عشق سر چشمهی عالم هستی است، هر کجا که عشق پیشه کردیم مسیر زیبا شد و مقصد زیباتر.
مبحث عشق جریانی از ارزشهاست و اولین و شیرینترین قانون زندگیست، زیرا زیر بنای آفرینش و ذات یک انسان سرشار از عشق است. زمانی که عشقی در کار باشد میتوانیم اثری مثبت بگذاریم، انرژی مثبت بدهیم، از درون شاد باشیم، به زیباییها فکر کنیم و آنها را ببینیم و هر لحظه سپاسگزار باشیم. زمانی که عشق در درون و بیرون از من موج میزند میتوانم به یاری دیگران بشتابم؛ بدون چشمداشت و بدون نیاز به آنها.
عشق که باشد توان آن را دارم که خودم را ببخشم، دیگران را ببخشم، گذشته را رها کنم و در حال با احساس خوب زندگی کنم، عشق خالی از وابستگیهاست.
عشق که باشد کینهها آب میشود، دشمنیها خط میخورد، آسمان آبیتر میشود و نشانهها یکی پس از دیگری ظاهر میشود.
شک نکنید که ما برای عشق ورزیدن، شاد بودن و شاد زیستن آفریده شدهایم نه برای غم و غصه و ناراحتی و اندوه…
سفر سوم را با این آگاهی آغاز میکنیم که قرار است از زندگی لذت ببریم، عشق به خود را یاد بگیریم، خواندنیها را بخوانیم و صبر و تامل را بیاموزیم و یاد بگیریم در فاصلهی آمدن و رفتنمان غم و اندوه فقط لذت مسیر را از ما دریغ میکند…
آذر ۱۳۹۷، دنیا گرایلی
شاعر مهدی جویینی
….
….
….
….
….
….
تفسیر: عفت مولایی - ترجمه: افروز صغیر
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
سپاس خدایی را که پروردگار جهانیان است.
در مورد همین یک آیه میتوان ساعتها نوشت، ساعتها فکر کرد و ساعتها صحبت کرد.
شکرگزاری در درگاه خداوند کلامی است که همیشه مهم تلقی میشده، شاید این اهمیت گاهاً از سر عادت بوده، علاوه بر قرآن کریم که بارها به شکرگزاری سفارش کرده، شاعران بزرگ در اشعارشان مدام به این مهم اشاره کردهاند.
حال چرا شکرگزاری در قانون زندگی این همه اهمیت دارد ؟
زمانی که ما شکرگزاری میکنیم در حقیقت توجه ما به سمت داشتههایمان، نعمتهایمان و جریانات مثبت زندگیمان هدایت میشود و این توجه باعث ایجادِ احساس خوب بیشتری در ما میشود، زیرا در این لحظه داریم با دید مثبت به زندگی و محیط اطرافمان مینگریم و به آنها توجه نشان میدهیم و احساس نزدیکی بیشتری با خداوند داریم.
اگر از بابت سلامتی سپاسگزار باشیم خداوند سلامتی بیشتری به ما میدهد، از بابت دارییهایمان شکرگزار باشیم خداوند ثروت بیشتری به ما میدهد، به خاطر داشتن روابطمان و انسانهای اطرافمان سپاسگزار باشیم افراد بهتری سر راهمان قرار خواهند گرفت، و در آخر به این نتیجه میرسیم که :
شکرِ نعمت, نعمتت افزون کند
کفر, نعمت از کفت بیرون کند
وقتی گفته میشود که پروردگار جهانیان است، به این معنی است که بر همه چیز، بر همه جا، بر همه راه، احاطه کامل دارد، برای همین است که میگوید با ایمان بخواه، همه چیز بخواه، فقط از من بخواه، فقط به من بسپار و سپس رها کن، تا از هر چیز بهترین به تو داده شود، برای همین است که میگوید، به راهِ رسیدن فکر نکن، راهِ رسیدن به خواستههایمان در این جهان مسئولیتِ مَنِ انسان نیست، چون مَنِ انسان راهِ امنی نمیشناسم، برای رسیدن هزاران راه وجود دارد، چون اوست که میداند و از ذره، ذرهی عالم هستی با خبر است و به همه چیز اشرافِ کامل دارد.
انسانی که حتی نمیتواند شرایطِ خانه خود و زندگی خود را مساعد کند، چطور میداند و میتواند راه رسیدن به خواستههایش را پیدا کند ؟
زمانی که تصمیم میگیریم راهِ رسیدن به خواستههایمان را خودمان مشخص کنیم، دست و پا زدنها آغاز میشود، سردرگمی ها فضای ذهن ما را بر هم میزند، دلشورههای نشدن شروع میشود و هر لحظه در ذهنمان ندایی میگوید چه کنم ؟ چه کنم ؟
همین جاست که خداوند بارها گفته است : ای انسان چرا ایمان نمیآوری ؟
براستی چرا ؟
نویسنده:ترلان صادقی
همیشه در زندگیم در برخورد با حیوانات تابع قانون« دوری و دوستی» بودم. حیوانات خوبند اما از دور، از پشت شیشه یا حصار! ترس من از سگ بگیرید تا سوسک زبان زد بود. زمانی که دانشجو شدم و تهران را به مقصد زنجان ترک کردم، در ذهنم با صدها سوسک خوابگاه مواجه شده بودم. خوشبختانه خوابگاه ما سوسک نداشت ولی در دامنه کوه بود و تا دلتان بخواهد سگ های بزرگ و ولگرد آنجا پرسه می زدند!
منی که اگر از دور در پارکی یک سگ خانگی می دیدم، از وحشت مسیرم را تغییر می دادم و یا به کل قید پارک را می زدم؛ حالا قرار بود مستقل باشم و تنها زندگی کنم؛ و لازمه مستقل بودن، پیدا کردن چاره ای برای مقابله با ترس هایم بود! مدام با خودم تکرار می کردم که «سگ ها بی آزار و مهربانند. دفعه بعد نباید بترسم!»
یکبار یادم است جاده سراشیبی کنار خوابگاه را پایین می رفتم. تابستان بود و مردم برای تفریح به آنجا آمده بودند. سگ کوچکی در باغچه همراه صاحبش بازی میکرد. به خودم گفتم برو، اتفاقی نمی افتد! در چشم به هم زدنی سگ به سمتم دوید و تا کمرم بالا پرید! من؟ جیغ کوتاهی کشیدم و وسط خیابان پریدم!! دفعه بعد زمستان بود، نمی خواستم از چیزی بترسم! همان سراشیبی را پایین می رفتم، پسر جوانی قلاده سگ بزرگی در دست، به سمتم می آمد! ناخودآگاه به آن سمت پیاده رو رفتم، ولی پسرک با سگش مجددا رو به رویم آمد…گفتم ترس ندارد که! فقط از کنارش بگذر! سگ ناگهان با پارس بلندی به سمتم آمد و من وحشت زده تر از قبل شدم. داستان همینطور ادامه داشت، به خودم قبولانده بودم که سگ ها دوستم ندارند و باید خیال این آشتی را از سر بیرون کنم! تا زمانی که با همسرم آشنا شدم!
برعکس من او عاشق حیوانات بود. از عشق و علاقه او بود که کم کم در ذهنم سگ کوچکی را نوازش می کردم. کم کم برنامه های تلویزیونی مربوط به سگ ها را که می دیدم برایشان ضعف می کردم! به همسرم گفتم اگر خواستیم سگی بیاوریم، توله باشد که من آرام آرام عادت کنم! چندین و چند بار طی دو سال این اتفاق افتاد. سگ ها در ذهنم مهربان شدند، در ذهنم نوازش شدند و لیسم زدند و من هربار یک توله کوچک خواستم! چند وقتی بود همسرم به صرافت خرید یک سگ اصیل نگهبان افتاده بود. سگی از نژاد ژرمن شپرد یا روتوایلر! یعنی همان سگ های بزرگ پلیس! یعنی همان سگ های از نظر من ترسناک! تا اینکه یک توله روتوایلر پیدا کردیم. گفتم برویم ببینیمش! و با فکر اینکه حتما توله را جایی بسته اند، زنگ خانه را زدیم. توله جلوتر از صاحبش دم در بود! وارد که شدیم شروع کرد به بو کردن همسرم و پاهایش را لیسید…یک آن ترسیدم ولی کار از کار گذشته بود…بویم کرد، پاهایم را لیسید و بعد دوستی ما آغاز شد! خواستم بگویم راه مقابله با ترس، قطعا یک مواجه شدن خشک و خالی نیست! که نه تنها ترس پا می گیرد و بدتر می شود که بهتر نمی شود! راهش همین قدم به قدم جلو رفتن است. راهش تجسم و آمادگی ذهنی است. وگرنه که ترس از آن حس هاست که هرچه بیشتر به آن پا بدهید قدرتمند تر شما را خواهد بلعید! ترس تان را بشناسید، بگذاریدش جلوی چشمانتان و کم کم با آن دوست شوید. ترس تان را در آغوش بگیرید! و هرشب یک قدم جلوتر را تجسم کنید…باور کنید تجسم معجزه می کند! و بله! بی تردید آن سگ با ما به خانه آمد. آدولف سوم دی ماه، نود روزه می شود:)
يادمان نرود هر تمرين و تکراری بايد با حس خوب باشد
هر احساس مثبتی که از سوی شما به ضمیر ناخودآگاهتان داده شود، تاثیر زیادی در موفقیت فردی شما میگذارد، تمامی انسانهای موفق از قدرت کلام بر ضمیر ناخودآگاهِ خویش آگاه بودند و همواره خود را با کلمات مثبت محاصره و بابت کوچکترین موفقیتها تایید، تحسین و شکرگزاری میکردند.
اگر بابت هر شکست و کوتاهی از جانبِ خویش، مدام از عباراتِ تحقیر کننده و ناامید کننده استفاده کنید، مهر تایید بر شکستهای بعدی خویش زدهاید، بنابراین زمانیکه اشتباهی میکنید آن را مرور نکنید و به جای آن چند جملهی تاکیدیِ مثبت را جایگزین و تکرار نمایید، با کلماتِ تحقیر کننده خود را ضعیف نکنید و سعی نمایید با باور به اینکه این اشتباه و شکست رخ داد، تا من تصویرِ واضحتری از مسیرِ رسیدن به خواستهام داشته باشم، خودتان را قدرتمندتر از قبل کنید، هر روز موفقیتهای خود را تحسین کنید و باور داشته باشید همانگونه که توانستید به آنها دست یابید بیشک میتوانید به خواستههای اکنونِ خویش نیز برسید.
استفاده از عبارات تاکیدی خود راهی برای تغییرِ باورهای غلط، کهنه و قدیمی است.
و زمانیکه آگاهانه خود را بابتِ ویژگیهای مثبت خویش تحسین میکنید، و آیندهی خود را با کلمات مثبت درخشان میبینید و ” این روند را هر روز تکرار و تکرار و تکرار میکنید ” ضمیر ناخودآگاه میپذیرد که شما لایقِ موفقیتهای بیشتر و بهتری هستید و میکوشد تا شما را با موقعیتها، افراد و شرایط بهتری رو به رو کند، تا جایی که شما را به هدفتان برساند.
آقای صادق خوبرو
اولین آرزویی که برایم بسیار مهم و حیاتی بود و در ذهنم بجا مانده بود، گرفتن دیپلم بود. چون دیپلم میتوانست من را از فضای پیرامونم نجات داده و رها سازد.محیطی که دیگر نیازهای مرا برآورده نمی کرد.
در دبیرستان که درس می خواندم دوستی داشتم که یک روز با روزنامه ای در دست به مدرسه آمد و من از روی کنجکاوی روزنامه را از او گرفتم و ورق زدم. آگهی استخدامی توجه من را به خود جلب کرد و من بدقت آن را خواندم.دانشگاه افسری ارتش، آزمون برگزار می کند و پذیرفته شدگان در رشته های مختلف از جمله رشته های مهندسی و خلبانی و مدیریت می توانند در این دانشگاه ادامه تحصیل دهند.
بسیار شگفت زده از این اتفاق بودم.
رشته ای که دوستش داشتم خودش بی هیچ تلاشی جلو من سبز شده بود.
با عجله آدرس و تاریخ آزمون را یادداشت کردم و در جیبم گذاشتم.
فردای آن روز با دو نفر از همکلاسیهایم موضوع را مطرح کردم و هرسه قرار را بر این گذاشتیم تا در آزمون شرکت کنیم.
اما رفتن به دانشگاه فقط با گرفتن دیپلم در خردادماه میسر بود.چون شروع دانشگاه از ماه مرداد بود و اگر دیپلم خرداد را نمی گرفتم رفتن برایم میسر نبود.
این انگیزه ای به من می داد تا تلاشم را دوچندان کنم و با هزار زحمت دیپلم خودم را در خرداد بگیرم.
با شرکت در آزمون هر سه نفرمان در رشته فیزیک قبول شدیم.
اگرچه از قبولی در رشته خلبانی مایوس شدم اما تصمیم خود را برای رفتن به دانشگاه با دو همکلاسی خودگرفتم.
پس از تهیه بلیط سرانجام روز مقرر با اتوبوس راهی تهران شدیم.
در راه که از اصفهان می گذشتیم پایگاه هلکوپتری هوانیروی اصفهان را دیدم و از پنجره اتوبوس با شور و شوقی فراوان هلکوپترها را برانداز می کردم و غرق در شادی شدم، و در رویا خودم را در حال پرواز با آنها می دیدم.
اما این فقط یک رویا بود و تا رسیدن به آن گره های زیادی باید گشوده می شد.
پس از رسیدن به تهران با تاکسی عازم دانشگاه افسری که در حوالی میدان حر بود شدیم.
در ابتدا که من ساختمانها را دیدم بسیار شگفت زده شدم.
گویی سابقاً در دنیایی دیگر من آنجا را دیده بودم.و اصلا برایم تازگی نداشت. شاید در خوابی عمیق بارها به آنجا سرک کشیده بودم.
و این برایم شگفت انگیز بود، چون من برای اولین بار در عمرم از شهر خود خارج شده و تهران را می دیدم و این اتفاق غیر ممکن بود!
پس از گذراندن شبی در دانشگاه فردای آنروز برای انجام معاینات با دوستانم عازم بیمارستان شدیم و معاینات پزشکی را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتیم تا به معاینه چشم رسیدیم.
از آنجا که یکی از دوستانم چشمهایش ضعیف بود و عینک بر چشم داشت در معاینه مردود شد و دوست دیگرم نیز در معاینهی دیگری نمره قبولی نیاورد و من تنها شدم.
بعد از دو روز اقامت در تهران دو دوستم با من خداحافظی کرده به شهرستان بازگشتند و من با ناراحتی آنها را بدرقه کردم…
با صدای پرستار افکارم از هم گسیخت
تنم داغ و تب دار بود.سرم های لعنتی به انتها رسیده بودند و پرستار سینی جدیدی انباشته از سرم و امپول با خود آورده بود.
هوا دم کرده و اتاق کسل کننده بود. لباسهایم خیس عرق بود.پرستار درجه تب را در دهانم گذاشت و مشغول تعویض سرمها شد. بعد بازویم را برای گرفتن خون با نواری محکم بست. من برای اینکه متوجه حرکات او نشوم به سقف اتاق خیره شدم.
صدای جیرجیرک ها در حیات بیمارستان شنیده می شد و این صدا همیشه به من حس خوب طبیعت و باغ و صحرا و اسمان پر از ستاره می داد و کودکی خود که به همراه پدرم به کشتزار می رفتم و قنات های پر آب با ماهی های رنگارنگ را برایم تداعی می کرد . اما آن شب فقط به آنها رشک می ورزیدم که اینگونه در زیر آسمان فارغ از هر اندوهی آزاد و رها برای خود آواز می خوانند.
آیا آنها از من قویتر و شاداب تر نبودند. آیا آنها کائنات را بهتر از من درک نمی کردند. آیا خدا را بهتر از من نمی شناختند ، که اینگونه پی در پی و بی وقفه آواز می خواندند و او را ستایش می کنند.
ورود سر سوزن و سوزش آن و خونی که به سختی از رگهایم خارج می شد را حس کردم. پرستار درجه تب را برداشت، نیم نگاهی به آن انداخت و من بی آنکه رفتن پرستار را حس کنم دوباره دنباله افکار خود را گرفتم و خاطرات برایم دور و نزدیک می شد.
دوستانم رفتند و من تنها در رشته فیزیک مشغول تحصیل شدم.
اما هر وقت که از جلو دانشکده خلبانی که یکسالی بود مجدداً تاسیس شده بود رد می شدم و مسئولین آنجا را با لباس پرواز می دیدم به هیجان می آمدم و از دیدن آنها لذت می بردم تا اینکه یک روز اتفاق عجیبی افتاد!
ارشد گردان داخل آسایشگاه شد و گفت قبل از رفتن به کلاس درس، فرمانده گردان با دانشجوهای رشته مهندسی دیدار دارد.
ما در محوطه دانشگاه بخط شدیم و منتظر فرمانده گردان بودیم و کنجکاوانه لحظه شماری می کردیم تا فرمانده بیاید، همه مشغول گفتگو و پچ پچ بودیم تا اینکه باصدای بلندِ ایست، همه خبردار ایستادند و نفس ها در سینه حبس شد…
بخشی از سخنرانی ویل اسمیت (چطوری هیچوقت از هیچ چیز نترسی)
همینطور که داری با دوستات نوشیدنی میخوری، یکیشون میگه : آره باید فردا بریم از هواپیما بپریم، تو هم کلی هیجان زده میشی که آره بریم، خیلی حال میده، همون شب یهو وسط خواب از ترس میپری، دائم تصور میکنی که از هواپیما میپری ، هر چی فکر میکنی دلیلی برای اینکار پیدا نمیکنی، شما اون شب بدترین خواب زندگی را داشتید، فردا با دوستانتون به سر قرار میروید ، همه اومدن، شما سوار ون میشید و نمیدونید که دوستان شما هم دیشب مثل شما خوابیدند، چون همه، جوری حرف میزنند که انگار اینکارهاند و وانمود میکنند که برای لحظهی پرش، لحظه شماری میکنند، که واااااااای خدااااااااای من……
وضعیت معده شما خراب شده و نمیتونید هیچی بخورید، شما سوار میشوید، و برای شما نکات امنیتی را توضیح میدهند، راهنما برای شما توضیح میدهد که اگر چتر نجات باز نشد، چه کاری انجام دهید، و شما نفستان بند میآید…
شما پرواز میکنید تا ارتفاع ۱۴۰۰۰ پا و متوجه چراغ قرمز میشوید، بعد زرد و بعد سبز میشود، الان چراغ قرمزه ولی شما ته دلتون میدونید که این چراغ سبز میشود، و نمیدونید بعدش چه اتفاقی میافتد !!!
بعد چراغ زرد میشه و بعد سبز میشه و یک نفر در هواپیما را باز میکند و همان لحظه میفهمید که هیچوقت سوار هواپیمایی که در آن را باز کنند نشدهاید، راهنما شما را به انتهای مسیر میبرد، شما انتهای مسیر ایستادهاید و فقط به مرگ فکر میکنید، راهنما فریاد میزند با شماره ۳ بپرید، داد میزند ییییییک، دوووووو و اون با شماره دو شما را هل میدهد، و شما از هواپیما پرتاب میشوید، و در چند ثانیه متوجه میشوید، که این زیباترین و بهترین تجربهی زندگی شماست، شما در حالِ پرواز هستید، اصلا حس افتادن ندارید، فشار هوا شما را کنترل میکند، شما پرواز میکنید و هیچ ترسی ندارید، شما میفهمید که در خطرناکترین نقطه، شما، کمترین ترس را احساس میکنید، این یک برکت است و شما پرواز میکنید، درسته ؟
و بعد از ۲۰- ۳۰- ۴۰ ثانیه شما زمان کافی دارید که بگویید آن ساختمان را نگاه کن، اُوووووو من میتونم اقیانوس را ببینم…
درسی که من از این داستان گرفتم این بود که، چرا شبِ قبل ، در تختخواب ترسیده بودم، جریانِ آن ترس چه بود ؟ به چه دردی میخورد ؟ چرا ۱۶ ساعت قبل از پرش ترسیده بودم ؟ چرا در ماشین در طول مسیر ترسیدم ؟ چرا از صبحانه لذت نبردم ؟ آن ترس برای چه بود ؟ من حتی نزدیک هواپیما هم نبودم، همه چیز به عقب برمیگردد، وگرنه هیچ دلیلی برای ترس وجود نداشت، فقط روز من را خراب کرد.
تو مجبور نیستی بپری، ولی دقیقا لحظهای که میپری زیباترین لحظه و خاطره زندگی تو رقم میخورد، و خدا تمام چیزهای زیبا و حیرت انگیز را در سمت دیگر ترس و وحشت قرار داده است، پشت تمام ترسهای زندگی بهترینها برای ما انتظار میکشد…
نویسنده:ربابه اسماعیل نژاد
حتماً بارها این مصرع را شنیدهاید. تمام آنچه در این مقاله خواهید خواند را میتوان در این مصرع خلاصه کرد.
تصور کنید کار مشخصی را برای دو نفر انجام دادهاید. نفر اول عمیق و صادقانه از شما سپاسگزاری میکند و نفر دوم کیفیت کمک شمارا زیر سؤال برده و سپاسگزار نیست. شما در این دو حالت چه احساسی پیدا میکنید؟ بار بعدی برای کمک کردن به کدام شخص مشتاقترید ؟ کدام را لایق دریافت خدمت بیشتری میدانید؟ پاسخ مشخص است. نفر اول. این تعریف ساده نحوه عملکرد سیستمی است که در کائنات وجود دارد. احساسی که بابت داشتن نعمت و موهبتی در درون شما وجود دارد تعیینکننده کمیت و کیفیت دریافتهای بعدی شماست . شما در هر شرایطی زندگی میکنید درهر منطقه جغرافیایی، در هر سن و سال و شرایط خانوادگی که باشید ، یقیناً داشتههای فراوان ریزودرشتی دارید که از آن بهره میبرید. سپاسگزار بودن بابت تمام آنچه دارید احساس مثبتی از شما به کائنات منتقل میکند و کائنات شمارا لایق دریافت هدایای بیشتری از جانب خود تصور میکند.
سپاسگزار و شاکر بودن ابداً به معنای راضی بودن از شرایط حداقلی و درجا زدن نیست . شما اگر اتومبیل مدل پایینی دارید، خانه کوچکی دارید، شغلی با درامد پایین دارید، میتوانید اتومبیل گرانتر، خانه بزرگتر و درآمد بیشتر از کائنات طلب کنید. اما باید شرایط فعلیتان را بپذیرید. شکرگزارش باشید. از داشتههایتان نهایت لذت را ببرید. با شور و شوق درباره آنها حرف بزنید. بهطوریکه انگار بهترین داراییهای دنیا مال شماست. با اتومبیلتان به گردش و سفر بروید. در خانه کوچکتان مهمانی ترتیب دهید و دورهمی های شاد و دوستانه داشته باشید. محل کار، همکاران و موقعیت شغلیتان را دوست داشته باشید و در تمام این مواقع ذهنتان به دنبال شادیها و لذتهای بزرگتر هم باشد و درخواستش را برای جهان هستی بفرستید. خیلی زود تر از آنچه توقعش را دارید موهبتهای بزرگتر وارد زندگیتان میشود.
تصور کنید در رستورانی نشستهاید و سفارش یک غذای خوشمزه را دادهاید. قبل از حاضر شدن غذا از پیشغذا، از محیط آرام و دلنشین رستوران، از گفتگوی صمیمانه با همراهتان لذت ببرید و زمانی که برای حاضر شدن غذا منتظر ماندهاید را تلخ و آزاردهنده نگذرانید. در این صورتغذای اصلی را هم با لذت فراوانی میل خواهید کرد.
نکته دیگری که باید در مبحث سپاسگزاری به آن توجه کنید، احساس رضایتمندی از داشتههای دیگران است. در نظر بگیرید شخصی را با اتومبیل بسیار شیک و گرانقیمت در خیابان میبینید چه عکسالعملی نشان میدهید؟ آیا احساس خوبی دارید یا آن شخص را لایق آن نمیدانید. اگر میخواهید به موفقیت بیشتر، پول بیشتر و موقعیت بهتر در زندگی برسید، باید احساس مثبتی به داشتههای دیگران داشته باشید .
با دیدن بهره زیادی که دیگران از نعمتهای دنیادارند باید این احساس را داشته باشید که شما هم میتوانید از اینهمه فراوانی و ثروت کائنات بهرهمند شوید و بیشک برای همه بهاندازه کافی از هر نعمتی وجود دارد.
برای تمرین سپاسگزار شدن و ساختن این باور که شما نعمتهای فراوانی برای شکرگزاری در زندگی دارید، هرروز داشتههایتان را به خود یادآوری کنید. روی یک برگه کاغذ بنویسید. به زبان بیاورید. در ذهنتان مرور کنید. بهتدریج ذهن شما احساس مثبت شکرگزار بودن را میآموزد و در مورد آنچه ندارید احساس منفی نخواهید داشت. بلکه مطمئن خواهید بود که با سپاسگزاری تمام آنچه میخواهید و ندارید را به زندگی خود دعوت میکنید.
شکرگزار باشید تا کائنات مانند غول چراغ جادوبا اشتیاق زیاد فرمانبردار خواستههایتان باشد.
نویسنده: افروز صغیر
گاهی اوقات ذهنمان درگیرِ هزار و یک جریان میشود و درنتیجه نمیتوانیم روی یک موضوع خاص تمرکز کنیم، یا اینکه یادمان میرود که میخواستیم چکار کنیم، تمام اینها به خاطر این است که ذهن ما تربیتنشده است، ذهن ما هم مثل یک بچهی شیطان نیاز به تربیت شدن دارد، نیاز دارد که چند دقیقه در طول روز به او توجه شود تا آرام بگیرد ، با مراقبه کردن میتوانیم این امکان را به خودمان بدهیم و ذهنی بسازیم که هر زمان خواستیم آن را در دستان خودمان بگیریم و از آن استفاده درست و مفید کنیم و آن زمانی که نیاز به تمرکز داریم، تمرکزمان را حفظ کنیم.
ما در دنیای بیرون، در خانه، در محل کار، نیاز به آرامش داریم و دائم به دنبال این هستیم که این آرامش را به نحوی ایجاد کنیم ولی گاهی نمیدانیم واقعاً باید چطور این کار را انجام دهیم ؟؟؟ چون برنمیگردیم به خودمان و به درون ناآراممان نگاه نمیکنیم و متوجه نیستیم که این آرامش اول باید در درون ما اتفاق بیوفتد تا بعد نماد بیرونی پیدا کند و در دنیای بیرون خودش را نشان دهد.
زمانی که ما مراقبه میکنیم این فرصت را در لحظه به خودمان میدهیم که ذهنمان آرام بگیرد و با تکرار و ادامه مراقبه، این آرامش روز به روز عمیقتر شود، کمکم که روزهای متمادی مراقبه را تمرین میکنیم بهمرورزمان در درون و بیرون ما یک آرامش نسبی اتفاق میافتد که به این آرامش بهاصطلاح هماهنگی میگوییم. و این هماهنگی هرلحظه دنیای مارا به سمت زیباتر شدن و آرامتر شدن سوق میدهد، و اینجاست که میگوییم حس خوب مساویست با اتفاق خوب حتی اگر اوضاع خوب نیست، چون ما در درون و بیرونمان به یک هماهنگی و آرامش نسبی رسیدیم و دیگر چه اهمیتی دارد که اوضاع چطور است ؟ چون این آرامش خودش این پیام و فرکانس را به کائنات ارسال میکند که من حالم خوب است و اینجاست که کائنات تمام تلاشش را میکند تا ما را در شرایطی قرار دهد تا بتوانیم حال خوب بیشتر و شرایط بهتر از الآن را هم تجربه کنیم.
پس تصمیم بگیریم روزی ۱۰ دقیقه برای مراقبت کردن از ذهنمان وقت بگذاریم و به آرامش خودمان احترام بگذاریم و از خودمان این موهبت را دریغ نکنیم تا بتوانیم به یک شادی و لذت پایدار برسیم❤