زندگینامه استیون هاوکینگ
زندگینامه استیون هاوکینگ
استیون هاوکینگ در شانزدهم ژانویه ۱۹۴۲ در شهر دانشگاهی آکسفورد در هنگام جنگ جهانی دوم چشم به جهان گشود خانواده اش در شمال لندن در شهری به نام هایگیت زندگی میکردند ولی بخاطر سلامت فرزند خود مجبور شدند به آکسفورد برای زایمان بروند. جالب اینجاست که این روز دقیقا مصادف است با مرگ گالیله ۳۰۰در سال پیش.
استیون از همان دوران کودکی به علم و خصوصاً علم ریاضی و نجوم علاقه بسیار زیادی داشت اما با وجود این آرزو در مدرسه دانش آموز بسیار سر ب هوا و بازیگوشی بود. با اینکه استیون و خانوادهاش در سطح متوسطی از لحاظ مالی بودند اما استیون مدام کتاب های غیر درسی را مطالعه میکرد تا بتواند با معلمان خود بحث و جدل کند و بخاطر علاقه بیش از حد او به کتاب ،خانه آنها پر از کتابهای غیردرسی شد بود.
شغل پدر استیون پزشک متخصص در مناطق گرمسیری بود و پدر به ناچار به خاطر شغل خود مدتی از سال را در خانه نبود و همین اتفاق استیون و خواهر و برادرانش را مستقل و بااعتماد به نفس بار آورده بود. استیون تقریباً هشت ساله بود که به شمال لندن مجددا رفتند تا استیون در یک مدرسه عالی درس بخواند همین اتفاق باعث شد که استیون به علوم طبیعی علاقه مند شود و حتی به خاطر این علاقه آزمایشگاهی علمی در خانه دایر کند.
همه افراد خانواده میدانستند که استعداد استیون تنها به یک ضربه نیاز دارد تا آشکار شود که از قضا در ۱۶ سالگی این اتفاق به وقوع پیوست پدر خانواده به خاطر موقعیت شغلی مجبور شد که به همراه خانه به هند سفر کن اما در این ایام استیون مشغول آماده شدن برای امتحان آی لِوِل بود(امتحان دانشگاه اکسفورد). و همین باعث شد که به ناچار استیون در خانه بماند. پدر از او خواست که از این ایام به خوبی استفاده کند و فرصت را غنیمت شمارد و مطالعه زیست شناسی را آغاز کند تا بتواند حرف های پدر را که پزشکی بود دنبال کند اما استیون علاقه زیادی به زیست نداشت وتنها با مطالعه ریاضیات بود که لذت میبرد اما پدرش همیشه گوشزد میکرد که مطالعه ریاضی سرانجامی ندارد.
سرانجام این کشمکش بین پدر و استیون باعث شد که پدر راضی شود و استیون در این ایام فیزیک شیمی و ریاضی را مطالعه کند استیون به قدری در این ایام خوب مطالعه کرد که آزمون ورودی دانشگاه آکسفورد را در مرحله اول قبول شد و توانست هزینه تحصیلی رایگان را در اختیار خود در آورد.
۱۹۵۹ تا ۱۹۶۳ مصادف با آغاز تحصیلی:
استیون استیون در سن ۱۷ سالگی وارد دانشگاه آکسفورد شد و در آنجا مطالعه ریاضیات و اختر شناسی را آغاز کرد. او در این ایام که مصادف با پرتاب اولین ماهواره به فضا بود علاقه مند به فضا، نجوم و ستارگان شده بود. به علاوه اینکه کتابها و رمانهای علمی و اخترشناسی و نجوم را به شدت پیگیری می کرد.
تمام هم رشته ای های استیون یک سال و نیم از او بزرگتر بودند و همین باعث شده بود که استیون بیشتر وقت خود در اتاقش و به تنهایی بگذراند. علاقه ی استیون باعث شد که او را متوجه دنیای بزرگ پیرامونش کند و این حوزه را با دقت و جدیت بیشتری مطالعه کند. در آستانه امتحانات به دلیل پاسخی که او به سوالها داده بود قرار شد که تصمیم گیری کنند که او بین نمره اول یا دوم کدام را پذیرفته شود.
از او پرسیدند که نظرش راجع به نفر اول و نفر دوم چیست و چه برنامه ایی داد؟ استیون پاسخ داد اگر اول شوم به کمبریج راه پیدا می کنم و اگر دوم شوم در آکسفورد میمانم. پس از شما می خواهم که بگذارید به کمبریج راه پیدا کنم . همین پاسخ باعث شد استیون به کمبریج راه پیدا کند و دوره جدیدی از زندگی را آغاز نماید .
آغاز بیماری ALSو و خواب اندام های او:
در اواخر دوره تحصیل در آکسفورد یک روز استیون در پاگرد پله ها به زمین خورد و سرش به زمین اصابت کرد در نتیجه اندکی ازحافظه خود را از دست د اد همه اطرافیان خیال میکردند این زمین خوردن ناشی از مست بودن او بوده است اما این اتفاق چندباری برای او رخ داده بود وقتی در پایان دوره تحصیل در کمبریج برای استراحت به منزل رفت پدرش تصمیم گرفت او را برای معاینه به نزد دکتر ماهری ببرد.
نتیجه چیزی فراتر از کابوس های او بود….
استیون دچار یک نوع بیماری نادر به نام ALS شده بود . این بیماری بخشی از نخاع و سیستم عصبی را به گونهای فلج میکرد و باعث تضعیف ماهیچهها میشد و عملاً به مرور زندگی را از فرد می گرفت نکته قابل توجه اینجاست که افراد مبتلا به این بیماری نهایتاً دو الی سه سال میتوانند به زندگی خود ادامه دهند.
استیون پس از اطلاع از این بیماری و علائم او به کمبریج بازگشت و دچار یک نوع افسردگی شدید شد و عملاً زندگی اش رو به سیاهی رفت. این چند ماه تنها بودن در منزل و طی کردن افسردگی باعث شد که او رویای دکترا گرفتن ،دانشمند شدن و هر آرزویی دیگری را برباد رفته بداند. با تمام این اتفاقها جز این که گوشه ایی بنشیند و رویا بافی کند کاری از دستش بر نمیآمد او فقط می توانست دقیقه ها را بشمرد تا پس از دو سال در نهایت مرگش فرارسد.
یک روز تصمیم گرفت به اتاقی که در دانشگاه داشت باز گردد او در آن اتاق خوابید و ناگهان کابوسی دید، او خواب دید که قرار است او را برای حکم اعدام ببرند و زندگی اش دیگر پایان یافته در همان خواب و هنگام اعدام استیون احساس کرد که چقدر زندگی برایش با ارزش است با این احساس ناب از خواب پرید و به یاد جوانی افتاد که در بیمارستان به سرطان خون مبتلا بود و به طرز شدیدی درد می کشید.
استیون با خود اندیشید اگرچه به بیماری نادری دچار شده اما حداقل همانند آن جوان بیماری اش درد ندارد و به این فکر کرد که از کجا معلوم تشخیص پزشکی درست باشد شاید این تشخیص مثل مطالب نادرستی که در کتابهای درسی مینویسند ، نادرست باشد و اساس درستی نداشته باشد.
۱۹۶۴ تا ۱۹۶۵ آشنایی استیون با جین وایلد:
آنچه باعث قوت قلب و اعتماد به نفس استیون برای مبارزه با بیماری اش شد آشنایی با دختری به نام جین وایلد بود. استیون ،جین را در مهمانی سال نو دید و در کمبریج به دیدن او رفت . او تنها ۱۸ سال داشت و خود را برای امتحان های دانشگاه آماده میکرد و در عین حال بسیار خجالتی بود وقتی استیون به او گفت که کیهان شناسی می خواند او به کتاب لغت مراجعه کرد تا بداند این رشته چه اصولی را به فرد خواننده القا میکند.
جین به خدای متعال اعتقاد بسیاری داشت و گمان می کرد هر چیزی در این جهان پایه و اساسی دارد وهرهیچ کدام از اتفاقهای رخ داده در زندگی بی پایه و اساس نیست و سرانجام تمام اتفاقهای بد قرار است اتفاق خوبی را برای ما رقم بزند. با اینکه استیون خدا را باور نداشت این اعتقاد جین بسیار به دل نشست با اینکه بسیار یک دنده و لجوج بود اما انگار این تفکر قرار بود دگرگونی هایی را در زندگی او به وجود آورد .
در طی دو سال آشنایی استیون با جین او ابتدا با یک عصا راه میرفت و نهایتاً مجبور شد هنگام راه رفتن از دو عصا استفاده کند اما این باعث نشد که ازدواج آنها به تاخیر افتاد بیفتد و نهایتاً آنها پس از ۲ سال آشنایی با یکدیگر ازدواج کردند استیون معتقد بود که این اتفاق باعث شد نگاهش را به زندگی تغییر دهد. اما مشکل اینجا بود که او برای ازدواج به شغل و درآمدی نیاز داشت تا زندگی را مدیریت کند و از پس هزینه ها براید اما اگر میخواست به کاری مشغول شود باید درجه دکترا اخذ میکرد. پس به همین دلیل استیون بار دیگر اعتماد به نفس خود را باز از سر گرفت و شروع به اندیشیدن درباره موضوعی برای پایان نامه کرد.
در سال ۱۹۶۵ شروع زندگی دوباره استیون هاوکینگ:
استیون در سال ۱۹۶۵ در سن ۲۳ سالگی دکترای خود را آغازکرد و در ژوئیه همان ماه با جین ازدواج کرد. او تصمیم گرفته با هدیه های عروسی یک سه چرخه بخرد تا با آن به رصد خانه برود . گویی تمام قدرتهای جهان دست به دست هم داده بودند تا اراده او را بار دیگر مصمم کنند و بتواند تمام نیروی مغزش را به کارگیرد آنهم بدون کوچکترین حواسپرتی و بیدقتی .
به کار گرفتن نیروی مغز بدون توجه به ناتوانی جسمی باعث شد که او به بزرگترین مسائل کیهانی دست یابد و بتواند پیچیده ترین و بلندترین آرزوی خود را محقق کند. استیون به همین منوال زندگی خود را ادامه میداد و مطالعه خود را روز به روز بیشتر میکرد و به دلیل استفاده از نیروی مغز هر روز افراد بیشتری در سراسر جهان با او آشنا میشدند و تعجب سراسر وجودشان را فرا می گرفت که چگونه فردی آن هم با این بیماری نادر میتواند این حجم از نیروی مغز را به کار گیرد و اسطورهای در علم کیهان شناسی باشد.
در اواخر دهه شصت استیون برای ادامه زندگی مجبور به استفاده از صندلی چرخدار برای زندگی شد و عملاً هیچ کدام از اندامهای بدن اش به جز دو انگشت دست چپ را نمیتوانست حرکت دهد. اما با همین دو انگشت می توانست دکمههای رایانههای پیشرفته ایی را حرکت دهد که ب جایش حرف میزد و رابطه اش را با دنیای خارج برقرار میکرد زیرا استیون از سال ۱۹۸۵ حتی قدرت تکلم خود را هم از دست داده بود.
کافیست خود را باور داشته باشیم تا بزرگترین آثار را در جهان خلق کنیم… حتی با وجود تمام کمبودها و ناتوانی ها و نداشته ها.
18 دیدگاه
دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
heliya
عالی بود و ……
samira parvari
با خوندن این داستان انرژی و اراده من که صد چندان شد تا برای کاری که یکم مرددم تصمیمات درست و مهمی بگیرم، ممنون از شما دنیای عزیزم???????
S S
درسی که می تونیم بگیریم اینه که به جای توجه به کمبود ها و نواقص فیزیکی در زندگی هدفمند باشیم و از لحاظ روحی رشد کنیم وتوجهمونو به هدفهامون متمرکز کنیم زندگی هدفمند داشتن عالیه ?
مریم زارعی
سوسن خانوم با شما کاملا موافقم باید ففط توجهمونو بزلریم روی هدفی ک داریم و نزاریم چیزی مانع بشه .
پروین بدیع
عالی بود من متوجه شدم که جسم فقط یک پوشش هست برای روح ما هیچ چیز نمیتونه جلوی قدرت ذهن مارو بگیره پیش بسوی تربیت ذهن
سمیه ابراهیمی
عالی بود واقعا ، من یه بار دیگه بهم گوشزد شد که تمام داستان های حیرت آور از دل تضادها بیرون میان تا تضادی نباشه رشدی وجود نخواهد داشت . .
مریم زارعی
عاااالی بود واقعا ممنونم دنیا جووونم . <۳
Sooolia Sh
عالی بود واقعا قدرت ذهن بدون مرزه! استیون حتی بیشتر از آدمهای عادی عمر کرد.شبیه یه معجزه س??
Khalili
اری باتربیت ذهن به هر انچه میخواهی میرسی.
samira parvari
این زندگینامه رو با تمام روح و وجودم خوندم و حسش کردم انگار خودم تو داستانش قدم میزدم? عاااالی بود عالی????
ElnazTayefi
عالی بود.روحش شاد . دیگه مثل استیون نمیاد و نخواهد امد