زندگینامه نیک وویچیچ
زندگینامه نیک وویچیچ
نیک در سال ۱۹۸۲ بدون دست و پا در استرالیا ب دنیا امد. مادرش در همان بدو تولد اصلا راضی ب دیدن او نبود و پدرش از خبر شنیده شده کاملا گیج و متحیر بود و اصلا نمیدانست چه کاری انجام دهد . اما موضوع ب همین جا ختم نشد ،کلا خانواده و فامیل عزادار بودند و برایشان سوال بود چرا خدا یک فرزندی ب این وضعیت را خلق کرده.
روزها از پس یکدیگر گذشتند و نیک ۱۳ ساله شد ولی با وجود سن کم اش خوب میدانست که اصلا نباید از پدر و مادرش دربارهی وضعیت جسمی اش و روزهای بدو تولدش سوالی بکند . او میدانست همانقدر که او از شرایط جسمی اش ناراحت است و خجالت میکشد ب همان نسبت پدر و مادرش هم ناراحتند و خاطره ی خوبی از تولد او ندارند.
اما نیک در تمام روزهای کودکی اش تنها ب این فکر میکرد که چرا خداوند برای او چنین خواسته و چرا باید زندگی او با تمام همسن هایش فرق داشته باشد ،او حتی روز اول مدرسه را خوب ب یاد دارد که پدر و مادرش پا ب پای او میگریستند . او میگوید در تمام دوران مدرسه هر روز گریان ب خانه برمیگشتم تنها دلیل اش هم تمسخر هم سن هایم بود بعد تمام روز جلوی ایینه ب خودم نگاه میکردم و بعد با خودم فکر میکردم ان ها حق دارد من را مسخره کنند نه دستی ن پایی..
از لحاظ روحی ب شدت اسیب دیده بودم و اصلا نمیتوانستم جسمم را بپذیرم . خوب به یاد دارم مادرم تمام روز در گوشم نجوا میکرد که من فقط با دیگران تفاوت دارم اما این ب این دلیل نیست که ان ها از من بهترند ،ان ها هستند که باید تفاوت مرا بپذیرند انقدر در گوشم نجوا کرد که یک روز جلوی اینه ب صورتم نگاه میکردم که فهمیدم من چشمان بسیار زیبایی دارم ،هر چقدر بیشتر مورد تمسخر در محیط بیرون بودم بیشتر در خانواده مورد توجه پدر و مادرم قرار میگرفتم و ان ها بی وقفه ب من محبت میکردند .
ب عنوان یک پسر برایم ب طرز عجیبی ندویدن برایم سخت بود و این باعث شده بود که هر شب ساعتها در رختخوابم گریه کنم و با چشمانی اشکبار ب خواب روم ،این گریه و رویای دویدن باعث میشد در خواب هر شب رویایم را ببینم ،خواب میدیدم که پاهای قدرتمندی دارم و با تمام توان در حال دویدن هستم ،صبح که از خواب بلند میشدم میدیدم که این رویایی بیش نبوده تنها سعی میکردم ب رویای شیرین دویدن و خواب دیشبم فکر کنم چون حتی فکر کردن ب خواب هم حالم را دگرگون میکرد .
انقدر مورد تمسخر و ازار و اذیت اطرافیانم قرار گرفته بود که ب شدت افسرده شدم و دست ب خودکشی زدم اما پدرو مادرم من را از لبه تیغ نجات دادند و مرا ب زندگی برگردادند . میدانم شاید زیادی بزرگ نمایی باشد اما من در مدرسه ب طرز عجیبی اذیت میشدم.
هم کلاسی هایم مدام من را هل میدادند و مرا پرت میکرردند حتی یک روز تنها ب این دلیل که مرا هل ندهند و اذیتم نکنند ساعت ها پشت بوته زار در حیاط مدرسه خودم را پنهان کرده بودم . ب دلیل این اتفاق های پی در پی علاقه داشتم بیشتر در کنار بزرگترها باشم و وقتم را در کنار انها بگذرانم اما
این هم سختی های خودش را داشت زیر از درون احساس کودکانه داشتم اما مجبور بودم مانند بزرگتر ها رفتار کنمم و همانند انها عمل کنم . مدام ب این فکر میکردم که هیچ وقت نمیتوانم فعالیت های دلخواهم را انجام دهم و ارزوی تک تک انها ب دلم میماند ،حتی هیچ وقت نمیتوانم دختری را دوست داشته باشم زیرا نه دستی دارم که دست او را بگیرم ن پایی دارم که کنار او قدم بزنم حتی اگر کسی حاظر شود کنار من بماند هرگز نمیتوانم صاحب فرزندی شوم و او را بغل بگیرم .
سال های سال پس از تولدم من فقط ب ضعف ها و ناتوانی هایم فکر میکردم و میدانستم که قدرت انجام هیچ کاری را ندارم و مدام خود را با دیگران قیاس میکردم که اینکار بیشتر اعتماد به نفس مرا از بین میبرد .احساس میکردم نمیتوانم با بدنم انطور که میخواهم روزگارم را بگذرانم ،وقتی میدیدم هم سن هایم قبل از غذا بلند میشوند دستانشان را میشویند حسابی حسادتم تحریک میشد ،وقتی میدیدم هم سن هایم میدوند و زمین میخورم احساس درد را در پاهایم حتی بیشتر حس میکردم . اما خواهر و برادر و یکی از بستگانمان من را کاملا شبیه ب خود میدیدند و اصلا تفاوتی بین خود و من نمیدیدند و هر جا که میرفتند مرا با خود میبرند و تمام تلاششان را میکردند که من شاد باشم و بخندم .
یک روز با پدرو مادر و خواهرم ب مرکز خریدی رفته بودیم و من روی صندلی چرخ دار نشسته بودم ناگهان کودکی فریاد زد وای خدای من ان کودک عجیب را ببینید ،ناگهان همه ما خندیدیم ،مردم با تعجب ب ما نگاه میکردند و برایشان سوال بود چگونه ما با این موضوع کنار امده ایم .
پدرم مدام میگفت خداوند هیچ کاری را بی دلیل انجام نمیدهد و اگر مرا این گونه خلق کرده حتما دلیلی برای کارش داشته و میخواسته با حضور تو در این دنیا ب دیگران مفهومی را انتقال دهد و اگر دست و پا را از تو گرفته قطعا فرصت های بینظیری برایت کنار گذاشته
خانواده ی نیک حسابی ب او علاقه داشتند و مطمن بودند اینده او نیز ب اندازه ی خواهر و برادرش جذاب است .
او میگوید :هر چه ایمانم بیشتر میشد کمتر ب دست و پای نداشته ام توجه میکردم من احساس میکنم همه ی ما ادم ها باید از انچه که در گذشته رخ داده و دستمان از تغییر ان امروز کوتاه هست رها شویمو تمرکزمان را روی چیزی بگذاریم که قرار است فردا و فردا های دیگر انجام دهیم .
او می گوید هر چیزی که برای ما اتفاق می افتد سراسر خیر و خوبی است فقط کافی است دیدگاهمان را نسبت به آن ها تغییر دهیم و با افکاری مثبت و ذهن آزادتر به زندگی مان ادامه دهیم نیک برای جبران کمبود هایش به اهدافش فکر می کرد و روی آن ها متمرکز میشد
کی از کارهایی که نیک را در کودکی و نوجوانی خوشحال میکرد تمرکز اش روی پای چپ اش بود که بیشتر شبیه زائده استخوانی بود در واقع او با بدن اش رو پای چپ اش کنترل داشت و میتواست توپ را اندکی هل دهد ….
روی آن پای کوچک هم دو انگشت روییده بود که به هم چسبیده بودند برخی از پزشکان پیشنهاد دادند که طی یک عمل جراحی آن دو انگشت را از هم باز کنند تا بیشتر بتواند تعادل خود را حفظ کند زیرا با استفاده از آن دو انگشت توانست خودکار را بین آن ها نگه دارد ، صفحات کتاب را ورق بزند و یا کارهای زیادی با آن ها انجام دهد و همان پای کوچکی که مانند بال مرغ از بدنش بیرون زده بود تنها یار و رفیق اش شده بود.
هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم پدرو مادرم ب من میگفتند امروز، روز بسیار خوبی است و می توانی به مدرسه بروی ،بازی کنی همکلاسی هایت را ببینی و از یاد گرفتن درس هایت لذت ببری اگر چه او از حرف های پدر و مادرم دلگرم نمی شدم و با غم و غصه های فراوانی خانه را ترک می کردم و به مدرسه می رفتم اما مطمئن بودم که آن ها چیزی جز حقیقت را نمی گویند و من روزی متوجه تمام حرف های آن ها می شوم به جرات می توانم بگویم که من تنها بچه ای بودم که با معلولیت دست و پا در مدرسه کودکان عادی و سالم درس می خواندم.
هنگامی که پسر بچه ی کوچکی بودم مادرم اغلب مرا با خود به خرید می برد شاید به خاطر اینکه می ترسید مرا تنها بگذارد و یا شاید هم به خاطر این که از خرید با من احساس خوش حالی می کرد به خاطر همین من ساعت ها روبروی چشمان مردم بودم و آن ها از دیدن من گاه تعجب می کردند و گاه خوش حال می شدند من نیز به آن ها توجه خاصی داشتم و اکثر رفتارها و گفتارهایشان را در نظر می گرفتم برخی از آن ها جلو می آمدند و مرا نوازش می کردند و یا با من شوخی های زننده ای می کردند و من دستی نداشتم که از خود دفاع کنم و یا پایی که با آن فرار کنم بنابراین می ایستادم و تحمل می کردم زیرا هدف اصلی من این بود که روزی بتوانم میان مردم بروم و از ارتباط با آنها شاد و خوش حال شوم
نیک روزی در جلسه ای برای سیصد دانش آموز نوجوان درباره ی مسائل مختلفی صحبت می کرد آن جلسه بزرگترین جلسه ای بود که تا به حال در آن سخنرانی کرده بود ابتدا حرف هایش را با معرفی عواطف و احساسات شخصی اش آغاز کرد اما آنچه که بیش از هرچیزی به ذهنش می رسید معرفی ایمان درونی اش بود
مسئله ای که نوجوانان چندان خود را درگیر آن نمی کنند در حین صحبت هایش یک لحضه متوجه شد که تمام دانش آموزان حاضر در صحنه با چشمان اشک بار به او چشم دوخته اند حتی یکی از دخترانی که در گوشه ای از سالن نشسته بود با صدای خیلی بلند گریه می کرد نمی دانست چه گفته و چه اتفاقی افتاده است او دستش را بالا برد و گفت آیا می توانم بیایم و شما را در آغوش بگیرم از حرف او احساس خجالت کرد چون اگر او می خواست او را بغل کند باید از روی زمین بلند می کرد آن لحضه نیک احساس کرد که وجود توانایی آرامش دادن به دیگران را دارد
برخلاف میل باطنی اش از آن دختر نوجوان خواست که نزد او بیاید او اشک هایش را پاک کرد و نیک را بغل کرد آن لحضه احساس کرد که کسی در گوش اش گفت یادت می آید که همیشه میگفتی هرگزکسی تو را دوست نخواهد داشت و تو را در آغوش نخواهد گرفت یادت می آید
آن دختر به نیک گفت شما زیباترین کسی بوده اید که من تا به حال در عمرم دیده ام از شما ممنونم که زندگی مرا تغییر دادید باخودش گفت با چند دقیقه حرف زدن چگونه توانستم احساسات این همه نوجوان سر سخت را تحت تاثیر خود قرار دهم چه سخنرانان برجسته ای هستند که پس از برگزاری چندین جلسات مکرر کسی متوجه موضوع بحث آن ها و دیدگاه شان نمی شود خیلی خوش حال بود که آن ها هم با حرکات شان نظر او را درباره ی خودش تغییر داده اند و او را به دنیای تازه ای برده اند یک لحضه فراموش کرده بود که چه شرایطی دارد با چنین تجربیاتی احساس کرد که از جوانب مثبت با دیگران تفاوت های بسیاری دارد گرچه ما هم در زندگی مان به نقاط تاریکی میرسیم و ناامید می شویم باید به کوچک ترین احتمال دلگرم کننده ای دلخوش باشیم چه بسا که با وجود آن ها می توانیم امید و خوش بینی را در وجود خود حفظ کنیم
نیک روز به روز پیشرفت کرد با همان محدودیت ها توانست در سال ۲۰۰۸ به چهارده کشور دنیا سفر کند او اولین کسب و کار خود را در سن ۱۷سالگی راه انداخت که یک سازمان غیر انتفاعی به نام زندگی بدون دست و پا است در سن ۲۱ سالگی ۲مدرک لیسانس در رشته های حسابداری و برنامه ریزی مالی گرفت از مهارت های دیگر او شنا،موج سواری ،بازی با گلف است
او امروزه سخنرانی های زیادی در سرتاسر دنیا انجام می دهد یکی از معروف ترین سخنرانان انگیزشی است فیلم ها و فایل های صوتی او زندگی خیلی از افراد جهان را تغییر داده است ۳ کتاب پر فروش نیک عبارتند از:مهار نشدنی ،قدرتمند باش،زندگی بدون دست وپا
ب قول نیک وویچیچ: منتظر هیچ معجزه ای نیز نباشید زیرا معجزه ای جز خودتان وجود ندارد و باید از آنچه که دارید نهایت استفاده را ببرید باید دنیا را ظرفی در نظر بگیرید و خودتان را جسمی معلق در آن با این تفکر افکارتان آزاد می شود و موفق می شوید
گردآوری: سمانه خالقی
29 دیدگاه
دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
z1398
واقعا زیبا واموزنده بود.باتشکرازدنیابرای اضافه کردن این بخش جذاب به سایت.
m.sharafi1369
خیلی زیبا بود همون چند خط اول که خوندم اشکم در اومد… این حرف نیک واقعا درسته که میگه ”معجزه ای جز خودمون وجود نداره ”
پرستو پرکا
واقعا موفق و شاد بودن یک انسان با شرایط نیک، نشان دهنده واژه ی “توانستن” به معنای واقعیه? لطفا بازهم زندگی نامه بذارید مخصوصا برای خودتون رو دنیا جون?
assssaal
مرسی از این موضوع که به سایت اضافه کردین.زمانی که داشتم مبحث رو میخوندم لحظه ای با خودم نجوا کردم که چرا انقدر ناشکری ببین همه سختی های زندگی خودشون و دارن خیلی خیلی مطلب مفید و کوتاه بود سپاس بابته نشر این مطلب
HAmedeh95
خیلی عالی بود ممنون از سمانه عزیز ودتیا جان سپاسگذارم
سمانه خالقی
مرسی از شما عزیزم که وقت میزاری و میخونی?
زهرا نصيري
اشکم و دراورد ممنون
narges memar
ما وجود جسم سالم ، از توانایی هامون استفاده نمی بریم. این زندگینامه تلنگر بسیار خوبی بود.
sara71
زندگی نامه نیک من رو یاد فرهاد ایرانی انداخت با وجود چهره عجیبش با ایمان قوی و اعتماد به نفس درونیش تونست خیلی تو جایگاه خودش موفق و چشمگیر باشه و حتی با یه دختر خوشگل و جذاب ازدواج کنه اونوقت من به خاطر جای جراحی که رو بدنم دارم مدام خودخوری میکنم و میگم هیچ کس من رو نخواهد دید و نمیشه ازدواج کنم و مدام ازین موضوع ناراحتم اما با خوندن اینا میبینم که اگه خودم خودمو باور کنم بقیه چیزام درست میشه هر چند واقعا سخته،اما مهم اینه خانواده ای دارم که مدام بهم میگن تو بی نقصی و این بزرگترین نعمته ،گاهی وقتا میگم اینها خانواده من هستن و خب معلومه ازم تعریف میکنن اما میشه نشونه مثبتی دید این موضوع رو به امید روزی که من هم مثل نیک بتونم استعداد هام رو تقویت کنم و قدم بردارم بی ترس و ایمانم صدبرابر بشه.خدایاشکرت
3873943913
خداوند هیچ کاری را بی دلیل انجام نمیدهد و اگر مرا این گونه خلق کرده حتما دلیلی برای کارش داشته و میخواسته با حضور تو در این دنیا ب دیگران مفهومی را انتقال دهد و اگر دست و پا را از تو گرفته قطعا فرصت های بینظیری برایت کنار گذاشته فوق العاده بود سپاسگذارم
Prv
چه پدر مادر فهمیده و قابل تحسینی ??واقعا که بدون خودباوری هیچ موفقیتی به دست نمیاد… حالا تو هر شرایطی فیزیکی ای که باشی