تولد دوباره من

همین چند سال قبل رودخانه زندگی برایم خروشان و مواج بود و من مستأصل و خسته بدون اینکه شنا بلد باشم در مسیر رودخانه دست‌وپا می‌زدم، گاهی سنگ‌های کف رودخانه بدنم را می‌خراشید. گاهی آب مرا به هر طرف که می‌خواست می‌برد بدون اینکه من هدفی برای انتهای مسیر داشته باشم. گاهی تا مرز غرق شدن پیش می‌رفتم و سرم را به‌زور از زیر آب بیرون نگه می‌داشتم تا نفسی بکشم انگار این رودخانه وحشی مواج به هیچ دریای آرامشی قرار نبود برسد من بودم و یک مسیر نامعلوم سراسر سختی، خیسی، سردی و دلسردی.

زندگی تلخ بود و من پر از خشم. تپش قلبم فقط با قرص‌های پروپرانول آرام می‌شد. بدهی و بی‌پولی جزء لاینفک زندگی‌ام بود. خشم درونم از اینکه بقیه مقصرند و من دارم تمام تلاشم را می‌کنم تمامی نداشت.گریه کار هر شبم بود. زمین و زمان را به باد نفرین و لعنت می‌گرفتم.

من در ظاهر سرخوش بودم. می‌خندیدم، مهمانی می‌رفتم اما کسی از جدال درونی من با من خبر نداشت. خبر نداشتند که من برای آن‌ها زندگی می‌کنم و تظاهر می‌کنم. انقدر خوب زندگی کردن را بازی می‌کردم که سردردهای گاه‌وبیگاه امانم را بریده بود. من خود واقعی‌ام نبودم.

همه این‌ها را کسی می‌گوید که هر چه کتاب درزمینهٔ موفقیت، خودشناسی، روابط و ثروتمند شدن روی کره زمین نوشته‌شده بود را خوانده بود.

هر آنچه سمینار در این حوزه‌ها بود یا حضوری شرکت کرده بود یا آنلاین بارها و بارها دیده بود. پس چرا چیزی عوض نمی‌شد؟ چرا تغییرات و حال خوش فقط مقطعی بودند؟

چرا بااینکه در کارم موفق بودم اما پولی درنمی‌آوردم؟ چرا روابطم روزبه‌روز بی‌کیفیت‌تر می‌‌شد و افرادی که به‌عنوان دوست و همکار پا به زندگی‌ام می‌گذاشتند پر از حسرت، حسادت و شکست بودند؟ حتی با اعضای درجه‌یک خانواده هم روابط خوبی نداشتم.

سؤال‌هایی ازاین‌دست که چرا من؟ چرا اینجا؟ چرا در این خانواده معمولی؟ چرا در این کشور جهان‌سومی؟ چرا بااین‌همه کمبود و بی‌پولی؟ چرا بی‌بهره از زیبایی؟ چرا بی اعتمادبه‌نفس؟ مثل رتیل به ذهنم تار تنیده بودند اما انگار ته وجودم می‌دانستم این پایان داستان زندگی نیست یه چیزی این وسط اشتباه است. مدت‌های تمام به این ندای درونی اهمیتی نمی‌دادم. چون واقعیت زندگی اطرافم را می‌دیدم که مرا به قهقرا می‌برد تا اینکه آنقدر خودم را غرق در سیاهی و کثافت زندگی کردم

دریکی از بدترین عصرهای زندگی‌ام همین غرق‌شدگی تبدیل به موهبتی شد برایم. مثل هرروز بی‌هدف دنبال راهکار از این شاخه به آن شاخه می‌پریدم این بار در یوتیوب چگونگی پولدار شدن و آرامش داشتن را سرچ کردم فایل‌های متعددی را بررسی کردم تا اینکه یک فایل صوتی درباره فیزیک کوانتوم و نحوه کار مغز آن چیزی بود که همیشه و همیشه دنبالش بودم و زندگی من را دگرگون کرد.

یک خانمی با یک هیجان عجیبی در مورد ارتعاشات مغز صحبت می‌کرد، اینکه من زندگی‌ام را خودم رقم می‌زنم با ارتعاشاتم. همان فایل ۲۰ دقیقه‌ای برای من کافی بود تا سرنخی باشد برای تغییر همیشگی زندگی‌ام.

من با افت‌وخیزهای زیاد و با مقاومت‌های شدید ذهنی‌ام شروع کردم.

مسیر راحتی نبود اما من همه سختی را به جان خریدم چون می‌خواستم که تغییر کنم. چون به هدفم پایبند و متعهد ماندم. امید و اشتیاق من کم‌کم همه‌چیز را تغییر داد.

آن رودخانه خروشانِ مواجِ وحشی، جریان آبش شروع به آرام و آرام‌تر شدن کرد. درونم آرام شد جنگ با خودم را کنار گذاشتم منابع درآمدم یکی‌یکی بیشتر شد. شادی را در عمق درونم یافتم، امروز در همان رودخانه من روی قایقی نشسته‌ام و زیبایی‌های آسمان و مناظر اطراف را نگاه می‌کنم جریان ملایم آب مرا به سمتی می‌برد که خودم تعیین می‌کنم. بدون نگرانی از مسیر رود لذت می‌برم گاهی در قایق دراز می‌کشم و بدون اختیار لبخندی می‌ماسد بر صورتم، گاهی پارو می‌زنم تا مسیرم را تعیین کنم، گاهی به کنار رود می‌روم و در جنگل و مراتع قدم می‌زنم.

من همان دنیا هستم و زندگی‌ام همان زندگیست. از همان کشور، از همان خانواده با همان تضادها اما ساختار ذهنی‌ام را دگرگون کرده‌ام. امروز قوی هستم، اعتمادبه‌نفس دارم. لذت را می‌شناسم و تک‌تک ثانیه‌های زندگی را می‌بلعم.

از یک جایی به بعد احساس کردم وقتش رسیده که عشق سرریز درونم را با بقیه هم به اشتراک بگذارم. اینجا را پایه‌گذاری کردم برای گمشده‌ها، برای خسته‌ها، ناامیدها، بی‌هدف‌ها که مثل من مجبور نشوند راه طولانی برای کشف زیبایی‌های زندگی را طی کنند.

اینجا را یک میانبر و مأمنی بدانند برای به دست آوردن آرامششان اگر خسته‌اند، اگر راه‌گم‌کرده‌اند، اگر بیمارند، اگر پوچ و توخالی‌اند، بدانند که منبع جهان هستی جهان را پر از لذت و آرامش آفریده.

بدانند با تغییر باورهایشان و با تغییر دیدگاهشان به زندگی به‌راحتی می‌توانند خودشان هر آنچه می‌خواهند را خلق کنند. تا به آن‌ها یادآوری شود که نابغه‌اند، که منحصربه‌فردند فقط باید خودشان را کشف کنند.

من یک مادرم و گویی یک روز این حس مادرانگی در من تکثیر شد و تکثیر شد و خواستم هزاران و میلیون‌ها فرزند در جای‌جای این زمین داشته باشم که مراقبشان باشم. که بهشان بگویم نگران نباشید حالتان خوب می‌شود که دست نوازش روی سرشان بکشم. که به فرزندانم هر آنچه میدانم بیاموزم که بزرگ‌ترین لبخند را روی صورتشان ببینم.

تو که این پیام را می‌خوانی و عضوی از این خانواده شده‌ای از این ثانیه یکی از فرزندان مادر درون منی، دستت را به گرمی می‌فشارم و مادرانگی‌ام را با تمام وجود به تو و مسیر جدید زندگی‌ات هدیه می‌کنم با من و در کنار من بمان و بگذار معنی خانواده‌ای پر از شادی، لذت، ثروت، سلامت و روابط بی‌نظیر را فریاد بزنیم و پر بشویم از حس بی‌نظیر عشق به خداوند و به منبع جهان هستی.

با عشقی از اعماق وجودم، دنیا