هستند نظاره‌گر باشیم اصلا مراقبه‌ای اتفاق نیوفتاده، چون دوباره به سطح ذهن آمده‌ایم و شروع کرده‌ایم به خروشان شدن، کنترلِ نفس‌هایمان و پرتلاشی برای حفظ تمرکز، با اینکه ما قرار نیست در این جهان برای کاری تلاش گزاف کنیم یا کنترل کنیم یا دست و پا بزنیم.

تک تک ما انسان‌ها باید یاد بگیریم که در بخش‌هایی از زندگی فقط مشاهده‌گر باشیم، چرا میخواهیم دائما واکنش نشان دهیم و راه‌حل ارائه دهیم ؟ چون همیشه میخواهیم در سطح بمانیم و نمیخواهیم به عمقِ وجودمان قدم بگذاریم.
مراقبه به ما یاد می‌دهد که در بسیاری مواقع ما فقط باید نظاره کنیم و مابقی جریانات را به کائنات واگذار کنیم.
زمانی که ما تصمیم می‌گیریم در برابر همه چیز عکس‌العمل نشان دهیم، در یک دایره رنج یا سیکل معیوب قرار می‌گیریم و در این دایره مدام به دور خود می‌چرخیم، گاهی مشاهده کردن، راه حلِ ساده‌ی بسیاری از مشکلات است، چرا که به جای اینکه در دایره‌ی قضاوت و ارائه‌ی راه‌حل و کنترل و عکس‌العمل و تمامِ رفتارهای تکرار شونده‌ای که تا به حال انجام داده‌ایم بچرخیم، مسیرمان را در یک خط مستقیم طی می‌کنیم، بسیاری از رنج‌های بشر به خاطر واکنش‌ها و عکس‌العمل‌های با خشم و پر از قضاوت است، بی واکنش بودن و نظاره‌گر بودن به ما فرصت فکر کردن می‌دهد و این امکان را به ما می‌دهد که بفهمیم جهان آنقدرها هم که ما فکر می‌کنیم جدی نیست و گاهی فقط لازم است که با چشمان باز پرده‌ی چشممان را تاریک کنیم و پراز سکوتِ لفظی و ذهنی به راهمان ادامه دهیم تا شاهد بزرگی روحمان باشیم…