سفر دوم:

 سخن سردبیر

زندگی اتفاق سختی نیست، در همین لحظه خلاصه می‌شود، همین دیروز و امروز، همین روزهایی که گذشته و می‌آید، ما قرار است همین لحظه از زندگیمان را جشن بگیریم و تلاش کنیم که هر لحظه برای همان لحظه باشیم. فقط نباید فراموش کنیم که در جشن زندگی سپاسگزار خداوند باشیم بابت تمامی موهبت‌هایش، زیرا که با سپاسگزاری کردن است که می‌توانیم به خداوند نزدیکتر شویم و احساس شادی و خوشبختی بیشتری را در درونمان تجربه کنیم، چون شادی تا از درون نباشد نمی‌تواند در بیرون نمود پیدا کند…
سفر دوم را با هم آغاز میکنیم، در این سفر با هم همراه میشویم تا هدف آفرینش و علت اینکه چرا ما برای این سفر زمینی انتخاب شدیم را بررسی کنیم، می‌آموزیم که آرام کردن ذهن و جسممان راه دارد، روش دارد و یادگرفتنی است، با هم می‌شنویم نوای یک کتاب را و پر از احساسات خوب می‌شویم، چند قدمی با هم به شعر و شعور می‌پردازیم و لحظه‌ای در کنار داستانهای دنباله‌دار به تامل می‌نشینیم و ورق میزنیم صفحه به صفحه‌ی سفر دوم را….
بسیار خرسندم از اینکه به زیبایی من را در سفر اول همراه بودید و عشق و انگیزه من را هر لحظه برای سفر بعدی روشن‌تر کردید.

آبان ۱۳۹۷، دنیا گرایلی

شعر و شعور

 گزیده‌ای از اشعار مولانا

رو به دنیای همه پشت به دنیای خودت
دست باید بزنی باز به حاشای خودت

   ….  

مگر این نیست که یک عمر تو از پشت نقاب
توی آیینه نشستی به تماشای خودت

   ….  

دوست داری همه از دست تو راضی باشند
تو به فکر همه هستی همه، منهای خودت

   ….  

کار تو این شده که قصه ببافی و مدام
بدهی وعده‌ی خورشید به شب‌های خودت

   ….  

درقفس هرچه دلت خواست بمان،حرفی نیست!
جرم این پیله که پروانه نشد پای خودت….

….

نگاه فرکانسی به آیات قرآن

گردآورنده: افروز صغیر

قرآن سراسر ارتباط و هماهنگی است، فقط کافیست چشمان خود را باز کنیم و کمی عمیقتر در قرآن بنگریم تا دنیایی سراسر شگفتی ببینیم، در اینجا میخواهیم ۳ آیه از قرآن را با هم مرور کنیم و از ارتباط بین این آیات پرده برداریم.

آیه ۶۰ سوره غافر :

وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ
و پروردگارتان گفت: «مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم. همانا كسانى كه از عبادت من سر باز زده و تكبّر مى‌ورزند به زودى با سرافكندگى به دوزخ وارد مى‌شوند».

آیه ۴۲ سوره یوسف

وَ قالَ لِلَّذي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْني‏ عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنينَ
و به آن يكى از آن دو نفر، كه میدانست رهايى می‌یابد، [حضرت يوسف] گفت: «مرا نزد صاحبت [سلطان مصر] يادآورى كن!» ولى شيطان يادآورى او را نزد صاحبش از خاطر وى برد و بدنبال آن، (يوسف) چند سال در زندان باقى ماند.

آیه ۱۴ سوره مومنون

فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ
پس والا و داراي خير فراوان است خداوندي كه بهترين آفريننده مي‌باشد زيرا هر چيزي را نيكو آفريده.

تفسیر و ارتباط هر ۳ آیه :

در آیه ۶۰ سوره غافر خداوند درخواست کردن از خودش را مساوی با اجابت شدن دانسته و برای درخواست کردن از دیگران وعده‌ی عذاب داده است. در آیه ۴۲ سوره یوسف هم باز می‌بینیم که حضرت یوسف به خاطر لحظه‌ای غفلت و درخواست از یک شخص، از مدارِ اصلی خود خارج شد و مجبور شد سالها برای همفرکانس شدن با آزادی و برگشتِ دوباره‌ی ایمانش در زندان بماند و در نهایت در آیه ۱۴ سوره مومنون خداوند برای آفریدن انسان به خود آفرین گفته، چون او را بخشی از خودش آفریده، ما بخشی از وجود خداوند هستیم وقتی ما بخشی از یک چیز باشیم در حقیقت خودِ آن چیز را تشکیل می‌دهیم، مگر می‌شود وقتی ما بخشی از وجود پروردگار هستیم بدبخت و ناکام آفریده شده باشیم…
می‌خواهم در این قسمت نکته‌ای را یادآور شوم : چرا ما انسانها برای پیشبرد کارهایمان به دیگران التماس می‌کنیم ؟ یا برای هر کاری به اصطلاح به دنبال پارتی بازی هستیم ؟ آیا این کار به جز کفر و شرک است ؟؟؟
چرا درخواستمان را فقط به خدا نمی‌گوییم و برای برآورده شدنش صبوری را تمرین نمی‌کنیم و منتظرِ روند تکاملمان نمی‌مانیم تا خداوند خودش وسیله‌ها یا انسانهایی که قرار است درخواستمان را برآورده کنند سر راهمان قرار دهد.
ما انسانها پر از ارزش و استعداد آفریده شده‌ایم، ما باید فقط از خداوند درخواست کنیم و دستمان را فقط به سمت او دراز کنیم و از او کمک بخواهیم و مطمئن باشیم که ایمان راه خودش را همیشه پیدا می‌کند…

یک فنجان تجسم و باور

نویسنده:ترلان صادقی

همیشه رؤیابافی را دوست داشتم که بنشینم داستان بخوانم و داستان ببافم! خیلی پیش می‌آمد که بروم توی رؤیاهایم و آنجا تصویرسازی کنم، چیزی را که دوست دارم بسازم و آن‌قدر به آن پروبال بدهم تا تمام وجودم غرق لذت شود و باورش کند. آن زمان‌ها نمی‌دانستم این‌ها علم محض هستند، یک‌چیزهایی درباره جذب شنیده بودم و از این بخش تجسم آن‌قدر لذت می‌بردم که شده بود تفریح لحظات سکوت و تنهاییم. اواخر دوران طرح داروسازیم بود. عقد کرده بودیم و همسرم دو هزار کیلومتر دورتر از من، در شرکتی کار می‌کرد. ماجرا ازاین‌قرار بود که طرحم داشت تمام می‌شد، باید تکلیف زندگی مجردیم را روشن می‌کردم، خانه را تحویل می‌دادم، وضعیت مراسم ازدواج را مشخص می‌کردیم و بالاخره در شهری دو هزار کیلومتر دورتر، کاری هم پیدا می‌کردم! یک هزارتوی واقعی که بزرگ‌ترین چالشش پیدا کردن کار برای خودم بود…شهری که همسرم آنجا کار می‌کرد، جای کوچکی بود با یک بیمارستان و شش،هفت داروخانه خصوصی. یکی از دفعاتی که پیش همسرم رفته بودم، به بیمارستان رفتم تا حضوری درباره کار صحبت کنم‌. اتفاقاً یک داروساز می‌خواستند ولی هنوز نزدیک دو ماه تا پایان طرحم مانده بود و نمی‌دانستم چطور این موقعیت را مال خودم کنم. قوانین را خوب بلد نبودم پس شروع کردم به دست‌وپا زدن و تماس‌های روزانه و هفتگی با بیمارستان تا یک روز که گفتند داروسازشان را گرفته‌اند، دنیا بر سرم آوار شد!! یادم هست که توی حیاط محل طرح بودم، آمدم پشت میزم نشستم و هق‌هق گریه کردم.

یک روز بعد وقتی عزاداری کوچکم برای آن اتفاق تمام شد، انگار چیزی درونم می‌گفت که درست می‌شود، مطمئن باش! شروع کردم به تجسم؛ و مدام با خودم تکرار می‌کردم که سهم من نزد خداوند محفوظ است و امکان ندارد کسی بتواند جایم را بگیرد! روزی هزار بار در رؤیا فرومی‌رفتم، خانه‌ام را در آن شهر می‌چیدم، صبح‌ها به محل کارم می‌رفتم و عصرها با همسرم به خرید و گردش و شادی. مدام کارم این بود که چشمانم را ببندم و ببینم آن داروساز تا زمان‌ پایان طرحم از آن بیمارستان می‌رود! در کنارش، کم‌کم وسایل خانه را جمع می‌کردم. سرگرمیم شده بود بسته‌بندی وسایل. من داشتم به خواسته‌ام نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم. روزها گذشت تا مراسم ازدواج برگزار شد. اواخر مرداد بود، قرار بود ششم شهریور همراه همسرم به آن شهر بروم تا ببینیم بعد چه می‌شود. سه روز از مراسم می‌گذشت، داشتم حاضر می‌شدم تا به مهمانی بروم که تلفنم زنگ خورد. از همان بیمارستان بود…داشتم از شادی بالا و پایین می‌پریدم! خانمی از آن‌طرف خط توضیح می‌داد که داروساز می‌خواهند و چقدر تسهیلات محشری برایم در نظر گرفته‌اند. جواب ایمان و تجسمم را گرفته بودم و سر از پا نمی‌شناختم! خیلی بعدتر فهمیدم خانم داروسازی که جای من را پرکرده بود، به دلایل قانونی، شبانه از آن شهر فرار کرده و حتی کفشش را در بیمارستان جاگذاشته بود!! مرور این داستان هر بار به‌شدت هیجان‌زده‌ام می‌کند. آن‌قدر که بخواهم برایتان نسخه بپیچم که برای باز شدن راه معجزه به زندگی‌تان کافیست، یک فنجان باور را با چاشنی تجسم دم‌کنید، شکلاتی از ایمان را گوشه لپتان بگذارید و بعد جرعه‌جرعه بنوشید…گرم شدن دلتان و ذوب شدن دل‌انگیز ایمان در قلبتان مستدام!

جملات تاکیدی

يادمان نرود هر تمرين و تکراری بايد با حس خوب باشد

هر صبح با نور الهی حمام میکنم. مم در پناه خداوندم.


بارانی از پول بر زندگی ام می‌بارد…
من عاشق پولم !


من با جهان هستی هم انرژی و در آن شناورم و تک‌تک سلول هایم با هستی در صلح هستند.


با هر قدمی که بر میدارم به جفت روحی خود نزدیک تر میشوم.


با هر دم سلامتی و آرامش را به درون میکشم و با هر بازدم هرچه آلودگی است بیرون میکنم.


من با جهان هستی هم انرژی و در آن شناورم و تک تک سلول هایم با هستی در صلح هستند.

داستان واقعی زندگی (قسمت دوم)

آقای صادق خوبرو

…مرده شورِ هر چی کتاب انرژی مثبت هست را ببرند…
من را بگو که وقت و جوانیم را روی این مزخرفات گذاشتم.
مثلا می خواستم مسیر زندگی‌ام را عوض کنم…..
از فضای بسته نظامی رها بشوم که این کار محال بود.
سلامتی تنها چیزی بود که در این سالهای خدمت داشتم و لااقل خودم را دلخوش به آن می دانستم. اما زندگی آن را هم از من گرفت…
کار دنیا همین است ، چیزهایی که بهشان دلخوش کردی را شکار کند و از تو بگیرد….
کاش می شد این لوله‌ها را از خودم باز می کردم تا از شرّ خودم خلاص بشوم، و به آرامش ابدی می رسیدم..
اما اگر موقع مرگ من نباشد چه….
توی این افکار غرق بودم و بی توجه به صدای ناله خودم و پرستاری که بالای سرم آمده بود.
از من پرسید مشکلی داری؟
دهانم خشک و بدمزه بود .لبهایم از خشکی ترک خورده و درد امانم نمی داد……
درد دارم، تشنه‌ام ، آب میخواهم کمکم کنید.چرا اینقدر اینجا تاریک است ؟
فرانک کجاست ؟ همسرم را میگویم، هنوز نیامده ؟ چند روز است که اینجا هستم ؟
پرستار سرش را نزدیک صورتم آورد و با نشان دادن انگشت مرا به سکوت دعوت کرد و آنوقت دستمال مرطوبی که در دستش بود روی لبم کشید و گفت:مجاز نیستی آب بخوری و آرامبخش هم به اندازه کافی به تو تزریق کردیم مابقی را باید تحمل کنی….
تو ناسلامتی با مرگ اندکی فاصله داشتی ! عمل سنگینی انجام دادی و هفت ساعت توی اتاق عمل بودی. الان آخر شب است …
بعد در حالی که عرق های روی پیشانی مرا به آرامی پاک می کرد.گفت :
کسی مجاز نیست اینجا پیش تو باشد
همسرت با لباس مخصوص بالای سرت بود اما تو به هوش نبودی….

درد بیشتر و بیشتر میشد چون اثرات بیهوشیِ چند ساعته داشت از بدنم محو میشد.
نگاهی به اطرافم کردم نور ضعیفی فضا را نیمه روشن کرده بود .پرستارها همه ماسک زده آرام و بیصدا بودند و آهسته حرف می زدند و قدم بر می داشتند.
برایم لحظه ای دالان جهنم تداعی می شد و سکوت مرگبار و خفقان و نیستی…
فقط صدای ناله پی در پی خودم بود که بغض سکوت را می شکست و دوباره جاری می شد.احساس ناتوانی سراسر وجودم را گرفته بود.
شلنگی که از سوراخ بینی‌ام گذشته و به کیسه ای وصل بود بسیار چندش آور و غیر قابل تحمل بود.
و دو سه کیسه‌ی مُجَزای دیگر که به بدنم وصل کرده بودند مرا به مرز جنون می برد.
به ناچار از شدت درد چشمهایم را بستم و در خود فرو رفتم….
در جایی که سکوت مرگبار هست آدمی از فکر کردن هم می گریزد.مبادا فکرش را همه ببینند بر روی پرده سکوت…
سرانجام فردای آن روز من را از اتاق مراقبتهای ویژه که جهنمی از سکوت بود به بخش دیگری منتقل کردند.
آنقدر ناله و فریاد می کردم که بیماران دیگر از اتاق فراری شدند و من تنها ماندم.
همه همکاران و مسئولین یکی پس از دیگری به ملاقات من می آمدند.
هر روز به همین منوال می گذشت و من بدون قطره ای آب و غذا با هشتاد و هفت کیلو وزن به پوست و استخوان بدل می شدم.
هیچ راهی نبود.چکار می توانستم بکنم.در شبانه روز لحظه ای خواب به چشمم نمی آمد. و فقط ناله و درد بود و هذیان و تب….
دستانم از شدت تزریق پی در پی متورم و بی حرکت شده بودند…..
رگهایم روز به روز کوچکتر می شدند …
مثل موش آزمایشگاهی هر چند ساعت از من خون میگرفتند و چندین سِرُم جدید به من وصل می کردند…..

هر چه پیش آید خوش آید….
تصمیم گرفتم دوباره بخندم و روحیه خودم را از دست ندهم اما خشکی دهان نمی گذاشت که حتی لبخند تلخی به لبم بیاید و از طرفی افکار مزاحمی که مثل کلونی زنبورها به من حمله ور می شدند، توان نفس کشیدن را هم از من گرفته بودند.
اگر که مدام راه نروی و مثبت اندیش نباشی دوباره باید به اتاق عمل برگردی…چون دیدم جوان هستی احتمال دارد که روده ات کار خودش را از سر بگیرد. آن را از شکمت بیرون نگذاشتم و این شانس را داری که با راه رفتن به وضعیت مطلوب برسی، پس فقط راه برو و این تخت را فراموش کن.
توموری که از روده ات خارج شده بیش از یک کیلو بوده و تاکنون سابقه نداشته در سن و سال تو که به چهل هم نمی رسد، همچین توده ای پیدا کنم. چنین توده ای را من فقط از بدن افراد سالمند خارج کردم….
اینها صحبت دکتر جراح بود که مدام برایم تکرار می کرد…
وای خدای من این مثبت اندیشی دست از سر من بر نمی دارد. مگر مثبت اندیشی نبود که مرا به این روز انداخت ؟ حالا دوباره این حرفها را دکتر تکرار می کند. خسته شدم نمی خواهم مثبت اندیش باشم. یکی نیست بگوید من چه به سرم آمده ؟ چرا همه ناراحت هستند ؟ چرا هیچکس حرف نمی زند ؟ ….
خوب یکی بگوید من چه به سرم آمده ؟…..
در اتاق با ناله دردناکی بسته شد.انگار او هم از سرنوشت شوم خود بیزار بود و هنوز صدای تبر در گوشش محو نشده ،گرفتار صدای آه و ناله پی در پی بیماران شده بود.
چشمهایم را بستم و در عالم خواب و بیداری به گذشته خود برگشتم. افکارم سبک شده به پرواز درآمد…..

ادامه دارد…

سخنرانان برتر

بخشی از سخنرانی باب پراکتور

در فیلم راز جمله‌ای از زبان دکتر وان بران بیان کردم که به اعتقاد بسیاری پدر علم فضانوردی است، او می‌گوید: قوانین طبیعی این دنیا تا این حد دقیق هستند که ما بدون هیچ‌گونه مشقتی فضاپیمایی می‌سازیم، با آن افرادی را به ماه می‌فرستیم و می‌توانیم زمان دقیق فرود را با دقت یک ثانیه محاسبه کنیم، او همچنین می‌گوید: این قوانین باید توسط فردی تعیین‌شده باشند.
مدت‌زمان زیادی از زمانی که علم و مذهب در این موضوع باهم تناقض داشتند نمی‌گذرد، اما امروزه دیگر چنین نیست، مانند این است که یک گروه دلایل را مطالعه می‌کنند و گروه دیگر تأثیرات آن دلایل را.

وان بران می‌گوید: پس از مهر و موم‌ها مطالعه بر روی رمز و راز شگفت‌انگیز کیهان به این اعتقاد راسخ رسیدم که خدایی وجود دارد، به اعتقاد من این قوانین راهی برای تحقق خواسته‌های خداوند هستند.
فیلم راز بر اساس ایده قانون جذب ساخته شد، این فیلم در سراسر دنیا مشهور شد هرکسی در هر جای دنیا در مورد قانون جذب صحبت می‌کرد، حتی انسان‌هایی که آن را درک نمی‌کردند در مورد آن شروع به نوشتن کتاب کردند، بسیاری در مورد آن شروع به سخنرانی کردن دو حتی در مورد آن سخنرانی‌ها شروع به تبلیغ کردند.
اما من به این نتیجه رسیده‌ام که قانون جذب توسط اکثر انسان‌ها به‌صورت عمیق و کاملاً درست درک نشده است، من در مورد این موضوع بیش از ۵۰ سال مطالعه و تحقیق کرده‌ام و به شما اطمینان می‌دهم که جذب یک قانون است، اما یک قانون ثانویه است، قانون اولیه قانون فرکانس و ارتعاش است، قانون ارتعاش، یکی از قوانین پایه‌ای در جهان است و بیان می‌کند هر چیزی در حال حرکت است و متوقف نمی‌شود.
ما در اقیانوسی از جنبش زندگی می‌کنیم، آیا می‌دانید همه‌چیز در این جهان از یک‌چیز ساخته‌شده است؟
درختان، برگ‌ها، سیمان، بدن، لباس‌ها، همه و همه از جنس انرژی هستند، تنها سطح ارتعاش و فرکانس متفاوتی دارند.
بدن شما یک سازه مولکولی با سرعت ارتعاشی بسیار زیاد است، مغز شما یک مرکز کنترل الکترونیکی است، مغز شما فکر نمی‌کند، بلکه شما با استفاده از آن فکر می‌کنید، این جملات متفاوت هستند. همان‌طور که سلول‌های مغزی خود را فعال می‌کنید، ارتعاشی را در بدن خود ایجاد می‌کنید، برای اینکه بتوانم دستم را حرکت بدهم، باید سلول‌های مغزم فعال‌شده باشند، دست به‌تنهایی نمی‌تواند این کار را انجام دهد، اگر شخصی دچار سکته مغزی شود و خون به بخش‌های مختلف مغز نرسد، آن سلول‌ها خواهند مرد و آن بخش از بدن که توسط آن سلول‌ها کنترل می‌شود متوقف خواهد شد.
قانون ارتعاش، قانونی است که اگر می‌خواهید کنترل سلامتی خود را به دستت بگیرید باید آن را درک کنید، اگر می‌خواهید ثروتمند شوید باید آن را درک کنید. قانون ارتعاش تعیین‌کننده چیزهایی است که شما جذب زندگی خود می‌کنید و اگر شما درگیر مشکلات هستید و نگران هستید انرژی‌های منفی زیادی جذب خواهید کرد. به همین دلیل است که در انجیل آمده است: به آنچه می‌ترسیدم دچار شده‌ام.
ترس ارتعاشی بسیار بد و منفی است، احساسی منفی است، تردید و نگرانی ایجاد می‌شود و این دو توسط انکار و بی‌توجهی به وجود خواهند آمد، به همین دلیل است که حضرت سلیمان می‌گوید: تمام انرژی خود را صرف آموختن کنید.

اما ما به دنبال درک چه چیزی هستیم؟ فکر می‌کنم ما به دنبال درک قوانینی هستیم که وجودیت ما را مشخص می‌کنند، به دنبال درک قوانینی هستیم که جهان مارا اداره می‌کنند، سپس می‌خواهیم بفهمیم که چگونه با این قوانین همراه شویم، چون زمانی شما به خواسته خود می‌رسید که با آن‌هم فرکانس و هماهنگ شده باشید، درک قانون ارتعاش بسیار حیاتی است و تنها یک نفر از هر ده نفر آن را درک می‌کند.
اگر از شخصی بپرسید که چه احساسی دارد؟ درواقع دارد توصیفی از ارتعاشی که در آن هست را بیان می‌کند و اگر شخصی بگوید: حس خوبی ندارم، آن شخص در ارتعاش و فرکانس منفی قرار دارد؛ و اگر شخصی بگوید حسی عالی دارم در ارتعاشی خوب قرار دارد.
اگر در ارتعاشی خوب باشید، اما شخصی در کنار شما باشد که بسیار منفی گرا باشد، در کنار او احساس راحتی نخواهید کرد، به دلیل انرژی منفی که از خود ساطع می‌کند احساس خوبی در کنارش نخواهید داشت و احساس می‌کنید که باید از او دور شوید، اما اگر هردوی شما دید منفی گرایی داشته باشید به سمت هم جذب خواهید شد، پس همان‌طور که می‌بینید تمامی این موارد قانونمند هستند. شاید باور این موضوع سخت باشد که دو شخص منفی گرا در کنار یکدیگر احساس راحتی کنند، اما چون هردوی آن‌ها ارتعاش و فرکانس مشابهی دارند مانند آن است که هم‌زمان به یک آهنگ گوش می‌کنند، افرادی که برای قدم زدن به داخل جنگل می‌روند میگویند که انجام آن کار برایشان بسیار لذت‌بخش است، فکر می‌کنید چرا؟ به این دلیل که ارتعاش و فرکانس طبیعت بی‌نظیر است. به همین دلیل قدم زدن در طبیعت و جنگل به شما حس بسیار خوبی می‌دهد.

درک شما از قانون ارتعاش و فرکانس چیست؟

این سؤال را از خود بپرسید.
می‌خواهم به شما تمرینی کوچک بدهم، دفعه بعدی که در کنار شخصی هستید که در مورد هر مسئله‌ای در حال انتقاد کردن و ابراز ناراحتی است و یا شخصی که به‌وضوح مشخص باشد احساس خوبی ندارد سعی کنید موضوع را عوض کنید و در مورد آن شخص با خودش صحبت کنید، او را تحسین کنید، دقت کنید که آن تحسین صادقانه باشد در مورد کار یا رفتاری خوب از جانب او صحبت کنید، پله‌پله موضوع را از نکات منفی به نکات مثبت آن شخص تغییر دهید، بگذارید متوجه بشود که شما او را به خاطر نکات مثبتش تحسین می‌کنید و به‌آسانی انرژی و ارتعاش او تغییر خواهد کرد، شما باعث تغییر ارتعاش او شده‌اید.

زیبایی انجام این کار این است: زمانی که شما بیاموزید چگونه این تغییر را در اطرافیانتان ایجاد کنید می‌توانید زمانی که احساس خوبی ندارید آن را در خودتان نیز ایجاد کنید، این حقیقتی زیبا است، احساسات شما در کنترل شماست، قانون ارتعاش و فرکانس مبحثی است که به مطالعه در آن بسیار علاقه‌مند هستم.
زمانی که در هر مکانی مانند یک رستوران هستید و انرژی آن محل بسیار مثبت و بالا است، شما احساس راحتی خواهید کرد و این احساس راحتی به دلیل ارتعاش و فرکانس آن محل است. آیا تابه‌حال پیش‌آمده است که به رستورانی رفته باشید اما قبل از اینکه بخواهید سفارش دهید تصمیم به ترک آن محل می‌کنید؟ چرا؟
به دلیل انرژی و ارتعاش آن رستوران است که تصمیم به ترک آن مکان می‌گیرید، جاهایی بروید که در آن احساس راحتی کنید، کارهایی کنید که به شما حس خوبی می‌دهند، به همین دلیل است افرادی که نسبت به شغل خود شور و اشتیاق دارند بسیار موفق می‌شوند، زندگی خود را بر روی فرکانس و ارتعاشی بی‌نظیر سپری می‌کنند.
اشخاصی که می‌دانند چگونه دعا کنند با دعا کردن، خود را در فرکانس و ارتعاشی خوب قرار می‌دهند.
به شما پیشنهاد می‌دهم در مورد قانون فرکانس و ارتعاش مطالعه کنید و آگاه باشید، شما هر چیزی را که با آن‌هم فرکانس باشید جذب خواهید کرد، کنترل ارتعاش و فرکانسی که در آن قرار دارید در اختیار شماست.

کنترل ترس

نویسنده:آیلا نجفی‌فر

فرکانس از دست دادن، دورترین فرکانس به کائنات:

حتماً برای همه ما پیش‌آمده که نگران از دست دادن کسی یا چیزی باشیم.ترس از دست دادنِ چیزهایی که داریم و برای ما ارزشمند است ما را در مدار از دست دادن و کمبود قرار می‌دهد. همه ما ضرب‌المثل از هر چیزی که بترسی سرت می‌آید را شنیده‌ایم.

مرد یا زنی که دوستش داریم، حلقه نامزدی،لپ‌تاپ یا گوشی جدید،هدیه یا یادگاری از یک فرد خاص و یا هر چیز مادی و معنوی که وجود و حضورش برای ما خوشایند است و دلمان می‌خواهد تا همیشه ماندگار بماند و حتی تصور در مورد نبودشان ما را دچار استرس می‌کند،نمونه‌های ملموسی هستند که تقریباً همه ما آن را تجربه کرده‌ایم.
تنها چیزی که کابوس از دست دادن این موارد دوست‌داشتنی را به واقعیت تبدیل می‌کند همان حس ترس و اضطراب از دست دادن است.

نشخوار ذهنی‌ای که مدام یادآوری می‌کند که اگر پارتنرم ترکم کند نابود می‌شوم، اگر مادرم مریض شود بیچاره می‌شوم، اگر نتوانم قسط‌ها را پرداخت کنم و مجبور به فروش خانه شوم تا آخر عمر مستأجر می‌مانم.
این افکار ما را به دورترین فرکانس به کائنات پرتاب می‌کند.

این گفتمان منفی درونی باعث می‌شود حتی با داشتن چیزهای خوشایندی که داریم اصلاً خوشحال نباشیم و حس ترسی که بابت از دست دادن احتمالی آن‌ها داریم، اجازه لذت بردن را از ما سلب کند.درنتیجه کائنات شرایطی را فراهم می‌کند که آن موارد خوشایند به‌راحتی از زندگی‌مان حذف شود.

اغلب اوقات پا را فراتر می‌گذاریم و جدا از افکار مخربی که در ذهن می‌پرورانیم رفتارهای افراطی هم انجام می‌دهیم.محبت و چسبندگی بیمارگونه به پارتنر جهت پیشگیری از طرد شدن و یا چک کردن مداوم لوازم باارزش بابت اطمینان از صحت آن‌ها مثال‌های آشنایی هستند.

نکته جالب این است که دقیقاً زمانی ما ترس از دست دادن داریم که به آن چیز یا آن شخص یا آن کار وابسته هستیم، به‌محض اینکه ما در درونمان فرکانس ترس و وابستگی ایجاد می‌شود آن چیز یا آن شخص روزبه‌روز از ما دورتر می‌شود، اما وقتی ترس از دست دادن نداشته باشیم و آن چیز یا آن شخص را متعلق به خودمان بدانیم و یا به این فکر کنیم که اگر آن چیز را از دست بدهم یک‌چیز بهتر به من داده می‌شود یا اگر آن شخص از زندگی من خارج شود حتماً من لایق شخص بهتری هستم و یا ممکن است با من هم فرکانس نبوده و قرار است شخص بهتری جایگزینِ او شود، آن‌وقت است که ایمان خود را به منبع هستی ثابت کرده‌ایم و درواقع وقتي همه‌چیز را در ذهنمان رها کرده‌ایم و در اکنون پر آرامشمان زندگي می‌کنیم،دیگر هیچ‌وقت آن‌ها را از دست نمی‌دهیم یا اگر هم می‌دهیم با اشتياق منتظر جایگزین بهتری برای آن‌ها خواهيم بود .

پس با اين تکنیک از هر چیز بهترینش را نصیب خود می‌کنید و هرلحظه پر از شادی واقعی می‌شوید

رهاسازی ذهن و جسم

گوینده: افروز صغیر