سفر اول:

 سخن سردبیر

این مجموعه قرار است همان چراغ‌قوه باشد با نوری از آگاهی. بخشی از کتاب‌ها، سمینارها، اشعار، مقالات، زندگی‌نامه‌ها و منابع بی‌پایانی از هر آنچه برای قدم برداشتن به جلو به آن نیاز داریم.

دائره‌المعارفی است از منابعی که سوخت حرکت شما به جلوست. افزاینده ایمانتان و محکم کردن تعهدتان برای تغییر از حرف‌های مهم، از افراد موفق، از روایت‌های واقعی و از درس‌های کاربردی.

با اطمینان کامل میگویم که همان‌طور که این مطالب من را به موفقیت‌های چشمگیری رساند برای شما هم بهترین هدایتگر خواهد بود و تحول درونی‌تان را از همان اولین لحظه شروع آن در اعماق روحتان احساس خواهید کرد و هرماه مثل یک هدیه دوست‌داشتنی منتظرش خواهید ماند.

یادمان نرود ما حق نداریم شگفت‌انگیز و خوشبخت نباشیم و خداوند هم سریع الجواب است. اگر شگفت‌انگیز بودن و خوشبخت بودن را بخواهیم و در مسیرمان این آگاهی‌ها را دریافت کنیم و بعد با یک فنجان چای در گوشه‌ای لم بدهیم و در آرامش مطلق فقط منتظر لذت بی‌نهایت در زندگی باشیم.

مهر ۱۳۹۷، دنیا گرایلی

شعر و شعور

 گزیده‌ای از اشعار مولانا

 گزیده‌ای از اشعار مولانا

ای قــوم به حـج رفـتـه کجـاییـد کجـاییـد
مـعـشـوق همـیـن جـاسـت بیاییـد بیاییـد

….

مـعـشـوق تو هـمـسـایـه و دیـوار بـه دیـوار
در بـادیــه سرگشتـه شمـا در چـه هـواییـد

….

گــر صـورت بی‌صـورت مـعـشـوق ببـیـنـیـد
هـم خـواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

….

ده بــار از آن راه بـدان خـانـه بــرفــتــیــد
یـک بـار از ایـن خـانـه بـر ایـن بـام برآیید

….

آن خـانه لطیـفـسـت نشـان‌هاش بـگفتیـد
از خـواجــه آن خـانـه نـشـانــی بـنـمـایـید

….

یـک دسـتـه گـل کـو اگـر آن باغ بـدیـدیت
یـک گـوهـر جـان کـو اگـر از بـحر خـدایـید

….

بـا ایـن هـمـه آن رنـج شمـا گنج شمـا بـاد
افـسـوس کـه بـر گـنـج شـمـا پرده شمایید

….

نگاه فرکانسی به آیات قرآن

تفسیر: عفت مولایی - ترجمه: افروز صغیر

آیات شریفه ۹الی۱۱سوره رعد:

عالم الغیب والشهادة الکبیر المتعال سواء منکم من اسر القول ومن جهر به ومن هو مستخفف بالیل وسارب بالنهار له معقبات من بین یدی ومن خلفه یحفظونه من امرالله ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیر واما بانفسهم و اذا اراد الله بقوم سواء فلا مرد له وما لهم من دونه من وال.

خداوند به نهان و آشکار آگاه، بزرگ و بلند مرتبه است. برای او یکسان است که از شما کسی سخنی سرّی گوید و کسی که آن را آشکارا گوید، و کسی که خود را در شب مخفی کند و کسی که در روز آشکارا حرکت کند.

برای انسان فرشتگانی است که پی در پی او را از پیش رو و پشت سر از فرمان خداوند حفاظت میکنند، همانا خداوند حال قومی را تغییر نمیدهد تا آنکه آنان حال خود را تغییر دهند، و هرگاه خداوند برای قومی آسیبی بخواهد پس هیچ برگشتی برای آنان نیست و در برابر او هیچ دوست، کارساز و حمایت کننده‌ای برای آنان نیست.

از منظر نظم الهی:

در جهان هستی تنها خداوند اِشراف کامل به تمام کائنات و آسمانها و زمین دارد، پس ما نیاز نداریم دائم در حال کنترل اطراف و حرص خوردن و اضطراب داشتن باشیم وکنترل محیط و هر آنچه در آن است با خداست. محیط زندگی؛ کار ،طبیعت ،خانه و…

حالا در این راستا خداوند از درون من به من آگاه‌تر و داناتر است پس احساس خوب و یا اضطرابِ من را می‌فهمد یعنی در دنیا هیچ جای مخفی و سرّی وجود ندارد که خداوند از آن بی‌اطلاع باشد و از سر و نهان همه‌چیز و همه‌کس آگاه است و هرکسی در دلش نجوا کند (یکتاپرستی) یا به زبان بیاورد پیش خدا یکسان است در دنیا برای ما نگهبان‌هایی فرستاده تا مراقب ما باشند و بازهم برای همه یکسان هستند ، که به امر خدا در همه موارد نگهدار ما هستند. نکته مهم در آیه بعدی و نقش مهم ارتعاش و فرکانس ماست، که اگر دائم از زلزله، ناامنی، تصادف و بیماری صحبت کنیم در تغییر حالت خودمان تأثیر گذاشته‌ایم.

خداوند می‌فرماید :
حال هیچ قومی را دگرگون نخواهد کرد تا زمانی که خود آن قوم حالشان تغییر کند.

یعنی به‌جای توکل و ایمان صددرصدی به خدا دائم از فقر، نداری تجاوز، ناملایمات طبیعی، طوفان و آتش‌سوزی و هزاران بلای دیگر صحبت کنند، غافل از اینکه خدا حافظ و نگهدار همه هست ولی من خودم اوضاع ‌و احوال خودم را بگذارم روی خط فقر، جنگ، دشمنی، کینه، حرص، حسد، و… اینجاست که تمام این بدی‌ها به سمت من خودخواسته در حال حرکت است و ما باکمال تعجب گردن خدا می‌گذاریم (شرک خفی).

پس عذاب آخر آیه به خاطر تغییر نفس ما از خوبی‌ها حال خوب به سمت بدی‌ها و حس و حال بد است که صدها بلا به خاطر نفس پر از تلاطم خودمان سرمان می‌آید و ما این عذاب‌ها را از جانب خداوند بخشنده مهربان میدانیم درصورتی‌که خود خدا می‌فرماید:

ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغییر ما بانفسهم .
خدا هیچ قومی را دگرگون نخواهد کرد تا زمانی که خود آن قوم حالشان را تغيير دهند.

خداوند متعال که ما را خلیفه الله در زمین قرار داده هیچ بدی برای ما نمی‌خواهد او از پدر و مادر بر ما مهربان‌تر و باگذشت تر است.

یک فنجان تجسم و باور

نویسنده:ترلان صادقی

همیشه رؤیابافی را دوست داشتم که بنشینم داستان بخوانم و داستان ببافم! خیلی پیش می‌آمد که بروم توی رؤیاهایم و آنجا تصویرسازی کنم، چیزی را که دوست دارم بسازم و آن‌قدر به آن پروبال بدهم تا تمام وجودم غرق لذت شود و باورش کند. آن زمان‌ها نمی‌دانستم این‌ها علم محض هستند، یک‌چیزهایی درباره جذب شنیده بودم و از این بخش تجسم آن‌قدر لذت می‌بردم که شده بود تفریح لحظات سکوت و تنهاییم. اواخر دوران طرح داروسازیم بود. عقد کرده بودیم و همسرم دو هزار کیلومتر دورتر از من، در شرکتی کار می‌کرد. ماجرا ازاین‌قرار بود که طرحم داشت تمام می‌شد، باید تکلیف زندگی مجردیم را روشن می‌کردم، خانه را تحویل می‌دادم، وضعیت مراسم ازدواج را مشخص می‌کردیم و بالاخره در شهری دو هزار کیلومتر دورتر، کاری هم پیدا می‌کردم! یک هزارتوی واقعی که بزرگ‌ترین چالشش پیدا کردن کار برای خودم بود…شهری که همسرم آنجا کار می‌کرد، جای کوچکی بود با یک بیمارستان و شش،هفت داروخانه خصوصی. یکی از دفعاتی که پیش همسرم رفته بودم، به بیمارستان رفتم تا حضوری درباره کار صحبت کنم‌. اتفاقاً یک داروساز می‌خواستند ولی هنوز نزدیک دو ماه تا پایان طرحم مانده بود و نمی‌دانستم چطور این موقعیت را مال خودم کنم. قوانین را خوب بلد نبودم پس شروع کردم به دست‌وپا زدن و تماس‌های روزانه و هفتگی با بیمارستان تا یک روز که گفتند داروسازشان را گرفته‌اند، دنیا بر سرم آوار شد!! یادم هست که توی حیاط محل طرح بودم، آمدم پشت میزم نشستم و هق‌هق گریه کردم.

یک روز بعد وقتی عزاداری کوچکم برای آن اتفاق تمام شد، انگار چیزی درونم می‌گفت که درست می‌شود، مطمئن باش! شروع کردم به تجسم؛ و مدام با خودم تکرار می‌کردم که سهم من نزد خداوند محفوظ است و امکان ندارد کسی بتواند جایم را بگیرد! روزی هزار بار در رؤیا فرومی‌رفتم، خانه‌ام را در آن شهر می‌چیدم، صبح‌ها به محل کارم می‌رفتم و عصرها با همسرم به خرید و گردش و شادی. مدام کارم این بود که چشمانم را ببندم و ببینم آن داروساز تا زمان‌ پایان طرحم از آن بیمارستان می‌رود! در کنارش، کم‌کم وسایل خانه را جمع می‌کردم. سرگرمیم شده بود بسته‌بندی وسایل. من داشتم به خواسته‌ام نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم. روزها گذشت تا مراسم ازدواج برگزار شد. اواخر مرداد بود، قرار بود ششم شهریور همراه همسرم به آن شهر بروم تا ببینیم بعد چه می‌شود. سه روز از مراسم می‌گذشت، داشتم حاضر می‌شدم تا به مهمانی بروم که تلفنم زنگ خورد. از همان بیمارستان بود…داشتم از شادی بالا و پایین می‌پریدم! خانمی از آن‌طرف خط توضیح می‌داد که داروساز می‌خواهند و چقدر تسهیلات محشری برایم در نظر گرفته‌اند. جواب ایمان و تجسمم را گرفته بودم و سر از پا نمی‌شناختم! خیلی بعدتر فهمیدم خانم داروسازی که جای من را پرکرده بود، به دلایل قانونی، شبانه از آن شهر فرار کرده و حتی کفشش را در بیمارستان جاگذاشته بود!! مرور این داستان هر بار به‌شدت هیجان‌زده‌ام می‌کند. آن‌قدر که بخواهم برایتان نسخه بپیچم که برای باز شدن راه معجزه به زندگی‌تان کافیست، یک فنجان باور را با چاشنی تجسم دم‌کنید، شکلاتی از ایمان را گوشه لپتان بگذارید و بعد جرعه‌جرعه بنوشید…گرم شدن دلتان و ذوب شدن دل‌انگیز ایمان در قلبتان مستدام!

جملات تاکیدی

يادمان نرود هر تمرين و تکراری بايد با حس خوب باشد

پول مقدس است

پول قابل احترام است

پول بسیار مهم است

پول برکت زندگیست

پول عامل پیشرفت است

پول عامل آسایش است

پول عامل خوشبختی است

پول عامل شادی است

پول عامل سلامتی است

پول از جنس خداست

پول در رأس همه امور است

پول بسیار دوست داشتنی است

پول مایه حیات است

پول مایه شادابی من است

پول مایه افتخار من است

پول مایه سربلندی من است

پول مایه نیکوکاری است

پول عامل رشد من است

پول به من قدرت می دهد

پول به من عزت می دهد

پول به من آرامش می دهد

پول به من آزادی می دهد

پول بزرگترین نعمت خداست

پول تنها راه رسیدن به خداست

من عاشق پول هستم

جای پول در قلب من است

پول با ارزش ترین موضوع زندگیست

پول به زندگی ام حال می دهد

من همواره به پول احترام می گذارم

من هر روز پول بیشتری بدست می آورم

پول و ثروت مانند سیل به سمت من روان است

پولدار بودن باشکوه است

داستان واقعی زندگی

آقای صادق خوبرو

چشم‌هایم سیاهی می‌رود. همه ساکت هستند. فقط صدای جیغ چرخ برانکارد سکوت را شکسته و دوباره قطع می‌شود. چند نفر سفیدپوش تخت مرا در راهرو طویلی به جلو می‌رانند. نور مهتابی‌ها بشدت از بالای سرم عبور کرده قطع می‌شوند و دوباره تکرار می‌شوند. هرازگاهی ناله ضعیفی از من شنیده می‌شود. درها با صدای دردناکی یکی پس از دیگری گشوده می‌شوند. گویی از این آمد و شدهای بی‌وقفه و تکراری به تنگ آمده‌اند و هر بار با فریاد گوش‌خراشی اعتراض خود را بیان می‌کنند. من هنوز در عالم نیمه هشیاری هستم. افکارم سبک شده به پرواز در می‌آید و من برای فرار از درد پی افکارم را گرفته به دنبالش می‌روم… از کودکی به دنبال راهی برای غلبه بر افکار نادرستی که خانواده، اجتماع و آموزه‌های مذهبی که به من تلقین می کردند، می‌گشتم.

همیشه به این فکر بودم که چرا جهان و کائنات به این قدرتمندی هست اما من آنقدر که باید خود را توانمند نمی‌بینم. از شانزده‌سالگی شروع به خواندن کتاب‌های ماورا الطبیه کردم. همگی کتاب‌های آقای شعبان طاووسی معروف به کابوک رو خوندم و دیدگاهم نسبت به دنیا و بخصوص مذهب تغییر کرد؛ و برای اولین بار احساس آرامش کردم. در مدرسه خیلی عاشق هلیکوپتر بودم. چون در کنار مدرسه ما هلیکوپتر می‌نشست من غرق در رؤیا می‌شدم. و حتی در خواب‌وبیداری حس می‌کردم که مثل پرنده‌ها پرواز می‌کنم. همیشه کتاب‌هایی من در مورد انرژی مثبت بود. از دیل کارنگی گرفته تا کاترین پاندر و لویزهی و اسکاول و الی‌آخر… هیپنوتیزم و خود هیپنوتیزم رو یاد گرفتم و اما همه این‌ها کیفیت نداشت و باز رؤیاهای من‌رو در‌برنمی‌گرفت چون پراکندگی افکار داشتم و توان تمرکز روی یک موضوع رو نداشتم.

کتاب‌های انرژی مثبت هرازگاهی دوباره توجه منو جلب می‌کرد. باز از کتابخانه بیرون میاوردم و دوباره شروع به خواندن می‌کردم. جملات تأکیدی، عکس خانه، ماشین و هرچه می‌خواستم رو بر روی دیوار می‌زدم و شب‌ها با تجسم اونها به خواب می‌رفتم. اما طولی نمی‌کشید که کم‌کم به دست فراموشی سپرده می‌شد و دوباره به روال عادی برمی‌گشتم. برای همه با شور اشتیاق از ماورا و قدرت ذهن می‌گفتم اما برای خودم اراده‌ای قوی در بکار گیری این آموزه‌ها نداشتم؛ و هیچ تحولی در زندگی‌ام حاصل نمی‌شد. چون غالباً کتاب‌ها فوت کوزه‌گری را نمی‌آموخت. یا شاهد زنده‌ای برای خواننده نداشت. تا اینکه در کمال ناامیدی یک روز دوباره کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین رو برداشتم و شروع به خواندن کردم.

یه جمله تأکیدی داشت که می‌گفت:

درهایی دور از انتظار گشوده می‌شود چاره‌هایی ناگهانی نمایانگر می‌گردد تا بهمن‌های بی‌کران فراوانی و ثروت در پرتو لطف الهی و از راه‌های عالی بر سرم بریزد.

عاشق این جمله شدم. صدا مو ضبط کردم و هر صبح و شب به مدت پنج دقیقه این فایل ضبط‌شده رو گوشی می‌کردم و همیشه ورد زبانم بود. اما باز هیچ‌چیز تغییر نمی‌کرد و همه‌چیز عادی بود و هیچ نشانه‌ای در زندگی من یافت نمی‌شد. حتی تضادی نیز به وجود نمی‌آمد و همه‌چیز ساکت و آرام بود. من خودم رو با ورزش امیدوار می‌کردم اما در درون غوغایی برپا بود.

وضعیت جسمانی من بسیار خوب بود و هرروز در محیط کار به باشگاه می‌رفتم و ورزش می‌کردم. در همین دوران آمادگی بود که دچار دل‌درد کوچکی شدم و چون به قرص و دارو اعتقاد نداشتم اهمیت ندادم. دو سه روز گذشت و دل‌درد من بیشتر و بیشتر شد و راه دفع من مسدود شد به‌طوری‌که مرگ رو جلو چشمم دیدم و نصف شب از شدت درد بدون اینکه به خانواده اطلاع بدهم راهی بیمارستان شدم و با هزار زحمت خودم را به بیمارستان رسوندم و پشت در بیمارستان از شدت درد خودم را از ماشین به پایین انداختم و سینه‌خیز به سمت در رفتم… مسئولین بیمارستان به سمت من آمدند. دو ساعت از نیمه‌شب می‌گذشت. اواخر دی‌ماه بود و سرما تا استخوان نفوذ می‌کرد. سراسیمه مرا به بخش اورژانس بردند.
از همه دنیا و همه کائنات و هرچه کتاب انرژی مثبت بود متنفر شدم؛ و فقط به فکر مرگ بودم و با خودم می‌گفتم این هم عاقبت یک سال گفتن جمله تأکیدی‌!!! ای کاش می‌مردم. ما رو بگو چه فکر می‌کردیم چی شد!!! همه خوبی‌ها رو تجسم کرده بودیم و کار به کجا رسید!!! حالا فقط صدای نعره من بود که به اسمان بلند می‌شد. همه دلشون به حالم می‌سوخت و اشک می‌ریختند و پزشک دستور داده بود هیچ مسکنی به من تزریق نشود چون در تشخیص دچار اشتباه نشوند. از روی عکسی که از شکمم گرفتن دکتر عمومی تشخیص داد که باید پزشک جراح بیاید و روی عکس نظر دهد. چون ظاهراً نرمال به نظر نمی‌آمد. با هزاران ناله و فریاد شب رو به صبح رسوندم و فقط آرزوی مرگ می‌کردم؛ و مدام افکار خودکشی به سراغم می اومد. تا اینکه دکتر جراح آمد و بالاخره من رو تا ساعت یازده صبح به هر شکل بود به اتاق عمل بردند و من ناباورانه و بدبینانه به سمت بخش جراحی درحرکت بودم.

ادامه دارد…

سخنرانان برتر

بخشی از سخنرانی جول آستین

دعای من این‌گونه است كه خداوند كمکمان نماید تا معصومیتی همچون یك كودك داشته باشیم و مردم را بر اساس ظاهر آن‌ها یا لباس‌هایی كه به تن دارند یا اشتباهاتی كه مرتكب شده‌اند، قضاوت نكنیم. بلكه خداوندا به‌ما كمك كن تا مردم را از طریق دریچه عشق بنگریم.

كتاب مقدس می‌گوید: برای انسان متعالی همه‌چیز ناب و خالص است. یكی از راه‌هایی كه بدانید آیا قلب پاكی دارید این است كه چه اندازه مشغول قضاوت هستید. هنگامی‌که قلب شما خالص و پاك است، روح منتقدی ندارید، نگرش “من مقدس‌تر از دیگران هستم” را ندارید. شما سرشار از بخشایش هستید و به مردم اعتماد می‌نمایید. من متوجه شدم كه غالب قضاوت‌های ما فقط زاییده فرهنگی است كه ما در آن رشد یافته‌ایم.

هنگامی‌که جاناتان، پسرم هشت یا ده‌ساله بود، دوست داشت كه مدل موهایش را به‌هم‌ریخته نماید مانند اینكه تازه از تختخواب بلند شده است. اما این مدل ِ موی او بود. یک‌بار كه به بیرون می‌رفتیم و من گفتم “جاناتان، رفیق، باید موهایت را شانه كنی”، او با نگاه غریبی گفت: “تازه شانه كردم!” او از مركز خرید به خانه آمد و گفت: “پدر این شلوار جین آبی را ببین!” در قسمت زانو سوراخ‌هایی داشت، پاره و رنگ و رو رفته بود و این‌گونه به نظر می‌رسید كه متعلق به بیست سال پیش بوده است. همیشه عادت داشتم كه سؤال كنم كه “چیزی هم برای شلوار پرداخته‌ای؟!”

فرهنگ‌ها تغییر می‌کنند. اغلب چیزی را كه درك نمی‌کنیم، قضاوت می‌نماییم.

هنگامی‌که پدر من نوجوان بود، در سال ۱۹۳۰، لباسی به تن می‌کرد كه “زود سوت” نامیده می‌شد. کت‌وشلواری كه كتی بلند و شلواری گشاد داشت. شلوار تقریباً تا قفسه سینه می‌رسید. كت بسیار بلند بود و پدر کلاه‌خود را به‌طور كج روی سر می‌گذاشت. كنار جیب خود زنجیر طلای بلندی داشت… در سن نوجوانی بود، پرسه می‌زد و زنجیر را تاب می‌داد. او لباسی براق داشت و در زمان خودش كسی بود كه عجیب‌وغریب می‌نمود. بااین‌حال خداوند او را فراخواند تا كشیش كلیسای ما شود. آن شخص جوان با موهای آشفته، لباس‌های عجیب و پوشش براق را قضاوت ننمایید، چراكه شما نمی‌دانید كه خدا چگونه آن‌ها را در زندگی هدایت خواهد كرد. ممكن است كه كشیش بعدی، دكتر بعدی، رئیس‌جمهور بعدی ِ شما شوند.

در انجیل یوحنا آمده است كه “در قضاوت مردم صادق باش، لحظه‌ای بر اساس ظاهر و بدون تأمل تصمیم نگیر”.
چند بار به فردی در كسری از ثانیه نگاه كردیم و درهرصورتی تصمیم گرفتیم كه آن‌ها را دوست داشته باشیم؟ او خالكوبی دارد، پس به جهنم خواهد رفت. او موهای بلندی دارد، پس حتماً برای او دردسرساز است. او لباس زرق‌وبرق داری پوشیده، مطمئنم كه از جایی دزدیده است….خیر!! به هركس فضایی بدهید! تا تبدیل به كسی شود كه خداوند او را خلق كرده است.

درباره داستان مردی شنیدم كه از كلیسای بسیار رسمی و مجللی بازدید می‌کرد درحالی‌که شلوار جین آبی و كلاه و چكمه كهنه گاوچران‌ها را پوشیده بود. او در صبح روز یكشنبه وارد كلیسا شد و در ردیف سوم نشست. حضار در كلیسا متعجب شده بودند. بسیاری از آن‌ها یادداشت‌هایی برای پدر روحانی فرستادند و نگرانی خود را ابراز كردند. بعد از مراسم پدر روحانی به مرد گفت كه پیش از آنكه بار دیگری به آن كلیسا بیاید، باید برود و از خدا بپرسد كه چه نوع لباسی برای كلیسا مناسب است. آن مرد یكشنبه بعد دوباره به كلیسا آمد و دقیقاً همانند قبل لباس پوشید. پدر روحانی او را سرزنش كرد و گفت به تو گفته بودم كه از خدا بپرس كه چه نوع لباسی بپوشی! آن مرد گفت: از خدا پرسیدم اما خدا به من گفت كه نمی‌داند، چون پیش‌تر هرگز در این كلیسا نبوده است!

منظور من چیست؟

هرگز از روی ظاهر قضاوت نكنید. متوجه شدم خواه کت‌وشلوار به تن كنم و یا خواه جین آبی بپوشم، تأثیری بر روی پاك بودن ندارد. آنچه بر آن مؤثر است، گرایش و نگرش قلبی ما است. اگر آن‌ها شبیه به شما نیستند، همانند شما لباس نمی‌پوشند و مانند شما رفتار نمی‌کنند، مشكلی نیست. آن‌ها در مسیر سفر خود هستند. آن‌ها محصول نهایی نیستند.

مسیح این موضوع را بسیار ساده كرده است. “كسی را قضاوت نكنید تا قضاوت نشوید.”
ممكن است فردی را درك نكنید، اما شما برای دوست داشتنشان نیازی به درك آن‌ها ندارید! نیازی نیست كه با آن‌ها توافق نظر داشته باشید كه آن‌ها را قبول كنید. به همین خاطر آن را “عشق بدون قید و شرط” می‌نامند.

داستانی درباره خانمی و همسرشان شنیدم.
سگی به نام “لاكی” داشتند. هر زمان كه در آخر هفته‌ها مهمان داشتند همواره به آن‌ها هشدار می‌دادند كه مطمئن شوند كه چمدان‌های خود را باز نگذاشته باشند زیرا “لاكی” عاشق سرك كشیدن داخل چمدان‌ها بود تا چیزی از داخل آن‌ها پیدا كند و با خود به زیرزمین ببرد تا بعداً بتواند با آن‌ها بازی كند. روزی آن خانم مبتلابه سرطان سینه شد و برای سه هفته در بیمارستان بستری بود. در این مدت همسر آن خانم، “لاكی” را برای پیاده‌روی شبانه به بیرون می‌برد اما او همانند قبل نبود. “لاكی” عاشق آن زن بود و هرجایی كه او در خانه می‌رفت همراهش بود. خانم پس از جراحی‌ای كه داشت به خانه آمد. بسیار ضعیف شده بود، بنابراین روی مبلی دراز كشید و “لاكی” دقیقاً كنار او نشست. می‌توان این‌گونه فهمید كه “لاكی” از حال بد زن ناراحت بود. خانم به خواب رفت و بعد از ساعتی بیدار شد و احساس كرد كه نفس كشیدن برایش بسیار دشوار است. احساس گرمای شدیدی می‌کرد و تمام این موارد او را آشفته كرده بود. دچار اضطراب شد كه چه اتفاقی برای من افتاده است. طولی نكشید كه نگرانی او تبدیل به خنده شد. “لاكی” به زیرزمین رفته بود و تمام اسباب‌بازی‌های خود را آورده بود و بر روی خانم خانه گذاشته بود. هنگامی‌که آن زن خواب بود، لاكی بارها و بارها در تلاش برای بهتر كردن حال او، این مسیر را آمده و رفته بود. آن زن با عشق او پوشیده شده بود!

این چالشی است كه برای امروزمان می‌خواهم.

شروع به در برگرفتن مردم با عشق نمایید! بسیار آسان است كه مردم را با قضاوت، سرزنش، احساس گناه پوشش داد! اما اجازه دهید كه مردم را با عشق بپوشانیم! عشق شفا می‌بخشد، عشق موانع را از بین می‌برد. عشق مردم را سرپا نگه می‌دارد. ممكن است كه فردی را درك نكنید اما مشكلی نیست سعی كنید كه دایره وسیعی از عشق داشته باشید. به یاد داشته باشید كه آن‌ها در سفر هستند. جایی كه هستند، مكانی نیست كه به آن ختم خواهند شد! خداوند روی ما حساب می‌نماید تا تفاوتی ایجاد نماییم و این‌گونه آن‌ها را به جلو برانیم. از خود بخشش نشان دهیم. فهیم باشیم. به آن‌ها اعتماد داشته باشید حتی اگر مطمئن نیستید. اگر شما این عشق بی‌قیدوشرط را داشته باشید نه‌تنها به دیگران كمك خواهید نمود بلكه زندگی خودتان نیز پیشرفت خواهد نمود. شادی بیشتر و روابط بهتری خواهید داشت. من معتقدم و اعلام می‌کنم كه بر تمام موانع غلبه خواهید نمود وزندگی پیروزمندانه‌ای خواهید داشت.

انرژی

نویسنده: الهام احمدی

برای ادامه‌ی حس آرامشی که هم‌اکنون دارید، انرژی آن را به‌روز خود بفرستید. تصور کنید که تمام دقایق و ساعات آینده‌تان را با پوششی از انرژی هماهنگ احاطه کرده‌اید. این آرامش منتظر شما خواهد ماند و هنگامی‌که از راه برسید شادمانه به شما خوشامد خواهد گفت. به خود روزی آرام هدیه کنید و آرامشی را که همیشه درونتان سکنا دارد، احساس کنید. نفس عمیق بکشید تا این انرژی را افزایش دهید، و سپس آن را در روزتان منتشر کنید. با استفاده از هر مجرای انرژی که فکر کنید باید از آن کمک بخواهید و این انرژی را افزایش دهید. هر موقعیت و شخصی را آشنا یا غریبه با این هدیه عشق آرام‌بخش احاطه کنید.

دقت کنید که چقدر روزتان لذت‌بخش‌تر می‌شود. دیگران به‌طور ناخودآگاه از انرژی شما مطلع خواهند شد و قدردانی آن‌ها آشکار خواهد بود. از نتیجه‌ی این هدیه لذت ببرید.

اکنون عمق آرامش درونی‌ام را احساس می‌کنم.در حقیقت، همیشه در آرامش هستم زیرا آرامش خداوند در من سکنی دارد.

انرژی هماهنگم را به‌ روزم می‌فرستم و هر شخص و موقعیتی را که با آن روبرو خواهم شد احاطه می‌کنم. این نیرو همواره تجدید می‌شود، زیرا هر چه بیشتر آرامش بدهم، بیشتر آرامش را تجربه می‌کنم.

برای رهایی از مشکلات باید از قدرت تشخیصتان استفاده کنید تا تصمیم بگیرید کدام مسیر را طی کنید امروز با شادکامی به تصمیم‌هایتان که بر مبنای ترس هستند نه بگویید و سادگی را بپذیرید.

نيروى نامحدودِ من

نویسنده:عسل اختیاری

احتمالاً درگذشته بسيار شنیده‌اید كه ميگويند شما می‌توانید به هر چيزى كه می‌خواهید برسيد،توانايى انجام هر كارى رادارید و… آيا تابه‌حال به اين جملات عميقاً فكر کرده‌اید؟ دقت كنيد هر کاری! براى مثال يك بالون پر از هليوم را تصور كنيد قطعاً هيچ محدوديتى برايش وجود ندارد مگر اينكه به چيزى گره‌خورده باشد آن‌وقت ديگر برايش غیرممکن است به آسمان(بالاترین سطح خودش)برسد. تک‌تک ما انسان‌ها دقیقاً همانند همين بالون پر از هليوم نامحدود هستيم،پس چه چيزى باعث اين اتفاقات و مشكلاتى انسان‌ها می‌شود؟ چه گره‌ای مارا محدود كرده؟چه چيزى باعث شده كه تک‌تک انسان‌ها به آنچه آرزو دارند نمی‌رسند و همراه با حسرت و کاش‌هایشان می‌میرند؟چه تفاوتى بين انسان‌های بزرگ موفق جهان با بقيه افراد وجود دارد؟پاسخ تمامى اين سؤالات يك كلمه است.ايمان!

آيا شما واقعاً به قدرت نامحدود و بی‌نهایت خدا ایمان‌دارید؟يا كسى هستيد كه در ترس و نگرانى غرق‌شده و همواره از وضعيت زندگی‌اش ناله می‌کند؟بگذاريد بگويم كه جايى كه ترس وجود دارد شادى وجود ندارد و شادى حاصل ايمان به خداست.يعنى زمانى كه انسان ايمان دارد قدرتى شکست‌ناپذیر از او حمايت می‌کند و در مسيرش انسان‌ها و شرايط درست را در بهترين زمان ممكن برايش فراهم می‌کند،وجودش پر از شادمانى و حس ايمنى می‌شود و دلش رها از هرگونه ترسى می‌شود.اين نشانه‌ی ايمان است.فردى كه به نظرتان بسيار خوشبخت و موفق است را در ذهنتان به ياد بياوريد اين را بدانيد كه من،شما و آن فرد موفقِ سالمِ پولدار با روابط عالى هيچ فرقى نداريم،چرا؟چون در اعماق وجود تک‌تک ما انسان‌ها قدرت نامحدودى وجود دارد،زيرا خدا بخشى از خودش را در ما دميده و ما روحى از جنس خدا داريم.هم من هم شما و هم آن فرد خوشبخت.اين يعنى توانايى نامحدود رسيدن به هر چيزى..تنها فرق آن فرد موفق باکسی كه در ناخواسته‌هایش زندگى می‌کند اين است كه آن فرد به توانایی‌ها و قدرتش پى برده و به آن باور دارد و دنبال چيزى رفته كه دلش،وجودش،نداى درونش به او گفته است.

خب چرا شما به آن نيروى درونی‌تان گوش ندهيد؟چرا شما باور نكنيد كه بله،در من نيرويى قدرتمند است كه تابه‌حال نديده بودمش حال كه ديدم كه می‌توانم به هر چیزی كه می‌خواهم برسم چرا اين كار را نكنم؟همه‌مان سال‌هاست كه با اين باورها كه سرنوشت اين است،صلاح اين است،يا زندگى پر از مشكل است و…زندگى کرده‌ایم.چرا به خودمان فرصت ندهيم كه باقى عمرمان با باورى كه انسان‌های بزرگ داشته‌اند و نتیجه‌اش را دیده‌اند زندگى كنيم؟كه البته آسان نيست،اما بدانيد كه تغيير باورها و عادت‌های غلطمان و تغيير حس درونى بسيار لذت‌بخش است.زیرابه دنبال اين تغييرات روابطمان ثروتمان سلامتمان تمام اتفاقات زندگی‌مان تغيير می‌کند و از همه مهم‌تر رضايت درونى نسبت به خودمان به وجود می‌آید.

اين يعنى آرامش و شادى پايدار.مگر ما از زندگى چه می‌خواهیم؟شما كار می‌کنید تا پول بيشتر دربياوريد،ورزش می‌کنید تا خوش اندام‌تر و سالم‌تر شويد…همه این‌ها براى چيست؟
اگر كمى بيانديشيد می‌بینید كه آخرين هدف تمام ما انسان‌ها رسيدن به يك آرامش پايداراست و جالب‌تر اينكه ما با آرامش درونى خود(همان ايمان به قدرت الهى درونمان)می‌توانیم به همه آن ثروت،سلامت،روابط خوب و…برسيم.بنابراين كافيست باور كنيم.باور كنيد كه خداوند چيزى را كه بخواهيد به شما می‌دهد و فقط به خودتان بستگى دارد كه چگونه بخواهيد،با ترس يا ايمان؟حس خوب يا ناراحتى؟مهم اين است كه خدا را چگونه می‌بینید.اگر خدايى خشمگين ساخته‌اید كه حس عذاب وجدان و ترس بهتان می‌دهد اتفاقات بدترى می‌افتد كه اين احساسات شديدتر می‌شوند..
شما می‌توانید به اين خدايى كه همواره خير و خوبى را برايتان می‌آورد و در هر شرایطی حمايتتان می‌کند ايمان آوريد و پشتتان را به آن گرم‌کنید.